محمودم .... | 4:42
سلام
خیلی سخته جایی با تو حرف بزنم که همه میان و می رن ... خیلی سخته حین حرف
زدن با تو به فکر سانسور حرفام هم باشم که مبادا بی هوا چیزی بگم که نباید
بگم ... واقعا تو وبلاگ نوشتن دل شیر می خواد ... اون هم وقتی می خوام با
تو حرف بزنم ...
دیشب حین حرفات حس کردم یکی داره بهمون لبخند می زنه ... حس کردم یه محبتی
(غیر از اونی که بین خودمونه) داره حمایتمون می کنه ... حس کردم با تموم
سیاهی ها .. یکی داره رنگ سفید به در و دیوار های زندگی مون می زنه ...
دیشب دلم گرم بود ... نه فقط به خاطر بودنت ... که بودنت دلگرمی هر شب
عمرم ه ... به خاطر بودنمون ... هر سه تامون دیشب بودیم .... ما حرف می
زدیم و اون فقط نیگامون می کرد ... وقتی می گفتی " خدایا شکرت "... لبخندش
رو می دیدی گلم؟ دیدی چند بار غنچه ی لبش وا شد؟ ... دیدی چقدر خوشحال
بود؟
در هجوم سکوت بین مان ... آرایه های ادبی گم می شوند و آنچه می ماند از
گرمای نفسی است که عاشقانه بر لبانم می تابانی ... و من اسیر بوسه ی سبزت
... در تلاطم نگاه مهربانت دست و پا می زنم ... کاش همیشه همین گونه مرا
بنگری که بعد از بوسیدنت مرا ... تنها غرق شدن در اقیانوس نگاهت است که
اوج گرمای بوسه ات را ماندگار خواهد کرد ... چه بگویمت که لغت در لحظه های
بین مان جسارت جمله شدن نمی یابد ... و کلام در سکوت بین مان بر عجز خود
می خندد ... و صدای سکوت .. در پرواز نفس هایت حول مان ...و ما همچنان
خیره در چشمان هم ... شرم هم رنگ می بازد در اسارت نگاهم نگاهت را ...کاش
کودک لحظه هایمان هرگز بزرگ نشود .. نه .. کاش بزرگ و بزرگ تر شود ... کاش
بیشتر و بیشتر شود ... پرسیدم " از این بیشتر چه جوریه ...؟" ...
محمودم ...
در ستایش قلبم تو را ... تمام علامت سوال ها را از " دوست داشتن ات" پاک
کرده ام ... دوست داشتن ات دلیل نمی خواهد ( چرا ؟) ... دوست داشتن ات در
زمان نمی گنجد ( تا کی ؟) ... دوست داشتن ات اندازه ندارد ( چقدر ؟) ... و
جالب تر از همه اینکه دوست داشتن ات بی مکان است ( کجا ؟) ... تو موهبتی
هستی که در لا مکان و در زمان بی زمانی بر من ارزانی داشته شدی ... چگونه
توصیفت کنم وقتی کلام تنها در مکان و زمان می گنجد ... و چگونه ذهن را در
یاد آوری تو به یاری طلبم وقتی ذهن خود اسیر محدودیت خاک است ... تو حک
شده ی ازلی و ابدی وجودم هستی ... وجودی که یکپارچه به عشق مطلق وصل است
... پس چگونه بر تو سوالی بگنجانم؟!!! .... حال آنکه تو خود پاسخی تمام بر
تمام پرسش ها ...
عزیزم ...
بنگر بازی واژگانم را ...که در میدان نام و یاد تو .. گوی دل می بازم
...بی رقیب و بی حریف هم باخته ام وجودم را به تو ... وجودی که از ازل
خاکش را با نام تو سرشتند و روحش را به نام تو در من دمیدند ... ببین
چگونه رنگ از رخ واژگانم می پرد در پرش یادت به اوج وجودم .. چگونه در
جمله بگنجانمت حال آنکه کلمات در توصیف ات رنگ به رخسار ندارند و جسارت
عرض اندام در محضرت را ناممکن ازلی و ابدی می پندارند ... عجز واژگان را
ببخش که حتی لغت اراده هم در مقابلت رنگ معنا می بازد ...
محمود جانم ...
بهترین ام .... . . . . . . . و دوستت دارم
نرگس | سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 |