تبليغاتX
نرگس دختر خورشید

به نام خالق

هیش کی ندونه ... شما که می دونی ...
شما هم که ندونی .... دیگه واویلا میشه حال و روزمون ...!!!

هیش کی نیاد ... شما که خودت صابخونه ای ...یا ا.. نمی خواد اومدن تون ... بفرما !!!

هیش کی سلام مونو علیک نگیره .. شما که خودت صاحب سلامی ... شرمنده می کنی ما رو ... علیک سلام..!

هیش کی هم نباشه حالمونو بگیره .. شما با معرفت تر از این حرفایی که سراغ حالمونو نگیری ...خوبیم به خوبی شما ..!!

هیش کی نباشه هی هر روز بهمون بگه چپتو بگیر بالا ... شما خیلی آقایی ...راست کارمون با شماست همیشه ..!!




هیش کی نباشه بزنه تو گوشمون که این غلط ها بهت نیومده ..شما اونقدر بزرگ هستی که نگامون کنی و شرمنده شیم ...!!

هیش کی نباشه که حداقل ما نیگاش کنیم که چشمون یه چیزی رو دیده باشه تو عمرش ... شما اونقدر با محبتی که باز هم نیگامون می کنی ...!!!

... آره ... شما همیشه هستی ...
مث همین حالا .. که وال پیپر دسک تاپ ین و چند ماه ه که وال پیپر گوشیمون ...
دیگه همه عالم و آدم فهمیدن نذری هامونو فقط شمایی که می شنوی ...و شاید اجابت کنی ...

هیش کی ندونه .. شما که غریبه نیستی .. خوبم می دونین ..

نمی دونم انتظار یعنی چی .. ولی منتظرم .. منتظر خیلی چیزا ...
اولی و آخریش شمایین...
باقیش رو هم خودتون می دونین ...

خواستم بازم بنویسم ... از حرفایی که تو دلم بود و فقط خودتون می تونیستین بخونیدشون ...
ترسیدم ....
از چی ....؟؟... خودتون بهتر می دونین ...

آقا جان ...
امام زمان ...
آقا مهدی ...

به جون خودت .. که عزیز تر از شما نیست تو دنیا واسم ...
خیلی مخلصتم ...






نرگس | دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 |
 


....

الهی ...
من لی غیرک ...


....








بدون هیچ حاشیه ای ...
بدون هیچ حرف اضافه ای ...
نامه ی دو جوان به رئیس جمهور ...
(منبع: اخبار پارسیک - سایت تحلیلی خبری عصر ایران )



به نام خداوند دين و داد و خرد

رئيس جمهور عدالتخواه و مردمي
جناب آقاي دكتر احمدي نژاد

سلام

مي دانيم كه نبايد وقت گرانبهاي شما را بگيريم. بنابراين سريع و بدون فوت وقت، مشكل و درخواست خود را خدمت شما، برادر بزرگوار عرض مي كنيم. اميدواريم كه ان شاءا... دستور فرماييد، چاره انديشي شود.
ما دو جوان روستايي از استان خراسان رضوي هستيم كه سالها در كنار تحصيل و كسب علم، در راه آباداني و ارتقاي وطن عزيزمان كوشش و سعي فراوان از خود نشان داده و توانسته ايم در نهايت مشكلات و محروميتهاي موجود در مناطق محروم خودمان، مدارج علمي را با موفقيت طي كنيم و اكنون سالهاست با وجود نداشتن هيچ گونه امكاناتي در مشهد مقدس سكونت داشته و به كار پاره وقت(غيراستخدامي) مشغوليم، ولي با مشكلات فراواني چون عدم بهره مندي از امكانات زندگي عادي مواجه هستيم. در كنار همه اين مشكلات، مشكل مشتركي داريم كه سبب شده جسارت كرده و برايتان نامه بنويسيم.

آقاي رئيس جمهور!

اينجانبان «....»، داراي مدرك كارشناسي زبان و ادبيات فارسي شغل پدر: كارگر از كار افتاده با سن بيش از 72 سال و «.....»، داراي مدرك كارشناسي زبان و ادبيات فارسي، شغل پدر كشاورز از كار افتاده با سن 75 سال هستيم.
پس از گرفتن مدرك تحصيلي از دانشگاه و سپري كردن دوران خدمت مقدس سربازي و بعد از سالها انتظار، سرانجام در شهريور 1386 فراخوان وزارت آموزش و پرورش براي آزمون استخدامي معلم و مربي پرورشي اعلام شد كه ما نيز در جمع 360 هزار نفري شركت كنندگان بوديم و قرار بود در نهايت، 5 هزار نفر مورد پذيرش قرار گيرند.
مواد امتحاني نيز دو كتاب بود كه به هيچ وجه در شهرستانها و حتي مشهد پيدا نمي شد، اما با پيگيري فراوان توانستيم كتابهاي دو هزار توماني را به قيمت 10 هزار تومان تهيه كرده و در فرصت يك ماهه اي، به مطالعه دقيق آنها بپردازيم، با اين «اميد» كه در آزمون قبول شويم.

پس از دو ماه نتايج آزمون كتبي اعلام شد و به لطف خدا تلاش ما بي نتيجه نماند و اسامي هر دو ما، جزو فهرست نهايي قبول شدگان بود.

پس از آن، نوبت به مصاحبه شفاهي و سپس مراحل تحقيقات حضوري رسيد كه در مجموع اين دو مرحله هم 4 ماه به درازا كشيد، اما به لطف خداوند، سربلند از اين مراحل و آزمونها بيرون آمديم. البته در اسفند ماه نيز در مصاحبه تخصصي ديگري شركت كرديم كه با عنايت ويژه خداوند و حضرت ثامن الحجج(ع) توانستيم از اين مرحله سخت نيز با موفقيت بيرون آييم.

سپس مسؤولان آموزش و پرورش در مشهد اعلام كردند كه نتايج نهايي و اسامي پذيرفته شدگان تا 14 فروردين 1387 اعلام مي شود.

ناگفته نماند كه در اين مدت، يكي از ما دو نفر( ....) كه پس از قبولي در مراحل چندگانه استخدام و به اصطلاح «آقا معلم» شدن خود مطمئن شده بود، به عنوان «دبير پرورشي» به خواستگاري دختر خانم بيچاره اي از زادگاه خودش رفت و سرانجام خطبه عقد نيز جاري شد، غافل از اينكه...!

ديگري نيز(....) پيش از اعلام نتايج آزمون در اين چاه افتاده بود!
باري، چهاردهم فروردين فرارسيد و از اعلان نتايج آزمون استخدامي خبري نشد، در حالي كه مسؤولان آموزش و پرورش منطقه هم در مراجعه حضوري به ما اعلام كرده بودند كه شما مراحل سه گانه(آزمون كتبي، مصاحبه حضوري، و تحقيقات) پذيرفته شده و جزو قبوليهاي نهايي هستيد.

در حالي كه ما نيز مانند بقيه صدها نفر پذيرفته شده ديگر، چشم به راه اعلام نتايج بوديم تا پس از انجام مراحل اداري، به عنوان معلم پرورشي به روستاها و شهرهاي مورد نظر برويم و به تدريس و كار فرهنگي و پرورشي در مدارس بپردازيم، ناگاه آقاي وزير محترم(جناب آقاي دكتر علي احمدي) در نخستين مصاحبه مطبوعاتي خود اعلام كردند كه «اصلاً استخدام نداريم»!
بهت زده و حيران به اداره آموزش و پرورش خراسان رضوي رفتيم... هيچ كس حاضر نيست پاسخ ما را بدهد.
پس از چند بار رفت و آمد مي گويند: «نمي دانيم!... به ما هم چيزي اعلام نشده!... شايد 2 سال ديگر...!»
پس از چندي، معاون محترم وزير اعلام مي كند: «مجوز استخدامي قبلي لغو شده است...!». ديگر نمي دانيم چه بگوييم! اي كاش همه اينها «يك خواب» بود و واقعيت نداشت، اما دارد!

آقاي رئيس جمهور!

فاجعه اي كه رخ داده، فراتر از مشكلات محمد احمدي و حسين نوروزي است. باور بفرماييد نارضايتي از دولت سختكوش و عدالت گرا و حتي نظام عزيز اسلامي، از همين سوءمديريتها منشأ مي گيرند. چرا موجب دل چركيني و بدبيني جوانان مي شوند كه با آمدن دولت احمدي نژاد و شنيدن شعارهاي ايشان مبني بر اينكه از نظر وي، «جوان نهبنداني با جوان تهراني تفاوتي با يكديگر ندارند»، بارقه اميدي در دلشان پديد آمد.

آيا پذيرفتني و منطقي است كه با مجوز سازمان برنامه ريزي انساني آموزش و پرورش آزموني در سراسر كشور با حضور 360 هزار نفر برگزار و پس از آن مراحل چندگانه با صرف هزينه هاي فراوان انجام شود، اما در نهايت اعلام گردد كه مجوز استخدام لغو شده است؟!

برادر بزرگوار، جناب آقاي احمدي نژاد

حتي اگر فرض كنيم هزينه ها و ظرفيتها و امكاناتي كه براي تحقق اين چرخه استخدامي در سراسر كشور به كار گرفته شده قابل جبران است، اما يقين دارم كه جنابعالي بهتر از همه ما مي دانيد كه آن «نور اميدي» كه از دل ما جوانان رفته و آن دل چركيني از بي تدبيريها و آن دلنگراني از آينده، به سختي جبران شدني است.

رئيس جمهور عزيز!

ما(نويسندگان نامه) آنقدر خودخواه نيستيم كه از شما بخواهيم، فقط راه چاره اي براي ما دو نفر انديشيده شود. آرزو داريم، پس از خواندن اين نامه كه متأسفانه و برخلاف خواستمان طولاني هم شد، دستور فرماييد در كوتاه ترين زمان ممكن، تجديدنظري در تصميم وزارتخانه آموزش و پرورش به وجود آيد و همه قبول شدگان در آزمون يا دستكم تعدادي از آنها كه مشمول مناطق محروم و روستاها و شهرهاي كوچك مي شوند، از سوي وزارتخانه به كار دعوت شوند.
چشم اميد ما به سرانگشت تدبير و تصميم بزرگوارانه و منطقي شما برادر بزرگوار و رئيس جمهور مردمي و خستگي ناپذير است.
پيشاپيش سپاسگزاريم.







یا علی

نرگس | چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 |
 

یادت هرچند یادمان نیست ...
که شاید باشد ...
و چون یادمان نیست ...
از کفرمان درگذری...شاید ..

اما اگر یادمان باشی
و یادمان باشد
که یادت فراموشمان نکرده است ...
شاید برخیزیم ...
که بر می خیزیم ...
اگر دستمان را در آغوش دستانت بی پناه و به خود وانگذاری ...

بدون هیچ شاید و اگر و اما یی ....
به نام تو ... به یاد تو ...
و به امید تو ..
که می دانم کسی نیست غیر از تو پناهم ..
که خود فرمودی :
""لیس له غیری ..""
"ای فرشتگانم .. من از بنده ی خود شرم دارم ..و او جز من پناهی ندارد ... پس آمرزیدمش.."


چه گویم ...؟؟؟

به نام خدا

سراسیمه و آشفته
نه دوان و نه آهسته
گام بر می دارم
یه نگاه به پشت سرم میندازم ...
مملو از احساسی که خود هم غریبم اندرونش ..
احساسی که حتی حس تملک هم بر آن ندارم ...
احساسی که از آن من است ... و نیست ...!
شوری بر پاست ...
نیرویی که مرا می کشاند به نا کجا ...
نیرویی لجام گسیخته
که عنانش نه در دستان من و نه هیچ کس ...
به پشت سرم نگاه می اندازم ...
نگاهی نه غریب و نه قریب ...
بعید است خیرگی ام به دورانی که دوست دارم ببینم اش ..
به یاد آوردم ...که ...
من چقدر کورم ...!!!



نگاهم نه در گذشته .. و نه حال ... که نه حتی در آینده ... هیچ نمی بیند ...
احساس ات می کنم ...
ولی مانده ام ...
در گودالی پر از آب که می ترسم روزی نام مرداب را به خود گیرد ..!
سکون ...با سکوت یا غوغا ...
چه فرقی می کند ..؟!
سکون من از ندیدن است ...
از غربت حس ام با من ...
از فاصله ای که بین ماست ...
فاصله ای که در آن مسیح عشق را به صلیب می کشند ...
این نماد پاکی و انسانیت را ...
عصمت را به صلیب میخکوب می کنند ...
تا تائیس ... این سمبل شهوت و فساد را بر بلندای شهر ها بنشانند ...!
مریم را تهمت بی عصمتی می زنند ....
و زیبارویان عریان را بانو می نامند ...!


موشک ها بر فضا رها می کنند ...
و روح را در قفس دنیا به اسارت و بردگی می کشند ...
رهایی را در دوردست ها به تعریف می نشینند ...
و اسارت را غربتی قریب می نامند ...
غربتی که زاییده ی رهایی ناپذیر رشد و ترقی است ...!!!!!!!
در روزگاری که ابروی بنده را جز بنده نواز نمی خرد ..
چه پررونق است بازار بی آبرویی و آبروریزی ..!!
"سرگردان در مستی خود .."
شرافت در دستان دلالان به بهایی ارزان .. و گاه هیچ .. معامله می شود ...
و در کرنا می کنند چگونه انسانیت را ...
همویی که عیسی وار اویختند اش ...!!
در روزگاری چنان غریب و چنین قریب ...
کیست که جرات کند سر کشیدن پیاله ای که از شراب عشق سرشارش نموده اند تا به انتها ..؟
کیست که سر کشد جامی را که رنگ می زند سیاه و سفید های ساکن نقاشی زندگی امروزمان را ...؟
کیست که جسورانه و بی پروا لاف عشق زند ...؟
که نه لافش از دروغ ... که از مستی می ناب عشق باشد ...؟!
در روزگاری چنین ...
عشق را سلاخی می کنند ...
عاشق را به بردگی می کشند ...
و معشوق را به دار بی عفتی ....!
به که میخواهی از عشق بگویی ...؟
برده کشانی که عشق را دعوت به فراموش شدن می کنند ..؟؟؟!
که عشق را به میهمانی هوس فرامی خوانند تا بکارت دخترکانش را در دید عموم به تیغ شهوت به خون ناپاکی بیالایند ..؟!
کجا می خواهی عاشق بجویی....؟؟
مگر در اتاق های روشن و پر نور زیر زمین ...!!!!!
جایی که سلولی را به گمراهی، انسان می نامند ...
جایی که خون انسانیت را در شیشه ی شهوت قدرت می ریزند ...!!!
به من بگویید کجا می توان عاشق یافت ....؟؟؟؟
در روزگار امروز .....!!!
عشق را در واژگان پیاده می کنند ...
عشق را بر اسب کلمات سوار می کنند ... و می رانند ....!!
و چه باشکوه و فریبنده است این عشق دروغین ...!!
چه سخت است تمییز عشق از لابلای هزاران " عاشقتم " ها ...!!
و چه جانسوز است .... که عاشق باشی .. و بگویندت ... این عشق نیست ...!!!
گم شده ام ...
گم کرده ام ...
شاید خودم را ...
در هزار توی هزاران واژه ...!!
می دانم عاشقم ...
و می دانم عشق ام هرگز نمیرد ...
شعله آرام نگیرد ...
افزونی درد کم نگردد ...
سکوت من از درد است ..
از ندیده شدن ...
از ندیدن ...
از پرواز لجبازی در آسمان غرور و خود خواهی ...
چه بگویم ..؟
از که بگویم ...؟
کاش به جای عشق .. مرا سلاخی می کردند ... ولی اینگونه تهمت هوس بر قلب پاک عشق روا نمی داشتند ...!!
اینگونه قلبش را آماج پیکان های تیز لغات قرار نمی دادند ....!
به من نگویید چرا سکوت ...؟؟!!
که قلبم شکست .....
از بی عشقی ...
هر روز خرده شیشه های قلبم را جاروب می کنم ....
تا خدای ناکرده نبرد دست کس و کسان را ...!
از چه بگویم ...؟
با که بگویم ..؟
سیاه پوشانی که سفیدی پوشش عشق را به خون زبان خود سرخ نموده اند ...!
به من نگویید چرا سکوت ...؟!
که سکوت من از شقاوت است ...
از سنگدلی انسان ها ...
که عشق را معامله می نامند ...!!!
سست و بی حال ام ...
از نخوت خود بیزارم ...
بر خواهم خاست ...
که غلغله ای بر پاست ...
بر من و سکوتم خرده مگیرید ...
سکونم نه از سستی و هجمه ی مصائب ...
که از شبیخونی ست که هر آنچه قریب، بر دل و جان غریبانه می زنند ...




سرزنش ام مکنید ...
مرا دو پاست .. دو دست .. چون شما ...
و دو بال ی که هنوز خود را باور نکرده اند ...
نگویید عاشق نیستم ...
بال پروازم کودک است ...
نمی داند ... ولی می داند باز ...!
پرواز خواهم کرد ...

.
.
.
.
.
.
عاشقانه پرواز خواهم کرد ...




دیروز تولدم بود ....
27 اردیبهشت ...



اولین کسی هم که بهم تبریک گفت .. محمود بود ...
بیشترین تبریک رو هم از زبون محمود شنیدم ....
هرچند توام با خیلی از مشکلات ... ولی دلنشین ترین تبریک ها رو هم از محمود شنیدم ...

محمود جان ...
طعم شیرین زندگی ام را مدیون تو ام ...
وامدار وجودی ام که عاشقانه دوستم می دارد ...
وجودی که خود مرا پرورید ...
استادی که درس عشق را به شاگرد آموخت ...
ولی نشانه ها .... امیدش را از شاگرد کمرنگ کردند ...
عشق
فداکاری
زمان ...
سه چیزی که مرا آموختی نیازمان است ....
استاد ..
کاش استقامت را هم به من می آموختی ...
هر چند یادم دادی چگونه صبور باشم و دم نزنم ...
اما نمی خواهم استقامت نام لجبازی بر خود گیرد ...
.
.
.
محمود جان ...
بهترینم ..
.
.
دوستت دارم ...
عاشقتم ..
.
.
.
هرچند کم ست در مقابل محبتی که بی ریا و بدون هیچ چشمداشتی ارزانی ام می داری ...
هرچند کوچکم در مقابل ات ...
هر چند هیچ ام در برابر وسعت بی انتهای قلب ات ...
.
.
اما....
.
.
عشق یک قلب کوچک را به بزرگی خودت بپذیر ...
.
.
شرمسار است که چیزی جز یک قلب نیست ..
.
.
خجالت می کشد که چرا نمی تواند به اندازه ی تو مهربان و عاشق باشد ..
.
.
ولی...
.
پیش خودش دست رد به سینه اش مزن ...
.
پیش خودش کوچکی اش را به رخ اش نکش ..
.
کودک است .. .
بالغ خواهد شد ...
.
.
مرا ببخش که اینقدر کوچکم ...
.
.
اما باز هم دوستت دارم ...
.
عاشقتم ..
.
مرا ببخش ..
..
.
.
که دوستت دارم ...



نرگس | شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 |
 



به نام یگانه ی تغییر ناپذیر ...




به نام تو که در کشاکش روزهای به هم چسبیده ، نعمت "" امروز "" را بر من ارزانی داشتی ...

به نام آفریدگار تحول ...

به یاد تو  که درغوغای سکون ، سکوت  تغییر را به فریاد واداشتی ...

که اگر نبودی " مدبر اللیل و النهار " ، چه بسا در ثبات امروزم ، فردایی نبود ....

و اگر نبود " تحول حول و احوال " به دست تو ... چه بسا کافری می ماندم در  تهوع !! " مسخ " ...

یا شاید هم  همان  "‌مقلب القلوب و الابصار " م باشی ... همو که گشود بر من راز دیده ام را ...

و در نبرد دیروز و فردایم ...مرا در امروز دلالت نمودی ... که مبادا  اسیر بدبینی کفر دیروز  و خوش بینی ایمان فردایم شوم ....

" حول حالنا الی احسن الحال  " .... بر این گناهکار شرمسار بنگر ... تنها یک نگاهت کافی ست تا بپیمایم مسیر " احسن الحال " را ... و چه بسا لغزش هایم را در دایره تکرار ببینی و باز هم ببینی ...  بر من ببخش عجز جسم و روحم را در تلاقی با گناه ... من همان آفریده ی خاکی خاطی ات هستم که در رویارویی با ابلیس رانده شده ات .. او را به خود می خوانم و ...... باز هم به سوی تو باز می گردم .. با دستانی تهی و چشمانی بارانی ... که شاید ببخشی ام لحظه ای را که از یادت غافل بودم ...

پروردگار رحیم ام ... سال ها می آيند و می روند ... روزها زاییده می شوند و آنچه می ماند خجلت از کرده ها و ناکرده هایم است ... شرمی که در امتداد مسیر زمان،  بیش و بیشتر می شود ... و تنها یک جمله زمزمه ی هر روزم تو را .... """ در دیاری که نامم را به صدای بلند می خوانی ... شرمنده مکن از خودت مرا ... """



باز هم که یه سال دیگه اومد ....دارم فکر می کنم ممکنه امسال تموم نشه ؟؟؟؟؟؟؟

خوش به حال سالی که قراره بهش بگن :  "" سال ظهور موعود ""

فردا جمعه ست ... "" شاید این جمعه بیایی .. شاید ...""

دلم می لرزه وقتی می خوام بگم ... کاش لیاقت نام داری ه مادرت بر من بود ... کاش لیاقتم در رضایت ات و دیدن لبخند شادی ات مرا .. کاش ...  ......... کاش ببینمت ... همین فردا ... !



نرگس | پنجشنبه یکم فروردین 1387 |

به نام او که در هیاهوی امروز تنها با دو نام آرامم کرد ... او و تو ...

سلام

خیلی سخته جایی با تو حرف بزنم که همه میان و می رن ... خیلی سخته حین حرف زدن با تو به فکر سانسور حرفام هم باشم که مبادا بی هوا چیزی بگم که نباید بگم ... واقعا تو وبلاگ نوشتن دل شیر می خواد ... اون هم وقتی می خوام با تو حرف بزنم ...

دیشب حین حرفات حس کردم یکی داره بهمون لبخند می زنه ... حس کردم یه محبتی (غیر از اونی که بین خودمونه) داره حمایتمون می کنه ... حس کردم با تموم سیاهی ها .. یکی داره رنگ سفید به در و دیوار های زندگی مون می زنه ...

دیشب دلم گرم بود ... نه فقط به خاطر بودنت ... که بودنت دلگرمی هر شب عمرم ه ... به خاطر بودنمون ... هر سه تامون  دیشب بودیم .... ما حرف می زدیم و اون فقط نیگامون می کرد ... وقتی می گفتی " خدایا شکرت "... لبخندش رو می دیدی گلم؟ دیدی چند بار غنچه ی لبش وا شد؟ ... دیدی چقدر خوشحال بود؟


در هجوم سکوت بین مان ... آرایه های ادبی گم می شوند و آنچه می ماند از گرمای نفسی است که عاشقانه بر لبانم می تابانی ... و من اسیر بوسه ی سبزت ... در تلاطم نگاه مهربانت دست و پا می زنم ... کاش همیشه همین گونه مرا بنگری که بعد از بوسیدنت مرا ... تنها غرق شدن در اقیانوس نگاهت است که اوج گرمای بوسه ات را ماندگار خواهد کرد ... چه بگویمت که لغت در لحظه های بین مان جسارت جمله شدن نمی یابد ... و کلام در سکوت بین مان بر عجز خود می خندد ... و صدای سکوت .. در پرواز نفس هایت حول مان ...و ما همچنان خیره در چشمان هم ... شرم هم رنگ می بازد در اسارت نگاهم نگاهت را ...کاش کودک لحظه هایمان هرگز بزرگ نشود .. نه .. کاش بزرگ و بزرگ تر شود ... کاش بیشتر و بیشتر شود ... پرسیدم " از این بیشتر چه جوریه ...؟" ...

محمودم ...

در ستایش قلبم تو را ... تمام علامت سوال ها را از " دوست داشتن ات" پاک کرده ام ... دوست داشتن ات دلیل نمی خواهد ( چرا ؟) ... دوست داشتن ات در زمان نمی گنجد ( تا کی ؟) ... دوست داشتن ات اندازه ندارد ( چقدر ؟) ... و جالب تر از همه اینکه دوست داشتن ات بی مکان است ( کجا ؟) ... تو موهبتی هستی که در لا مکان و در زمان بی زمانی بر من ارزانی داشته شدی ... چگونه توصیفت کنم وقتی کلام تنها در مکان و زمان می گنجد ... و چگونه ذهن را در یاد آوری تو به یاری طلبم وقتی ذهن خود اسیر محدودیت خاک است ... تو حک شده ی ازلی و ابدی وجودم هستی ... وجودی که یکپارچه به عشق مطلق وصل است ... پس چگونه بر تو سوالی بگنجانم؟!!! .... حال آنکه تو خود پاسخی تمام بر تمام پرسش ها ...

عزیزم ...

بنگر بازی واژگانم را ...که در میدان نام و یاد تو .. گوی دل می بازم ...بی رقیب  و بی حریف هم  باخته ام  وجودم را به تو ... وجودی که از ازل خاکش را با نام تو سرشتند و روحش را به نام تو در من دمیدند ... ببین چگونه رنگ از رخ واژگانم می پرد در پرش یادت به اوج وجودم .. چگونه در جمله بگنجانمت حال آنکه کلمات در توصیف ات رنگ به رخسار ندارند و جسارت عرض اندام در محضرت را ناممکن ازلی و ابدی می پندارند ... عجز واژگان را ببخش که حتی لغت اراده هم در مقابلت رنگ معنا می بازد ...


محمود جانم ...

بهترین ام ....   . . . . . . .  و دوستت دارم




نرگس | سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 |

به نام تو که دفتر امروزم را دیروز نگاشتی ...!


سلام

 خواب دیشبم ... معجونی از اضطراب ... ترس ... ترس ... دلشوره ... باز هم ترس ... توو خواب حالم داشت به هم می خورد ... حالت تهوع ... از ترس می خواستم فرار کنم ... ولی هیچ مکانی نبود که بهش پناه ببرم ... هر جا می رفتم ... منو می دید ... هر حرفی می زدم ... می شنید ... حتی نمی تونستم فریاد بزنم ... دیدمش ... بر بالای یه سکوی بلند ایستاده بود ... انگار جایی کنار دریا یا اقیانوس ... باد موهای بلندش رو همراهی می کرد ...چشمان ترسناکش مشغول فکر کردن بودند ... هیز شده بود به من ... با چشماش هم می شنید و هم می دید ... لباس سیاهش همرنگ ترس من بود ... می ترسیدم ... از شدت ترس از خواب پریدم ...!!

من خواب ""شیطان"" رو دیده بودم ....!!


برای بار دوم که خوابیدم .... 

این بار به جای خواب .. تعبیرش رو می نویسم ....تعبیر خواب دوم ...::
 
"" اگر فردی را که در خواب می بوسی محرم ات بوده باشد ... نشانه ی سفر به مکه است ..""


از درد دارم می افتم ... به زور قرص و دارو روو پام ... می دونم تا 7-8 روز دیگه هم باید این درد رو یدک بکشم ... نمی دونم دندونپزشک ها با این دندون عقل چه مشکلی دارن که هی دستور به کشیدن اش می دن ...! همش دراز می کشم از درد ... دیروز سر کلاس از شدت درد دستم رو روی صورتم فشار دادم ... اومدم خونه ... متوجه شدم دهانم خونی شده ... تا دو سه هفته ی بعد هم که از نوبت دندون پزشکی خبری نیست ... خدا رحم کنه .... !

دیروز خواستیم فیلم علی سنتوری رو ببینیم ... مث اینکه داریوش خان راضی نبودن ... حتی نتونستم به ثانیه دوم فیلم برسم ...!! این همه افه ی فیلم اومدیم توو خونه ... تازه کل اهل بیت به خاطر ما صبر کردن و منتظر موندن ... وقتی هم  استارتو زدیم .... کلی حال گیری ....!!!!! به استاد هم  گفتم آدم آب دریا رو با چنگال بخوره ولی اینجوری ضایع نشه ... ! البته قرار شد استاد یه زنگ واسه داریوش خان بزنن ..!!!!

دو سه روزی می شد که به خاطر درد دندون از حال و روز گنجشک ها مون غافل بودم ... هر روز صبح میومدن روی درخت زیتون کنار پنجره اتاقم و سروصدا می کردن ... تا براشون نون خرد کنم ... ولی اونقدر درد داشتم که حتی نمی تونستم از جام بلند شم ...امروز صبحی براشون نون ریز کردم و بردم زیر درخت زیتون ریختم ... ولی هنوز نیومدن ... از درخت زیتون گفتم .. وزیر جنگ و فرمانده ی کل می خوان دار و درخت ها رو بزنن ... این بین دلم از همه بیشتر واسه زیتون تنگ میشه ... البته فعلا که خبری نیست ... و شکر خدا همشون روو پان .. ولی اگه زیتون توو حیاط نباشه .. نمی دونم چرا بین تمام درخت ها ی دنیا ... دلبستگی خاصی به زیتون دارم ... !


دیشب ارغوانی اس ام اس داد که بزن شبکه سه .... تلویزیون خاموش بود .. روشنش کردم .. دیدم همون مداحی که در  دهه اول محرم ازش مداحی " انا مظلوم حسین" رو زیاد می دیدیم .. داره حرف می زنه ... نمی خوام از این آقا طوری حرف بزنم که ازش سمبل و یا یه بت بسازم ... ولی خداییش یه مقایسه بین مداحی هایی که تلویزیون در ایام محرم به زبان عربی پخش شدن.. خیلی واضح و دقیق بهمون نشون می ده که بعضی از مداحان ایرانی( و شاید بشه گفت متناسفانه اکثرشون ..) برای گریوندن عزاداران به هر کلامی متوسل می شن ...حالا بماند که در لوای مداح اهل بیت .. پشت پرده چه کارها که نمی کنن ...( که همیشه هم پشت پرده نمی مونه ...!!!!!!!) ... یکی نیست که بر محتوای عزاداری ها و مداحی ها نظارت کند؟؟

دیشب که داشتم آف هامو چک می کردم .. یه آف جالب دیدم ... شماره ی هواپیمای برخوردی به برج های دوقلو در 11 سپتامبر ..... Q33NY  بود ... همین شماره را به همین صورت در برنامه ی  microsoft word برده و بعد از نوشتن..  فونت را به wingdings تغییر دهید ... چیز جالبی مشاهده می کنید ...!حتما امتحان کنید ..


از شنبه .. روز از نو .. روزی از نو ... باز هم باید تکرار کنم روزهایی رو که پشت سر گذاشتمشون ... ولی این بار به یه شیوه ی جدید ... برای یه هدف جدید ... و با یه روش کاملا جدید ... تا خدا چی بخواد ...!! البته لابلاش یکی دوتا برنامه هم باید بگنجونم ... مثل همین کلاس جدیدم ... و یه کلاس دیگه که شنبه باید ثبت نامش کنم ... این کلاس دومی رو به اجبار باید برم ... یعنی خونه رام نمی دن اگه نرم ..!!!

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

غروب پنج شنبه ست ... امروز هم اربعین حسینی بوده ... دستام خالیه خالی ان ... حتی نمی تونم بگم دستام پر از خالی ست ... !!! حتی رووم نمیشه شرمندگی هامو بذارم تووش و تقدیمتون کنم ... استاد بهش میگه "" کفر جلی ..."" .... خدایا ... دستامو پر از یه دعا می کنم .... فقط یه دعا ....!!

"""خدایا ..... وقتی صدات می زنم .... منو بشنو .....و یه نیگا به چشام بنداز .... همون یه نگاه تو همه ی جای خالی های زندگی مو پر می کنه .... آمین یا رب العالمین ..."""



فردا جمعه ست .. یا صاحب جمعه ..... "" کی و کجا وعده ی دیدار ما ...؟؟؟""


یا علی

نرگس | پنجشنبه نهم اسفند 1386 |
 

به نام یگانه شایسته ی پرستش ....


امروز اومدم که ننویسم ... نه واسه اینکه حرفی واسه نوشتن ندارم ... اتفاقا خیلی حرفاست که دلشون می خواد بیان رو کاغذ (حقیقی و مجازی فرقی نمی کنه ..!) ... ولی مدت هاست ننوشتم ... وقتی به پست های چند ماه اخیرم نگاه میندازم ... دلم واسه همه ی واژه های سرگردان در ذهنم می سوزه ... واژگانی که متنبه شده اند تا برای مدتی نامعلوم در رحم فکر بمانند ... وقت زاییده شدن شان نرسیده ... گناهشان چه بود ؟؟؟؟!!! بگذار بمانند تا جان نگیرند ... بگذار نیایند ...

طفل نزاییده ی فکرم ... بر کدامین دنیا .. زنده ات گردانم ..؟!! بر کدامین کاغذ خاکی بنشانمت .. که مطمئن می کند مرا از درک وجودت ... کدامین دنیاست که قبولت می کند ... و سکوت بزرگوارانه ات را حماقت نمی پندارد .. کدامین انسان است که ترکه ی خودخواهی را بر گلبرگ های لطیف روحت ننشاند ...
چه بی رحم اند ... چوبی بلند از درخت انار را بر می چینند و بعد از خیساندنش .. آنرا بر تن نحیف تو فرود می آورند .. به خیال آنکه می پذیری آنچه را می گویند ... چه وهمی .. !! ... خنده ام می گیرد وقتی می خواهم بنویسم که تو فرزند همان درخت انار هایی هستی که من در سایه بانش ..آب انار می نوشیدم ... و تو را می زاییدم ... !!!!!

کودکم ... هرگز آرزو مکن که بیایی..... بر کدامین بلندا بنشانمت ... که از چوب خودخواهی این انسان ها در امان باشی .. نه عزیزکم ... هرگز نیا ...
بر من بنگر .. نگاهم کن ... دلبرکم اشک مریز ... نگاه نگران مادر را تا پایان عمر به دنبال خود می کشی ... بگذار بگویمت که در بهشت سیاه زمین ... چه است و چه نیست ...!!!! گوشهایت را نزدیک تر بیاور ..

.............................................................
........................................
.........................
.................
........
...
.



فدای چشمان بارانی ات .. بیایی تا بنویسمت .. که چه شود ؟؟.... که برنجند و برنجی و برنجم ..؟؟؟
با من حرف بزن ... حرف هایمان را می نویسم .. تا نگویی کوتاهی کرده ام ... اما تو را .. هرگز .. نمی نویسم ..!
از من دلگیر مباش ... حق توست که بیایی .. مرا ببخش که نمی گذارم ....!!

کودک کلماتم ... نوزاد نزاییده ی اندیشه هایم ...

شنیده ام که می گویند ..."" با دیدن مشکلات حرف بزن ... با آشفته شدن روح حرف بزن ... مگر اینکه آنقدر بزرگ باشی که بتوانی تمام آن درد ها را با خود به گور ببری .... اگر اینقدر بزرگ نیستی که تحمل کنی ... پس حرف بزن ...!!! چرا که آنقدر کوچکی که خیلی زود گنجایش ات پر می شود و تو می مانی و دنیایی حرف نگفته .. آنگاه مجبور به فریاد خواهی شد ... پس حرف بزن ... چرا که سکوت کار بزرگان است ...!!!( گرفته شده از یکی از سریال های تلویزیون) ...""
پس نازنین ه هرگز نیامده ... بر ظلم و ستم من بر خود خرده مگیر ... اگر من امروز دلت را بشکنم فقط برای یک بار است ... فردا که بیایی ... روزی هزار بار می شکنند ترا ... خودخواهی امروز مرا ببخش که نمی خواهم اسیر خودخواهی نسلی شوی که خود را متواضع ترین فرض نموده اند ...
اگر امروز به اراده ی خود بیایی قربانی فردایی می شوی که یا باید خودخواه شوی (مثل همه .. حتی مثل من ..) .. و یا باید نباشی ..!!!!!!!!! پس بگذار من انتخاب کنم ... بگذار نگذارم بیایی ... اگر امروز نگذارم بیایی .. فردا مجبور نخواهم بود خاموشت کنم .... اگر امروز نگذارم بیایی .. فردا مجبور نخواهم بود با ترکه ی انار تن عریانت را از جاری ه خون بپوشانم ...فردا مجبور نخواهم بود از تو بپرسم ... تا چه اندازه تحمل داری که انسان بزرگی باشی ..؟

باشد نونهالم ؟

فدای نگاه قانعت شوم ... مبادا روزی عصیان کنی ؟..! مبادا بر من بتازی که به چه حقی قانعت کردم ..! نشود روزی از مادرت فرار کنی تا دیگری تو را بزاید ...!! کاش بدانی که درد نزاییدن تو بس دردناک تر از زاییدن ات است ....

 کاش بسیار بیشتر از این ها که حرف زدم .. بدانی ..!!!!

یا علی

نرگس | شنبه چهارم اسفند 1386 |
 

به نام خدای ما ....



سلام


یه نیگا به دور و برت بنداز ...

گاهی وقتا چیزایی می بینیم که باور کردنشون برامون سخته ...

و باور نکردنشون نا شکری ه محضه ...

گاهی وقتا ادما رو پست تر از اونی می بینی که خودشون می خوان باشن ...( نمی گم پست تر از اونی که می تونن باشن ..!)

گاهی وقتا ادمایی رو می بینی که کم میاری وقتی می خوای بهشون بگی انسان ...

گاهی وقتا در کمال سیاهی و ظلمتی که روزگارت رو فراگرفته ...

فقط به لطف خدا ...

فرشته ای رو می بینی که از جانب خدا ماموریت داره کمکت کنه عمری رو که در گناه و پلیدی صرف کردی ...

جبران کنی ...

فرشته ای که اومده دستت رو بگیره ....

به قیمت عمری که خدا به عنوان زمینی شدن ش بهش بخشیده...

عمری که اگه بره ...

اون فرشته .. بعد از اون ...

نه دوباره یه فرشته می شه ...

و نه یه انسان می مونه ...

بلکه تنها و تنها به تعالی می رسه ...

بهش گفتن .. بیاد توو وجود تو ...

بیاد تو سینه ات بشه یه قلبی که نداری و بتپه ...

بیاد و دستت رو بگیره ...

تو می بینی ش ...

تو لمس ش می کنی ...

تو صداشو می شنوی...

ولی هیش کی باورش نمی کنه ...

غیر از خودت ...!!

فقط تو یی که می دونی خدا یه اندازه ی فداکاری ه یه فرشته هم می تونه دوستت داشته باشه .....

فقط تویی که می دونی خدا اون موقعی که با فریاد ازش خواستی کمکت کنه ....

صداتو شنیده ... !

کی میگه خدا دل نداره ؟!

کی میگه خدا رحم نداره ..؟!



خدا قلبت رو ازت گرفت ...

جای قلبت یه فرشته گذاشت تو سینه ات ...

قلب می تونه کینه داشته باشه ...

ولی فرشته ها پاکن ... کینه ای ندارن تو وجودشون ...

قلب می تونه سیاه باشه ...

ولی فرشته ها نورن ...

نور هم که فقط سفیده ...

تازه .. خیلی هم که تجزیه شه ... رنگی میشه ... هر رنگی غیر از سیاه ...!

خدا بهت یه فرشته داد ...

فرشته ای که با خودته ... می تونی براش بمیری ... میتونی براش زنده بمونی ... حتی می تونی براش بمونی ...

فرشته هم فقط تو رو داره ...

چه قشنگه اون روزی که بدونی خدا به هر کسی یه فرشته نمی ده ...

ربطی هم به لیاقت و شایستگی ادما نداره ...

ربطش رو فقط و فقط خدا می دونه ...

حالا خودتی و خودت ... قضاوت کن ...

تصمیم بگیر ....

موندن یا نمودن ...

رفتن یا نرفتن ....

دیگه خیلی دیره واسه این حرفا ....

جای فرشته توو سینه ت قرص و محکمه ...

شده عین قلبت ...

شده کعبه ی زندگی ت ...

شده پرستش گاه وجودت ...

شده مایه حیاتت ...

فرشته ی مهربونم ....

یه نیگا به اونی که مامورشی بنداز ...

نمی دونم لیاقتت رو دارم یا نه که خدا همچین لطف بزرگی بهم کرد ...

نمی گم لطف دادنت ...

نمی گم لطف بخشیدن زندگیت بهم ....

لطف دوست داشتنت ...بزرگترین محبت الهی بود برام ...

که هست ... و خواهد بود ....!

دوست داشتن تو ......(چی بگم بعدش ..؟)

فقط نمی دونم چه حکمتی ه در ف ا ص ل ه

شاید این هم حکمتی داره ... باز هم همه چی رو سپردیم به خدا ...

مثل تو ...!

راستی یادم نرفته یه چیزی رو ...

فرشته ی اسمونی م

( که بخاطر من زمینی شدی ..چون لایق اسمون نیستم )

قرار بود امروز یه چیزی بهت بگم ...

توو یه جمله ..:::

"" نقش ما جایی بین دیروز و فرداست ... من بدوون تو دیروزی ندارم که برای فرداها کوله بارش کنم ... بودن در کنارت نقش تمام روزگاران من است .... تنهایی ات را شریکم .... ""



مهربونم ...

تولدت مبارک ...

 
خوش بحالت ... فرشته ها هیچ وقت پیر نمیشن ....

کاش من هم لیاقت داشتم یه فرشته باشم برات ...




نرگس | دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 |


...... و یلدای هشتاد و شش ....

... !
 

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
گرچه دانم که بجایی نبرد راه غریب
من ببوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بیطاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخمکش و دیده ی گریان بروم
نذر کردم گر از این غم بدر آیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه ی خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گرانباران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبه ی آصف دوران بروم







 
رسوا شدم ....!!



در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست
بس که در بیداری هجر تو گریانم چو شمع
رشته ی صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم تست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه ی وصلی فرست
ورنه ار دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شبست
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان بر افشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
 
 
 

نرگس | شنبه یکم دی 1386 |

یاد یادت بخیر که یادمان می کردی در یادبود یادمان ..!!!!


سلام


در شمارش ایامی که یادت نکردم .. به امروز رسیدم ...

و امروز ... شرمسار از حضورت ... حضورم را تحمیل می کنم بر دقایقی که سزاوار نیست مرا ..!

نه خسته ام ... و نه آشفته ...

تنها واژه ای که شاید بگنجد در گنجه ی احساسات اکنونم ..... شرمساری ست ...

و من شرمنده ام از نبودنم در بودنت همیشه را ...!

شرمسارم از ندیدنت در دیدن هر روزم تو را ... !

و ....

.. بخوان مرا ... که صدایت کردم ...

و امشب مرا به نامم بخوان ...

چه بسا ... این اخرین تقاضا باشد .... !!!!

برخواهم گشت به همان بیابانی که رسالتم را در آن جانهادم ...

زیر همان درخت زیتون کهنسال ... و از دل آتش بیرون خواهم جست ....

من خواهم بر گشت ... !!!!





این هم فال امسال ما.....

هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل
هر کو شنید گفتا لله در قائل

تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در کسب این فضائل

حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید
از شافعی نپرسند امثال این مسائل

گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم
گفت آن زمان که نبود جان در میانه حائل

دل داده ام به یاری شوخی کشی نگاری
مرضیة السجایا محمودة الفضایل

در عین گوشه گیری بودم چو چشم مستت
و اکنون شدم به مستان چون ابروی تو مایل

از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم
وز لوح سینه نقشت هرگز نگشت زائل

ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخمست
یارب ببینم آن را در گردنت حمائل



ساده بگم ... لوطی بگم ....

هنوز هم اند معرفتی حافظ ..... !!

نرگس | پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 |





در ورای چشمانم ... خستگی خوابیده است ....!!









بیدارش کنید .....







نرگس | سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 |


جهان را بلندی و پستی توئی
ندانم چه ای هر چه هستی توئی

 



امشب اومدم تا به احترام حرف هایی که نمی زنم ..... سکوت کنم ..!!!



 


چه فرقی می کنه ... بالاخره سکوت می کنم ..!!

 

حس قربت به سکوت این روزها مجالی برای سایر احساسات نذاشته ...

 

آری ... در غربت گفتار ، چه قدرتی غیر از سکوت .. حرف خواهد زد؟!!

 

کودک سکوت من نیز دهان گشوده تا بگوید ...

 


و بعد ..

 

هیچ چیز معلوم نیست ...!!

 


 

چقدر دلم می خواد حرف بزنم ......

 

هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییس !!!


نرگس | جمعه بیست و پنجم آبان 1386 |


به نام تو که او را آفریدی ... !
 
 
می دونی دلم چی میگه ..؟
 
میگه دلت برام تنگ شده که گفتی بیام پیشت ... !
 



 
قبول کنم دوستم داری ؟ قبول کنم دلت برام تنگ میشه؟
 
ازت خواستم پیشت باشم .... نمی دونستم این قدر مهربونی که حتی نمی ذاری عمر آرزوهام به چند روز هم برسه .... !
 
 
آره ... شب تولد امام جعفر صادق یه کاری کردم از روی احترام ..! ( در اصل باید بگم از روی احترام یه کاری نکردم ... !! )
 
امشب هم شب شهادت امام جعفر صادق ... !
 
فردا دارم میرم جمکران ... !!!!!!!!
 
خودم هم باورم نمیشه ...
 
باز هم یه دفعه ای جور شد ...
 
از کجا دونستی دلم برات تنگ شده ؟
 
از کجا دونستی دلم براش تنگ شده ... ؟
 
 
 
خدایا ..
 
بهت گفتم هر چی می خوام بهم بده ...
 
گفتی اگه پشیمون شی چی؟!!
 
گفتم نمی شم ...
 
می دونی چرا گفتم پشیمون نمیشم ...؟!!!!!!!
 
چون می دونم تنهام نمی ذاری .... !!
 
 
بزرگترین شاهد زندگیم .. ،
 
یه چیز .... یه شب ..... فقط .... !!!!
 
 
امروز رفتم نت برای ثبت نام ... حتی نپرسید واسه چی ....!!!!!!!!
 
فردا هم که دارم می رم جمکران ....
 
یه جورایی .. اگه برنگشتم ..... حلالمون کنین ... !!
 
چقدر دوست داشتم قبل رفتنم باهات حرف می زدم ... ولی نذاشتی ... !!
 
 
 
با دلتنگیت دارم میرم سفر .... دلم خیلی برات تنگ شده ... کاش نمی ذاشتی اینجوری برم ... !
 
 
... دیگه برم .

نرگس | دوشنبه چهاردهم آبان 1386 |

می خوای چی صدات کنم ...

وقتی از تمام دنیا تنها یه اسم ازت برام مونده ...؟؟!!!!



دفتری که نشه همه چی رو توش نوشت ... به چه دردی می خوره ...؟

بیچاره حرفام ....!

کنج دلم تنهان ...!










نرگس | دوشنبه چهاردهم آبان 1386 |

چی؟؟ | 1:15

چه فرقی می کنه اسمتو بیارم یا نه ... وقتی اولین و آخرین مخاطبم تویی ..!


خودت هم می دونی در چه شرایطی دارم خودمو کنترل می کنم ... خوب هم می دونی چقدر برام سخته ... !

می گم ... ولی در اصل هیچی نمی گم ... !

هیچی نمی گم ...... ولی واقعیت اش اینه که خیلی حرف زدم ..!

دلم می خواد بنویسم .... ولی دستم نمیره به نوشتن ... هیچ نوشته یا حرفی هم نمی تونه حرفامو بیان کنه ... !

خدایا .... آرومم کن ...!

نمی تونم طاقت بیارم ...!

می ترسم ... به روح مادر جون ... به بزرگی خودت .. می ترسم .... !

نمی گم فراریم بده .... نمی گم دچار فراموشیم کن ... نمی گم ..... فقط آرومم کن .. !

گریه کردن به ریختن چهار قطره اشکه؟؟؟؟؟؟

خدایا ... بیشتر از یه ماهه چشمای دلم اشکی نریختند ... !!!!

می ترسم

غریبه .... !!!!!!
غریب آشنا ......؟؟؟ آشنای غریب ....؟؟؟؟  !!!!!!

چی می شد هر کسی سر جای خودش بود ... کسی هم به جایگاه دیگران جسارت یا بی حرمتی نمی کرد ...!


خودتون هم خوب می دونین ..اومدنم فقط برای شما بوده ... فقط برای شما... دلم براتون لک زده بود ..!


آخرین دعایی که کردم رو خوب یادمه ... ولی بعد از اون ... دیگه هیچی یادم نمیاد ... !!!!


چه فرقی می کنه موهات طبیعی باشند یا مصنوعی ... مهم اینه که یه ملت نفهمند کلاه گیس سرته ... ولی وقتی فهمیدند و شدی انگشت نمای جمع ... اون وقت چی کار باید کرد؟؟!

حالا نمیشه به جای کلاه ... سر یکی کلاه گیس گذاشت؟؟!!

گیس بریده ی بی چشم و رو ... !

همیشه موهای خورشید خانوم رو تو نقاشی هامون افشون می کشیدیم ... کسی هم بوده که به ذهنش خطور کرده باشه که شاید خورشید خانوم دوست داشته باشه موهاشو ببافه ؟؟!

می دونستی وقتی موهاتو افشون می کنی .... می ترسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بذار حرفای دلم لابلای پیچ و خم های گیسوانت بماند ... من به کوچه پس کوچه های موهات اعتماد کردم ...!

هیییییییییییس ..! حرفایی که بهت می زنم رو به هیچ کس نگو ... قول بده هیچ وقت .. حتی به روی خودم هم نمیاری !! قول بده ..


چقدر نا مطمئنه وقتی آدم به یه دیوار تکیه کنه ...

و چه دردناکه وقتی می بینی به جای دیوار .. این تویی که از قلعه ی قلبت سقوط کردی ...!

و شاید از اون هم دلسوزناک تر ... وقتی باشه که ببینی یه کور بی عصا دستش رو به دیوار گرفته و به راه خود ادامه می دهد.... چرا دلسوزناک!!!!!!!!!!!؟؟؟

حالا پیدا کنید ... دیوار .... انسان سقوط کرده ... و مرد کور را ...!!!

کلمه ی گمشده ی این متن رو هم پیدا کنید ... جای یه چیزی خالیه ... مگه نه؟


همه چی رو خفه کردم ... حالا حرف بزن ....

سیاه
ستاره
آْسمون
هواکش
پرنده
صدا
رنگ
جاری
شانس
تو خوبی؟


 


نرگس | شنبه پنجم آبان 1386 |

به نام خدا

(این بار دیگه نخواستم برای آوردن اسمت دنیای کلمات را بپیچونم ..! خیلی ساده می گم : )

سلام ٬

گفتم : بگو

گفتی: منکران چیزی را انکار می کنند که بر آن علمی ندارند

گفت: برای آموختن باید آموخته های قبلی را فراموش کنی ... شاید حتی نابود !

گفتم : کیست که بر تو عالم باشد ..؟

گفتی: نشانه ها را در نظر گیر

گفت : سخت ترین و کند ترین مشغله ی زندگی فراموش کردن آموخته های قبلی عقل است !

گفتم : نادیدنی ها دیدنی ترند ..

گفتی : تنها من بر علم غیب احاطه دارم و لا غیر

گفت : در جستجوی نادیدنی ها ٬ دیدنی ها را یه گمراهی نکشانیم !

گفتم : ......

گفتی : " امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السو ء "

گفت : دعام می کنی ؟ .. !

گفتم : همچنان عطش پشت پرده مرا می سوزاند ...

گفتی : در وادی جهالت برایت سرابی تدارک دیده اند

گفت : اعوذ بالله !

گفتم : پس خماری را بر من حلال کن ...

گفتی : تضییع عقل حرام است ٬ حرام غیر و لا غیر ندارد

گفت : در مستی نیز تو را بیداری نشاید ...!

گفتم : کدامین راهیست که در آن سادگی را جهالت نپوشانند ؟

گفتی : راه را نشانت دادم

گفت : فطرت ...!

گفتم : دستخوش روزگارش نمودم ...

گفتی : بی آلایش اش کن

گفت : آب ..!

گفتم : همچنان سرای اسرار آمیزت مرا به خود می خواند

گفتی : این خود توست که سال هاست تو را به خود می خواند

گفت : در خوانش ضمایر ٬ فطرت را دریاب ..!

گفتم : نادیدنی ها را دست خواهم یازید ..

گفتی : علم غیب را تنها من محاطم

گفت : نافرمانی مکن ٬سرکش ..!

گفتم : امشب برای نخستین بار در زندگی ام و تنها برای ثانیه ای آرام گشتم ...

گفتی : روزی در مشتی خاک آرام تر خواهی گشت

گفت : ان لله و انا الیه راجعون

گفتم : پاک خواهم کرد هر آنچه مرا آموختند ...

گفتی : یا علی

گفت : .

 

 


نرگس | دوشنبه سی ام مهر 1386 |

شاید روزی نامت را بر لبانم جاری سازم از دل ...

 

* شاید در کوچه پس کوچه های تردید به یقین رسیدم ... سالهاست در زیر سایه ی عبث درخت فردا روزگار می گذرانم ... فردا به یقین خواهم رسید؟؟!!

*در جستجوی نور در تاریکی غرق و گم گشته ام ... می گویند خسته ام ... برایم دیگر دعای عمر طولانی ندارند.... شنیدم که می گفت بیشتر از این عمر نکنی بهتر است ... !!!

*شاید وقتی امروز بر پیشانی ام بوسه زدی فردای مرا به من ارزانی داشتی ... چرا هر چی بهت می گفتم می گفتی چشم؟؟؟؟؟؟!!

*وقتی خواستم غذا بخوری .. گفتی چشم ... ! خواستم بذاری خودم بهت غذا بدم .. گفتی چشم ... گرسنه ات نبود ... ولی فقط بخاطر من گذاشتی چند قاشق سوپ بذارم تو دهنت ... !

* طاقت رفتنت رو ندارم ... ولی تحمل زجر کشیدنت رو هم ندارم ... همه می گن خدا ازت راضی بشه .. ولی من می خوام همیشه باشی... !

*کاش اونقدر قدرت داشتم تا دوباره اون قد و قامت رو بهت برگردونم ... !

*می گفتن خدا رو شکر که از یه نفر حرف شنوی داری ... ولی نذاشتن زیاد پیشت بمونم ... می ترسیدن به من عادت کنی ... !!!

*نگو چرا دیر به دیر میام و بهت سر می زنم .... به مولا تحمل دیدن شکستگی تو ندارم ..

* چه شبی بود .. اون شب بارونی رو می گم ... هیچ چیز حتی آغوش گرم مادرجون هم آرومم نمی کرد ... نگرانت بودم .. می ترسیدم نیای خونه ... مادر جون می گفت میای .. می گفت کارت طول کشیده ... مجبورم کرد بخوابم .. ولی مگه می تونستم ؟!.. شب از نیمه هم گذشته بود ... صدای چرخوندن کلیدت رو در قفل در شنیدم ... سایه ات رو در چارچوب در دیدم ... خودت بودی .. سرم رو آروم گذاشتم رو بالشت ... می دونستم الان میای بالا سرم ... می خواستم فکر کنی خوابم ... با اطمینان از حضورت در خانه خوابم برد ... !

*گفتی گرسنه ام نیست ... گفتم ولی باید بخوری .. گفتی پس بده خودم بخورم ... گفتم یادت میاد  با دستت غذا می ذاشتی تو دهنم؟.. گفتی آره ... گفتم حالا بذار من بهت غذا بدم .. گفتی چشم ..!

*شنیدم اسم مادرجون رو به زبون میاری ... می دونی چقدر دلم براش تنگ شده؟؟ می دونی چقدر دلم برای سه تایی بودنامون تنگ شده؟.... اگه بری تنها می شم ... اگه بری دیگه پامو تو اون خونه نمی ذارم ...

*یادت میاد اون شب دستم سوخت؟... فوری رفتین سیب زمینی رنده کردین و گذاشتین روی سوختگی؟.... کاش بازم دستم بسوزه تا دوباره دستامو بگیری تو دستات... !

*امروز وقتی بهم گفتی سرمو بیارم پایین ... سرمو آوردم کنار لبت ... به خیال اینکه می خوای چیزی بهم بگی... ولی یه لحظه ... منو بوسیدی... چرا؟؟... تو حتی بچه هاتو هم نبوسیدی... من که بچه ات نبودم ... !

* دقت کرده بودی؟... همه ی دوروبری هامون داشتن به حرفامون گوش می دادن ... کسی که حرفای تو رو متوجه نمی شد.. فقط من بودم که می فهمیدم چی میگی ٬ اون هم وقتی تنها بودیم... !

* دلم بیشتر از همیشه برات تنگ شده ... دو سه شبه که بالشتمو با اشکم خیس می کنم و می خوابم ... کاش اون همه قدرت و نیرو اینطوری نشکنه ... !

*بذار دیگه باهات حرف نزنم ... دارم به عکست نیگا می کنم ... !

* می دوتم الان خوابی ... خوابای خوب ببینی... دوستت دارم بابایی


باز هم شاید یه روزی یه جایی همو دیدیم ... اون روز حق داری تف بندازی تو صورتم ...!

 

*خسته ام ... خیلی خسته ام ...

*بدم میاد کسی برام دل بسوزونه ...

*بدم میاد کسی نسبت بهم احساس مسئولیت داشته باشه ...

*هر وقت عقلت تونست کسی رو دوست داشته باشه ... مطمئن باش که عاشق شدی...!

*دلم قبولت کرده .. مدت هاست که قبول دلم شدی.. ولی عقلم ... !!!! .. هنوز نتونستم تو  رو به عقلم بقبولونم ... می دونم الان پیش خودت چی فکر می کنی.... !

*وقتی یه روزی یکی یه جمله به زبان اجنبی برات می فرسته و ازت می خواد برداشتت رو بگی ...تصور نکن که می خواد امتحانت کنه .... فکر کن که خودش هم حوصله ی جواب دادن به دوستاشو نداره ... اعصابش داغونه .... فقط به خاطر تو گوشی رو روشن نگه داشته .. حالا تصور کن تو هم در جوابش بگی حوصله ندارم ...!!!!

* برم ...


نرگس | چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 |

 

به نام تو که نیستی ام را آواره ساختی ...

 

باز هم سلام

دارم فکر می کنم که چقدر جالبه برگشتن دوباره ام به کاغذ پاره های مجازی ای که یه عمری از ما را تلف کردند ...  من دقیقا زمانی برگشتم که برای بار نخست آغاز کرده بودم ...

یک سال پیش .. همین روزا بود که " نرگس " " دختر خورشید" شد ....

چی نوشتم... از کی نوشتم ... چطور نوشتم ... همه ی اینها بماند ..!

ولی مهم اینه که با ننوشتن در این یه ماه و خردی .. به بیشتر! چیزایی رسیدم که با نوشتن در یکسال گذشته از دست دادم .... !!!!!

با یکسال پرواز بی پروا در دنیای مجازی ...

بخشی از آینده ام را از دست دادم ...

بخشی از احساسم نابود شد...

بخشی از ذهنم به ناچار دستخوش فراموشی شد...

بخشی از هوشم را در مستی بر باد دادم ...

بخشی از خانواده ام را از دست دادم ....

شادی و هیجان ام تبدیل به خنده های عصبی شدند ...

افسردگی جایگزین آنهمه انرژی و نشاط شده بود...

نگاهم دیگر به دنبال اندیشه ای نو نبود ...

اندیشه ها را بر لبان گویندگانشان می شنیدم ...

دیگر در جستجوی حقیقت نبودم ...

چرا که به این باور رسیده بودم که حقیقت همین جاست ... در درون من ..!!!!

و درون من چه بود ..؟؟؟؟؟؟ که بود ....؟

در یکسال گذشته از خود دور شده بودم ... مرا به خود می خواند .... ولی ...

خسته بودم ... خسته ...

ولی روزی روزگاری ... نه خیلی دور... که خیلی نزدیک ...

یه دستی دستمو گرفت ...

گفتم ولم کن ...  منو بیشتر کشید سمت خودش ....

گفتم ازت بدم میاد ... نیگام کرد ... دوستش داشتم ... !

امروز به یاری اون دست آسمانی ... و چند دست زمینی دیگر

در جستجوی اون بخشی از آینده ام که از دست دادمش ... (خدا کنه پیداش کنم ..)

دارم کل احساسم رو از نو می سازم ... ولی این نوسازی احساس لازمه ... ! (چراشو دیگه خوب می دونم ..)

بخش فراموش شده ی ذهنم رو کاریش نمی تونم کنم ... دیگه اذیتم نمی کنه ... ! من هم کاریش ندارم ... گوشه ای از آن قسمت فراموش شده را در دنیای واقعی باز یافتم .. !

دوران مستی ... یاد صادق هدایت می افتم ... یاد کافکا ... یاد سینا (ر) .. یاد ترانه ... ولی الان همشون یه یادند .... فقط یه یاد ... !

دارم سعی می کنم اون بخشی از خانواده ام را که از دست دادم برگردونم ... دوباره دوست و رفیق بازی هام شروع شده ... دوباره پول تلفن سر به فلک می کشه .... دوباره بیرون رفتن ها .. خنده ها .. با بچه ها بودن .. دوباره اخم های ""نیکی"" جون رو تحمل کردن ... دوباره طعنه و کنایه شنیدن.. و ...

روزام دارن سپری میشن ...

مهم اینه که با خنده و شادی بگذرن...

مهم اینه که همون نرگسی بشم که ....

مهتا براش دل نسوزونه ... و پنتا بهش نگه " قبلا ها یه عشق تو قلبت بود .. یه عشق همیشه داغ ... عشقی که واسه کسی نبود ... ولی واسه خودت هم نبود ... واسه همه بود.. "

نرگسی شدم که ...

دیگه بهم نمی گن دیوونه .... دیگه دیوونه خطاب شدن برام جالب نیست ... دیگه کسی نمی تونه بگه خنده هام عصبی و مصنوعیه ...

دیگه کسی نمی تونه بگه .. " انگار می خواد از همه جا بره ... فکر می کنه جای نداره .. فکر می کنه بی پناهه ... " ..

دیگه مهتا نمی تونه بگه .." کم کم نور امید داره از چشاش محو میشه .. " .. نمی تونه بگه .. " احساس می کنم دلی برات نمونده ... وقتی بهت نیگا می کنم فکر می کنم چراغ هات دارن خاموش میشن .."

آره...٬

نرگس هنوز هم دختر خورشیده ....

ولی ..٬

دیگه دلش نمی خواد " گل باغ اینترنت " باشه ...

گل باغ زندگی خودش و اطرافیانش باشه ..کافیه ...

دیگه نیازی نیست محبتم را به همه بدم .. همین قدر که قلبم رو نثار کسانی کنم که قدر محبتم رو می دونن کافیه ....

می خوام اون دست آسمونی رو با تمام وجود ببوسم .. حیف که خاک زمین گیرم کرده ..!

می خوام دستای زمینی رو که به یاری اون دست آسمونی منو از قعر عصیان و نا هنجاری روحی نجاتم دادن ببوسم ... دستم به بعضی هاشون میرسه ... و به بعضی های دیگه فقط دست دلم میرسه ...

"مهتا و پنتا " اولین کسانی بودند که بر من بطور جدی تلنگر زدند ... الهی قربونشون برم ... دستشون رو نمی بوسم ... چون پررو میشن ...!!

اگه گفتین نفر سوم کیه؟ ... کسی که وجودش ... فقط حس کردن وجودش ... برام به اندازه ی یه زندگی می ارزه ... همین قدر که می دونم هست ... آرومم ... کسی که شبا تا نبوسمش ... تا بغلم نکنه .. خوابم نمی بره ... هر وقت هم دلتنگش شم ... میاد ... یعنی خودش می دونه چقدر برام عزیزه؟ عزیز زمینی ای که تو آسمون پیداش کردم ... دارم فکر می کنم چطور باید دستشو ببوسم؟...

حالا می مونه اون آسمونی ... نمی خوام اسمتونو بیارم ... نمی خوام صداتون کنم ... فقط می خوام بگم دستتونو می بوسم ... و بابت همه چی ازتون ممنونم آقای من ...

<<<خدایا لیاقتم چقدره؟

وقتی دلتنگ میشم ... میاد

وقتی بدبین میشم بهش ... بدجور چوبم میزنی

وقتی می خوام فکر کنم که همه ی اینا خوابه ... نیشگون ات رو محکم تر می گیری

آره..٬

من بیدارم ...

فقط یه کم میترسم ...

می ترسم اسیر غروری شم که وجودش رو دارم حس می کنم ...

کمکم باش.>>>

یا علی 


نرگس | سه شنبه دهم مهر 1386 |