تبليغاتX
نرگس دختر خورشید

یادت هرچند یادمان نیست ...
که شاید باشد ...
و چون یادمان نیست ...
از کفرمان درگذری...شاید ..

اما اگر یادمان باشی
و یادمان باشد
که یادت فراموشمان نکرده است ...
شاید برخیزیم ...
که بر می خیزیم ...
اگر دستمان را در آغوش دستانت بی پناه و به خود وانگذاری ...

بدون هیچ شاید و اگر و اما یی ....
به نام تو ... به یاد تو ...
و به امید تو ..
که می دانم کسی نیست غیر از تو پناهم ..
که خود فرمودی :
""لیس له غیری ..""
"ای فرشتگانم .. من از بنده ی خود شرم دارم ..و او جز من پناهی ندارد ... پس آمرزیدمش.."


چه گویم ...؟؟؟

به نام خدا

سراسیمه و آشفته
نه دوان و نه آهسته
گام بر می دارم
یه نگاه به پشت سرم میندازم ...
مملو از احساسی که خود هم غریبم اندرونش ..
احساسی که حتی حس تملک هم بر آن ندارم ...
احساسی که از آن من است ... و نیست ...!
شوری بر پاست ...
نیرویی که مرا می کشاند به نا کجا ...
نیرویی لجام گسیخته
که عنانش نه در دستان من و نه هیچ کس ...
به پشت سرم نگاه می اندازم ...
نگاهی نه غریب و نه قریب ...
بعید است خیرگی ام به دورانی که دوست دارم ببینم اش ..
به یاد آوردم ...که ...
من چقدر کورم ...!!!



نگاهم نه در گذشته .. و نه حال ... که نه حتی در آینده ... هیچ نمی بیند ...
احساس ات می کنم ...
ولی مانده ام ...
در گودالی پر از آب که می ترسم روزی نام مرداب را به خود گیرد ..!
سکون ...با سکوت یا غوغا ...
چه فرقی می کند ..؟!
سکون من از ندیدن است ...
از غربت حس ام با من ...
از فاصله ای که بین ماست ...
فاصله ای که در آن مسیح عشق را به صلیب می کشند ...
این نماد پاکی و انسانیت را ...
عصمت را به صلیب میخکوب می کنند ...
تا تائیس ... این سمبل شهوت و فساد را بر بلندای شهر ها بنشانند ...!
مریم را تهمت بی عصمتی می زنند ....
و زیبارویان عریان را بانو می نامند ...!


موشک ها بر فضا رها می کنند ...
و روح را در قفس دنیا به اسارت و بردگی می کشند ...
رهایی را در دوردست ها به تعریف می نشینند ...
و اسارت را غربتی قریب می نامند ...
غربتی که زاییده ی رهایی ناپذیر رشد و ترقی است ...!!!!!!!
در روزگاری که ابروی بنده را جز بنده نواز نمی خرد ..
چه پررونق است بازار بی آبرویی و آبروریزی ..!!
"سرگردان در مستی خود .."
شرافت در دستان دلالان به بهایی ارزان .. و گاه هیچ .. معامله می شود ...
و در کرنا می کنند چگونه انسانیت را ...
همویی که عیسی وار اویختند اش ...!!
در روزگاری چنان غریب و چنین قریب ...
کیست که جرات کند سر کشیدن پیاله ای که از شراب عشق سرشارش نموده اند تا به انتها ..؟
کیست که سر کشد جامی را که رنگ می زند سیاه و سفید های ساکن نقاشی زندگی امروزمان را ...؟
کیست که جسورانه و بی پروا لاف عشق زند ...؟
که نه لافش از دروغ ... که از مستی می ناب عشق باشد ...؟!
در روزگاری چنین ...
عشق را سلاخی می کنند ...
عاشق را به بردگی می کشند ...
و معشوق را به دار بی عفتی ....!
به که میخواهی از عشق بگویی ...؟
برده کشانی که عشق را دعوت به فراموش شدن می کنند ..؟؟؟!
که عشق را به میهمانی هوس فرامی خوانند تا بکارت دخترکانش را در دید عموم به تیغ شهوت به خون ناپاکی بیالایند ..؟!
کجا می خواهی عاشق بجویی....؟؟
مگر در اتاق های روشن و پر نور زیر زمین ...!!!!!
جایی که سلولی را به گمراهی، انسان می نامند ...
جایی که خون انسانیت را در شیشه ی شهوت قدرت می ریزند ...!!!
به من بگویید کجا می توان عاشق یافت ....؟؟؟؟
در روزگار امروز .....!!!
عشق را در واژگان پیاده می کنند ...
عشق را بر اسب کلمات سوار می کنند ... و می رانند ....!!
و چه باشکوه و فریبنده است این عشق دروغین ...!!
چه سخت است تمییز عشق از لابلای هزاران " عاشقتم " ها ...!!
و چه جانسوز است .... که عاشق باشی .. و بگویندت ... این عشق نیست ...!!!
گم شده ام ...
گم کرده ام ...
شاید خودم را ...
در هزار توی هزاران واژه ...!!
می دانم عاشقم ...
و می دانم عشق ام هرگز نمیرد ...
شعله آرام نگیرد ...
افزونی درد کم نگردد ...
سکوت من از درد است ..
از ندیده شدن ...
از ندیدن ...
از پرواز لجبازی در آسمان غرور و خود خواهی ...
چه بگویم ..؟
از که بگویم ...؟
کاش به جای عشق .. مرا سلاخی می کردند ... ولی اینگونه تهمت هوس بر قلب پاک عشق روا نمی داشتند ...!!
اینگونه قلبش را آماج پیکان های تیز لغات قرار نمی دادند ....!
به من نگویید چرا سکوت ...؟؟!!
که قلبم شکست .....
از بی عشقی ...
هر روز خرده شیشه های قلبم را جاروب می کنم ....
تا خدای ناکرده نبرد دست کس و کسان را ...!
از چه بگویم ...؟
با که بگویم ..؟
سیاه پوشانی که سفیدی پوشش عشق را به خون زبان خود سرخ نموده اند ...!
به من نگویید چرا سکوت ...؟!
که سکوت من از شقاوت است ...
از سنگدلی انسان ها ...
که عشق را معامله می نامند ...!!!
سست و بی حال ام ...
از نخوت خود بیزارم ...
بر خواهم خاست ...
که غلغله ای بر پاست ...
بر من و سکوتم خرده مگیرید ...
سکونم نه از سستی و هجمه ی مصائب ...
که از شبیخونی ست که هر آنچه قریب، بر دل و جان غریبانه می زنند ...




سرزنش ام مکنید ...
مرا دو پاست .. دو دست .. چون شما ...
و دو بال ی که هنوز خود را باور نکرده اند ...
نگویید عاشق نیستم ...
بال پروازم کودک است ...
نمی داند ... ولی می داند باز ...!
پرواز خواهم کرد ...

.
.
.
.
.
.
عاشقانه پرواز خواهم کرد ...




دیروز تولدم بود ....
27 اردیبهشت ...



اولین کسی هم که بهم تبریک گفت .. محمود بود ...
بیشترین تبریک رو هم از زبون محمود شنیدم ....
هرچند توام با خیلی از مشکلات ... ولی دلنشین ترین تبریک ها رو هم از محمود شنیدم ...

محمود جان ...
طعم شیرین زندگی ام را مدیون تو ام ...
وامدار وجودی ام که عاشقانه دوستم می دارد ...
وجودی که خود مرا پرورید ...
استادی که درس عشق را به شاگرد آموخت ...
ولی نشانه ها .... امیدش را از شاگرد کمرنگ کردند ...
عشق
فداکاری
زمان ...
سه چیزی که مرا آموختی نیازمان است ....
استاد ..
کاش استقامت را هم به من می آموختی ...
هر چند یادم دادی چگونه صبور باشم و دم نزنم ...
اما نمی خواهم استقامت نام لجبازی بر خود گیرد ...
.
.
.
محمود جان ...
بهترینم ..
.
.
دوستت دارم ...
عاشقتم ..
.
.
.
هرچند کم ست در مقابل محبتی که بی ریا و بدون هیچ چشمداشتی ارزانی ام می داری ...
هرچند کوچکم در مقابل ات ...
هر چند هیچ ام در برابر وسعت بی انتهای قلب ات ...
.
.
اما....
.
.
عشق یک قلب کوچک را به بزرگی خودت بپذیر ...
.
.
شرمسار است که چیزی جز یک قلب نیست ..
.
.
خجالت می کشد که چرا نمی تواند به اندازه ی تو مهربان و عاشق باشد ..
.
.
ولی...
.
پیش خودش دست رد به سینه اش مزن ...
.
پیش خودش کوچکی اش را به رخ اش نکش ..
.
کودک است .. .
بالغ خواهد شد ...
.
.
مرا ببخش که اینقدر کوچکم ...
.
.
اما باز هم دوستت دارم ...
.
عاشقتم ..
.
مرا ببخش ..
..
.
.
که دوستت دارم ...



نرگس | شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 |