یلدای عمرت طولانی .... | 2:18
سلام
در شمارش ایامی که یادت نکردم .. به امروز رسیدم ...
و امروز ... شرمسار از حضورت ... حضورم را تحمیل می کنم بر دقایقی که سزاوار نیست مرا ..!
نه خسته ام ... و نه آشفته ...
تنها واژه ای که شاید بگنجد در گنجه ی احساسات اکنونم ..... شرمساری ست ...
و من شرمنده ام از نبودنم در بودنت همیشه را ...!
شرمسارم از ندیدنت در دیدن هر روزم تو را ... !
و ....
.. بخوان مرا ... که صدایت کردم ...
و امشب مرا به نامم بخوان ...
چه بسا ... این اخرین تقاضا باشد .... !!!!
برخواهم گشت به همان بیابانی که رسالتم را در آن جانهادم ...
زیر همان درخت زیتون کهنسال ... و از دل آتش بیرون خواهم جست ....
من خواهم بر گشت ... !!!!
این هم فال امسال ما.....
هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل
هر کو شنید گفتا لله در قائل
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در کسب این فضائل
حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید
از شافعی نپرسند امثال این مسائل
گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم
گفت آن زمان که نبود جان در میانه حائل
دل داده ام به یاری شوخی کشی نگاری
مرضیة السجایا محمودة الفضایل
در عین گوشه گیری بودم چو چشم مستت
و اکنون شدم به مستان چون ابروی تو مایل
از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم
وز لوح سینه نقشت هرگز نگشت زائل
ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخمست
یارب ببینم آن را در گردنت حمائل
ساده بگم ... لوطی بگم ....
هنوز هم اند معرفتی حافظ ..... !!
نرگس | پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 |