به نام خدا (این بار دیگه نخواستم برای آوردن اسمت دنیای کلمات را بپیچونم ..! خیلی ساده می گم : ) سلام ٬ گفتم : بگو گفتی: منکران چیزی را انکار می کنند که بر آن علمی ندارند گفت: برای آموختن باید آموخته های قبلی را فراموش کنی ... شاید حتی نابود ! گفتم : کیست که بر تو عالم باشد ..؟ گفتی: نشانه ها را در نظر گیر گفت : سخت ترین و کند ترین مشغله ی زندگی فراموش کردن آموخته های قبلی عقل است ! گفتم : نادیدنی ها دیدنی ترند .. گفتی : تنها من بر علم غیب احاطه دارم و لا غیر گفت : در جستجوی نادیدنی ها ٬ دیدنی ها را یه گمراهی نکشانیم ! گفتم : ...... گفتی : " امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السو ء " گفت : دعام می کنی ؟ .. ! گفتم : همچنان عطش پشت پرده مرا می سوزاند ... گفتی : در وادی جهالت برایت سرابی تدارک دیده اند گفت : اعوذ بالله ! گفتم : پس خماری را بر من حلال کن ... گفتی : تضییع عقل حرام است ٬ حرام غیر و لا غیر ندارد گفت : در مستی نیز تو را بیداری نشاید ...! گفتم : کدامین راهیست که در آن سادگی را جهالت نپوشانند ؟ گفتی : راه را نشانت دادم گفت : فطرت ...! گفتم : دستخوش روزگارش نمودم ... گفتی : بی آلایش اش کن گفت : آب ..! گفتم : همچنان سرای اسرار آمیزت مرا به خود می خواند گفتی : این خود توست که سال هاست تو را به خود می خواند گفت : در خوانش ضمایر ٬ فطرت را دریاب ..! گفتم : نادیدنی ها را دست خواهم یازید .. گفتی : علم غیب را تنها من محاطم گفت : نافرمانی مکن ٬سرکش ..! گفتم : امشب برای نخستین بار در زندگی ام و تنها برای ثانیه ای آرام گشتم ... گفتی : روزی در مشتی خاک آرام تر خواهی گشت گفت : ان لله و انا الیه راجعون گفتم : پاک خواهم کرد هر آنچه مرا آموختند ... گفتی : یا علی گفت : .
نرگس | دوشنبه سی ام مهر 1386 |
شاید ... و دیگر هیچ! | 3:1
شاید روزی نامت را بر لبانم جاری سازم از دل ... * شاید در کوچه پس کوچه های تردید به یقین رسیدم ... سالهاست در زیر سایه ی عبث درخت فردا روزگار می گذرانم ... فردا به یقین خواهم رسید؟؟!! *در جستجوی نور در تاریکی غرق و گم گشته ام ... می گویند خسته ام ... برایم دیگر دعای عمر طولانی ندارند.... شنیدم که می گفت بیشتر از این عمر نکنی بهتر است ... !!! *شاید وقتی امروز بر پیشانی ام بوسه زدی فردای مرا به من ارزانی داشتی ... چرا هر چی بهت می گفتم می گفتی چشم؟؟؟؟؟؟!! *وقتی خواستم غذا بخوری .. گفتی چشم ... ! خواستم بذاری خودم بهت غذا بدم .. گفتی چشم ... گرسنه ات نبود ... ولی فقط بخاطر من گذاشتی چند قاشق سوپ بذارم تو دهنت ... ! * طاقت رفتنت رو ندارم ... ولی تحمل زجر کشیدنت رو هم ندارم ... همه می گن خدا ازت راضی بشه .. ولی من می خوام همیشه باشی... ! *کاش اونقدر قدرت داشتم تا دوباره اون قد و قامت رو بهت برگردونم ... ! *می گفتن خدا رو شکر که از یه نفر حرف شنوی داری ... ولی نذاشتن زیاد پیشت بمونم ... می ترسیدن به من عادت کنی ... !!! *نگو چرا دیر به دیر میام و بهت سر می زنم .... به مولا تحمل دیدن شکستگی تو ندارم .. * چه شبی بود .. اون شب بارونی رو می گم ... هیچ چیز حتی آغوش گرم مادرجون هم آرومم نمی کرد ... نگرانت بودم .. می ترسیدم نیای خونه ... مادر جون می گفت میای .. می گفت کارت طول کشیده ... مجبورم کرد بخوابم .. ولی مگه می تونستم ؟!.. شب از نیمه هم گذشته بود ... صدای چرخوندن کلیدت رو در قفل در شنیدم ... سایه ات رو در چارچوب در دیدم ... خودت بودی .. سرم رو آروم گذاشتم رو بالشت ... می دونستم الان میای بالا سرم ... می خواستم فکر کنی خوابم ... با اطمینان از حضورت در خانه خوابم برد ... ! *گفتی گرسنه ام نیست ... گفتم ولی باید بخوری .. گفتی پس بده خودم بخورم ... گفتم یادت میاد با دستت غذا می ذاشتی تو دهنم؟.. گفتی آره ... گفتم حالا بذار من بهت غذا بدم .. گفتی چشم ..! *شنیدم اسم مادرجون رو به زبون میاری ... می دونی چقدر دلم براش تنگ شده؟؟ می دونی چقدر دلم برای سه تایی بودنامون تنگ شده؟.... اگه بری تنها می شم ... اگه بری دیگه پامو تو اون خونه نمی ذارم ... *یادت میاد اون شب دستم سوخت؟... فوری رفتین سیب زمینی رنده کردین و گذاشتین روی سوختگی؟.... کاش بازم دستم بسوزه تا دوباره دستامو بگیری تو دستات... ! *امروز وقتی بهم گفتی سرمو بیارم پایین ... سرمو آوردم کنار لبت ... به خیال اینکه می خوای چیزی بهم بگی... ولی یه لحظه ... منو بوسیدی... چرا؟؟... تو حتی بچه هاتو هم نبوسیدی... من که بچه ات نبودم ... ! * دقت کرده بودی؟... همه ی دوروبری هامون داشتن به حرفامون گوش می دادن ... کسی که حرفای تو رو متوجه نمی شد.. فقط من بودم که می فهمیدم چی میگی ٬ اون هم وقتی تنها بودیم... ! * دلم بیشتر از همیشه برات تنگ شده ... دو سه شبه که بالشتمو با اشکم خیس می کنم و می خوابم ... کاش اون همه قدرت و نیرو اینطوری نشکنه ... ! *بذار دیگه باهات حرف نزنم ... دارم به عکست نیگا می کنم ... ! * می دوتم الان خوابی ... خوابای خوب ببینی... دوستت دارم بابایی
باز هم شاید یه روزی یه جایی همو دیدیم ... اون روز حق داری تف بندازی تو صورتم ...! *خسته ام ... خیلی خسته ام ... *بدم میاد کسی برام دل بسوزونه ... *بدم میاد کسی نسبت بهم احساس مسئولیت داشته باشه ... *هر وقت عقلت تونست کسی رو دوست داشته باشه ... مطمئن باش که عاشق شدی...! *دلم قبولت کرده .. مدت هاست که قبول دلم شدی.. ولی عقلم ... !!!! .. هنوز نتونستم تو رو به عقلم بقبولونم ... می دونم الان پیش خودت چی فکر می کنی.... ! *وقتی یه روزی یکی یه جمله به زبان اجنبی برات می فرسته و ازت می خواد برداشتت رو بگی ...تصور نکن که می خواد امتحانت کنه .... فکر کن که خودش هم حوصله ی جواب دادن به دوستاشو نداره ... اعصابش داغونه .... فقط به خاطر تو گوشی رو روشن نگه داشته .. حالا تصور کن تو هم در جوابش بگی حوصله ندارم ...!!!! * برم ...
نرگس | چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 |
باز هم یکساله شدم ... ! | 3:24
به نام تو که نیستی ام را آواره ساختی ... باز هم سلام دارم فکر می کنم که چقدر جالبه برگشتن دوباره ام به کاغذ پاره های مجازی ای که یه عمری از ما را تلف کردند ... من دقیقا زمانی برگشتم که برای بار نخست آغاز کرده بودم ... یک سال پیش .. همین روزا بود که " نرگس " " دختر خورشید" شد .... چی نوشتم... از کی نوشتم ... چطور نوشتم ... همه ی اینها بماند ..! ولی مهم اینه که با ننوشتن در این یه ماه و خردی .. به بیشتر! چیزایی رسیدم که با نوشتن در یکسال گذشته از دست دادم .... !!!!! با یکسال پرواز بی پروا در دنیای مجازی ... بخشی از آینده ام را از دست دادم ... بخشی از احساسم نابود شد... بخشی از ذهنم به ناچار دستخوش فراموشی شد... بخشی از هوشم را در مستی بر باد دادم ... بخشی از خانواده ام را از دست دادم .... شادی و هیجان ام تبدیل به خنده های عصبی شدند ... افسردگی جایگزین آنهمه انرژی و نشاط شده بود... نگاهم دیگر به دنبال اندیشه ای نو نبود ... اندیشه ها را بر لبان گویندگانشان می شنیدم ... دیگر در جستجوی حقیقت نبودم ... چرا که به این باور رسیده بودم که حقیقت همین جاست ... در درون من ..!!!! و درون من چه بود ..؟؟؟؟؟؟ که بود ....؟ در یکسال گذشته از خود دور شده بودم ... مرا به خود می خواند .... ولی ... خسته بودم ... خسته ... ولی روزی روزگاری ... نه خیلی دور... که خیلی نزدیک ... یه دستی دستمو گرفت ... گفتم ولم کن ... منو بیشتر کشید سمت خودش .... گفتم ازت بدم میاد ... نیگام کرد ... دوستش داشتم ... ! امروز به یاری اون دست آسمانی ... و چند دست زمینی دیگر در جستجوی اون بخشی از آینده ام که از دست دادمش ... (خدا کنه پیداش کنم ..) دارم کل احساسم رو از نو می سازم ... ولی این نوسازی احساس لازمه ... ! (چراشو دیگه خوب می دونم ..) بخش فراموش شده ی ذهنم رو کاریش نمی تونم کنم ... دیگه اذیتم نمی کنه ... ! من هم کاریش ندارم ... گوشه ای از آن قسمت فراموش شده را در دنیای واقعی باز یافتم .. ! دوران مستی ... یاد صادق هدایت می افتم ... یاد کافکا ... یاد سینا (ر) .. یاد ترانه ... ولی الان همشون یه یادند .... فقط یه یاد ... ! دارم سعی می کنم اون بخشی از خانواده ام را که از دست دادم برگردونم ... دوباره دوست و رفیق بازی هام شروع شده ... دوباره پول تلفن سر به فلک می کشه .... دوباره بیرون رفتن ها .. خنده ها .. با بچه ها بودن .. دوباره اخم های ""نیکی"" جون رو تحمل کردن ... دوباره طعنه و کنایه شنیدن.. و ... روزام دارن سپری میشن ... مهم اینه که با خنده و شادی بگذرن... مهم اینه که همون نرگسی بشم که .... مهتا براش دل نسوزونه ... و پنتا بهش نگه " قبلا ها یه عشق تو قلبت بود .. یه عشق همیشه داغ ... عشقی که واسه کسی نبود ... ولی واسه خودت هم نبود ... واسه همه بود.. " نرگسی شدم که ... دیگه بهم نمی گن دیوونه .... دیگه دیوونه خطاب شدن برام جالب نیست ... دیگه کسی نمی تونه بگه خنده هام عصبی و مصنوعیه ... دیگه کسی نمی تونه بگه .. " انگار می خواد از همه جا بره ... فکر می کنه جای نداره .. فکر می کنه بی پناهه ... " .. دیگه مهتا نمی تونه بگه .." کم کم نور امید داره از چشاش محو میشه .. " .. نمی تونه بگه .. " احساس می کنم دلی برات نمونده ... وقتی بهت نیگا می کنم فکر می کنم چراغ هات دارن خاموش میشن .." آره...٬ نرگس هنوز هم دختر خورشیده .... ولی ..٬ دیگه دلش نمی خواد " گل باغ اینترنت " باشه ... گل باغ زندگی خودش و اطرافیانش باشه ..کافیه ... دیگه نیازی نیست محبتم را به همه بدم .. همین قدر که قلبم رو نثار کسانی کنم که قدر محبتم رو می دونن کافیه .... می خوام اون دست آسمونی رو با تمام وجود ببوسم .. حیف که خاک زمین گیرم کرده ..! می خوام دستای زمینی رو که به یاری اون دست آسمونی منو از قعر عصیان و نا هنجاری روحی نجاتم دادن ببوسم ... دستم به بعضی هاشون میرسه ... و به بعضی های دیگه فقط دست دلم میرسه ... "مهتا و پنتا " اولین کسانی بودند که بر من بطور جدی تلنگر زدند ... الهی قربونشون برم ... دستشون رو نمی بوسم ... چون پررو میشن ...!! اگه گفتین نفر سوم کیه؟ ... کسی که وجودش ... فقط حس کردن وجودش ... برام به اندازه ی یه زندگی می ارزه ... همین قدر که می دونم هست ... آرومم ... کسی که شبا تا نبوسمش ... تا بغلم نکنه .. خوابم نمی بره ... هر وقت هم دلتنگش شم ... میاد ... یعنی خودش می دونه چقدر برام عزیزه؟ عزیز زمینی ای که تو آسمون پیداش کردم ... دارم فکر می کنم چطور باید دستشو ببوسم؟... حالا می مونه اون آسمونی ... نمی خوام اسمتونو بیارم ... نمی خوام صداتون کنم ... فقط می خوام بگم دستتونو می بوسم ... و بابت همه چی ازتون ممنونم آقای من ... <<<خدایا لیاقتم چقدره؟ وقتی دلتنگ میشم ... میاد وقتی بدبین میشم بهش ... بدجور چوبم میزنی وقتی می خوام فکر کنم که همه ی اینا خوابه ... نیشگون ات رو محکم تر می گیری آره..٬ من بیدارم ... فقط یه کم میترسم ... می ترسم اسیر غروری شم که وجودش رو دارم حس می کنم ... کمکم باش.>>> یا علی
نرگس | سه شنبه دهم مهر 1386 |
باورم نبودنم بود ... ! | 1:7
به نام آفریدگارت سلام اومدم که نگی نیومدی ... اومدنم هم نه از سر اجبار و نه از روی میل بوده ... خودت هم می دونی بودن یا نبودنم در این صفحه ی الکترونیکی ملاکی بر هستی یا نیستی ام نیست .. چه بسا بسیاری که بودند ... و نبودند ... ! اومدم که نگی دیر اومدم ... اون شبی که باید می اومدم ... اومدم ... سر قرارمون ... چقدر دوستت دارم وقتی به نیازم بیشتر از میلت توجه کردی .. ( خودت می دونی چی میگم ..!) بودنم رو در بودنت باور نکردم ... هنوز هم در شوکم .. آیا واقعا من بودم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تموم اون روز و شب دارن تکرار میشن تو رویاهام ... آدماش دوباره رد میشن از جلو چشام ... باز هم دل داره دلتنگت میشه ... ولی خاطره هات که هستن ... فقط می دونی چیه؟! تصویر خودمو تو خاطرات مشترکمون باور ندارم ...!.... باور ندارم که """ من """ باشم ... همونی که داره نیگات می کنه و اشک میریزه ... اومدم که بگی دیشب بهم چی گفتی ... دیشب چرا اون خواب رو دیدم ...؟ هر چی دنبال تعبیرش گشتم ... نتیجه ای نگرفتم ... ولی به هر چی تو خواب بود عمل کردم ... البته تا اونجایی که یادم مونده بود ... یه قسمتی رو یادم رفت .. می دونم باز هم حکمتیه ... درسته؟ دیشب قبل خواب یادته؟ به حرمتت کاری نکردم ... امروز تولدش بود .. دارم گیج میشم ... چرا این روزها این طوری می گذرن؟ می دونم الانه که بگی به هیچ کدوم از این اتفاق ها فکر نکن ... ولی فدات بشم الهی .. برام سخته صبوری ... می دونی قشنگیه نوشته هام به چیه؟ به اینکه می دونم هیش کی هیچی ازش نمی فهمه .. غیر خودت ... چقدر دوستت دارم ... می دونی چرا؟ نمی دونم ... فقط می دونم اگه نبودی ... نبودم ... نباشی ... نیستم ... و چون هستی .. هستم .. وقتی حرفامو با تو مرور می کنم ... وقتی غبار زمان رو از روی نوشته هام برای تو پاک می کنم ... وقتی بودنت رو حس می کنم ... ..... همه چی از آشتی دوباره تو و من شروع شد .. درسته؟ از پناهندگی من به تو ... درسته؟ تنها کسی بودی که وقتی ازت خواستم باشی ... همیشه بودی ... حتی وقتی نبودم ... تنها کسی که وقتی خواستم بیام ... نه نگفتی .. همه چی رو هم تو یه چشم به هم زدن مهیا کردی.. چقدر قشنگ دستمو گرفتی ... چقدر قشنگ دلمو بردی ... و چه قشنگ باهام موندی ... وقتی گفتی پشتم به پشتت گرمه ... وقتی گفتی کنارمی همیشه .. وقتی گفتی نمی ذاری برم ...حتی اگه بخوام برم ... وقتی گفتی تنهام نمی ذاری .. حتی اگه بخوام تنها باشم ... چقدر آرومم وقتی هستی ... نذار برم ... حتی اگه خواستم برم ... جلومو بگیر ... دستامو بکش .. پاهامو ببند .. اسیرم کن .. نذار برم ... به اشکام توجهی نکن .. ناله هامو گوش نده ... منو بزن ... فقط نذار برم ... .... فقط می مونه یه چیزی ... تو رو به هر چی عشقه تو دنیا ...قسم تو رو به هر چی پاکی و قداسته ... قسم تو رو به نور ..قسم (بالاتر از نور به چی قسمت بدم ؟) تو رو به خودت قسم ... که ""نور من النور"" ی ... هیچ وقت بهم نگو ... برو هیچ وقت بهم نگو ... برو نوشتم تا نگی ننوشتی ... همیشه با نوشتن آروم می شدم ... اینبار با ننوشتن .... جالبه ، نه؟ جالب تر از همه اینه که این بار با ننوشتن بیشتر برات نوشتم ..!!!!! این بار از نو شروع کردم ... ولی به کسی نگفتم ... فقط تو می دونستی و من .. و شروع کردم ... ادامه دادم ... بازم به هیش کی نگفتم ... بازم فقط تو می دونستی و من ... بعضی ها فهمیدن تغییراتم رو ... بعضی ها هم کمکم بودن ...(می بوسمشون ) ولی هنوز خیلی ها نمی دونستن که عوض شدم .. حالا ... اومدم تا بگم ... دیگه وقتشه ..نه؟ آره .. خیلی عوض شدم ... ارزش خیلی چیزا رو می دونم ... و بی ارزشی خیلی چیزای دیگه رو هم حس می کنم ... هر چند گاهی وقتا بهشون می پردازم .. ولی یه خرده گرد و خاکه از گذشته ها .. کم کم محو میشن اگه تو بخوای. ... اومدم تا بگم ... .. حالا که اومدم و یه کم ناگفته ها رو در قالب گفتنی ها جمع و جورش کردم .. حالا که می دونم ناگفته ها رو نباید گفت .. و بیشتر گفتنی ها رو هم نباید گفت ... حالا که می دونم دل تنگی چیه ... ... .. . درس جدید چی داریم، ...؟
نرگس | جمعه ششم مهر 1386 |