باز هم .. " ما" شدیم ..! | 21:20
یا .... ( می دونم چی صدات کنم ... ولی رووووم نمی شه ..!) ۵- شماره ی پنج * وقتی بهت گفتم .. همه چی رو می سپرم به تو .. گفتی ... بعضی چیزا رو هم بسپر به خودت ..! * وقتی بهت گفتم .. منو ولم کردی به امون خودم ... گفتی ... تو رو به غریبه ها که نسپردم ..! * وقتی بهت گفتم .. تو رو به پنج تن آل عبا ... گفتی ... خیلی خودت رو دست کم می گیری ها ... ! * وقتی بهت گفتم .. بگو دوستم داری ... گفتی .. باز هم باید داد بزنم ....؟ * وقتی بهت گفتم ... من و این افتخار ؟ .. محاله ...! گفتی .. اگه من و تو با هم بخواهیم .. چرا که نه؟! * وقتی بهت گفتم .. تو رو به جد سید ... گفتی سلام می رسونه ... حالش هم خوبه ..! * وقتی بهت گفتم .. قهری باهام ... ؟ گفتی .. هییس ٬ نذار ابلیس بشنوه .. ! * وقتی بهت گفتم .. یا علی ... گفتی .. به همین زودی داری می ری ... ؟ * گفتم برام دعا کن ... گفتی .. خودت دعایی ... ! * گفتم نذار بازیچه شم ... گفتی کی بازیچه نیست؟ * گفتم .. پس بذار بهترین بازیچه شم ... گفتی .. مگه نیستی؟ * گفتم .. خیلی بده بدونی بازیچه ای ... گفتی دوست داشتی بهت نگم ؟ .. اون وقت اعتراض نمی کردی ؟ * گفتم .. ابلیس هم که داره می ره ... گفتی .. تو هم یه روزی می ری ... ! * گفتم ... کوچه ی دلم تنگه ... گفتی ... قراره یه بزرگراه از توش رد شه ... صبر کن ..! * گفتم .. دلبسته ام ... گفتی خوبه که وابسته نیستی ... ! *گفتم .. چقدر باید منتظر شم تا این افتخار نصیبم شه ... گفتی ... چقدر عجولی تو دختر ..! * گفتم .. حال و احوال مرادم چطوره ... ؟ گفتی .. داره خاک می خوره .. دل تنگته .. ! *گفتم .. استادم خوبه ؟... گفتی .. خودت که بهتر از من می دونی ... اون هم دلش تنگه ..! *گفتم ... " سید" .. " مراد" ... " استاد" ... گفتی ... باز هم که رفتی توی دلت ... ! * گفتم .. از تو دلم صدا میاد ... گفتی .. کارگرها دارن بازسازی اش می کنن .. یه سالی طول می کشه تموم شه ... ! * گفتم ... مطمئنی فقط یه سال طول می کشه ؟ .. گفتی .. یک سال و دو ماه و شش روز دیگه .. ! * گفتم ... اون وقت چی میشه ...؟ .. گفتی ... مگه قراره همه چی رو بدونی ؟ ... * گفتم .. دلم روشنه .. حتی شبا ...! گفتی .. گفتم که کارگرا دارن تمام وقت کار می کنن .. ! * گفتم .. دلم برات تنگ شده ... گفتی .. باز شروع کردی .. ؟ * گفتم .. تو و بقیه ...! گفتی .. تا یک سال و دو ماه و شش روز دیگه ٬ همه٬ غیر از خودت٬ تعطیل ..!! * گفتم .. حتی تو؟ .... گفتی .. من؟ .. * گفتم ... تو ..! گفتی ... تو؟ ... * گفتم .. اذیت نکن ... گفتی ... مگه منو می شناسی؟ ... * گفتم ... قبل از خودم ... گفتی ... اگه می خوای بدونی یک سال و دو ماه و شش روز دیگه چی میشه ... پس .............. تعطیل ...!!! * گفتم ... قلبم رو تعطیل کردی .. ذهنم رو چی ...؟ .. گفتی ... ذهن بدون قلب مگه کار می کنه؟ .. * گفتم ... حالا برم ؟ ... گفتی ... زوده ... کم کم خودم می فرستم ات ... ! * گفتم ... مرسی که گذاشتی قبولم کنه ...! .... گفتی .. هنوز که جوابتو نداده ... داده ؟ ! * گفتم ... منتظرم .. گفتی ... اول لیاقتت رو ثابت کن ... خودش قبولت می کنه ...! * گفتم .. باز کی بیام .....؟ گفتی .. وقتی بیای ابلیس نیست ...! * گفتم ... یک سال و دو ماه و شش روز دیگه ؟ .... گفتی ... اووووووووووو .. چه خبرته ..؟ * گفتم .. جواب می خوام ... گفتی ... نذار جای چیزی خالی باشه ... ! * خیلی فکر کردم ... امروز به جوابت رسیدم ... * گفتی ... حالا برو ٬ پشت و پناهتم ... گفتم .. نباشی .. نیستم ... ! * گفتی .. قرارمون یادت نره ...! گفتم ... تو هم منو یادت نره ... ! * گفتی .. حرفی نداری با من ؟ .. گفتی ... " سید" ٬ " مراد" ٬ " استاد" ... مراقبشون باش ... ! * گفتی .. یا علی * گفتم ... یا علی ... * گفتی ... همیشه همراهتم ... علی هم یارت ... یا علی 
نرگس | یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 |
کی صدات کرد؟ ... | 1:55
یا ... ( باز هم اسمی به خاطرم نمیاد تا صدات کنم ...!) ۴- شماره ی چهار * گاهی وقتا باید بذاریم بعضی چیزا بر خلاف میل ما اتفاق بیفته .... . *چرا وقتی نیستیم ٬ تظاهر به بودن می کنیم ...؟ ... نبودن هم بعضی وقتا نعمتی ه ... . . * یه نیگا به چراغ سورمه ای دلت بنداز ... فکر نمی کنی لبخندش تصنعی ه ؟ ... * پس چرا می خندی ٬ دیووووووووووووووووووووووووووونه؟! . . . * حرف اول اسمت رو برای نوشتن کم آوردم .... تمام اسمت رو تو دلم جا گذاشتم ... . . * ( ) ... آیندح ی طمام غبلی حا .... و فراموش شدح ی طمام بعدی حاست ... . * معجزه همون رابطه ای است که در اختفا بین خدا و انسان بسته شده ؟ ... پس شیطان اون روز کجا بود؟ ..... . * راستی ٬ قابل توجه بعضی ها که نمی دونن این جمله مال اوناست .... << بهتر نیست این بازی رو تموم کنین؟>> * یا علی
نرگس | چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 |
شنیدی..؟! | 2:39
یا ...... ( امشب نمی دونم چی صدات کنم
۳
- شماره ی سه
* یه عالمه حرف واسه نگفتن دارم ... !
.
.
.
* می ذاری تو نگاهت دنبال گم شده ام بگرده ام؟...
.
.
* این روزا با ناخن های ذهنم ٬ قلبم رو می خارونم ... زخمی شده بنده خدا...!
.
.
* دارم نیگات می کنم ... نیگام نکن که شرمنده ات ام ...
* سلام
.
.
* یا علی
نرگس | سه شنبه دوازدهم تیر 1386 |
چرا می نویسم؟ | 19:50
به نام خورشید ۲- شماره ی دو * الهی من لی غیرک ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ * این رزو ها تعداد لبخند های در اتاق یه جورایی نسبت به گذشته تغییر کرده .. فقط نمی دونم کم شده یا زیاد .....! * در ظلمت زمانه ای که ظالمانه زمین را بر زورق ظلام نشین خود روانه ی آینده کرده ٬ جز لبخندی گمشده در بیکران نگاهت چیست خورشید من؟ .... *نگاه نگرانم دیرگاهی ست که در درگاه نگاهت به انتظار نشسته ... درمانم چیست؟ .... *می گن غیر از نوشتن برای جمعه ها چیزی برای گفتن ندارم ... کاش هر روز جمعه بود تا فقط برای تو بنویسم ... * دعای کمیل ... یه پیشنهاد بود .. ولی منو تا ........... ( گفتی نگو ...!) * هنوز جرات نکردم نیگات کنم ... یه سالگی ات مبارکت باشه نازنینم .... ! * " شاید تو اوج بی کسی با عکست آروم بگیرم "..... مجید خراط ها( درست نوشتم؟) * " خواست من این بود که هیچ کس را دوست نداشته باشم .. " ... بقیه ش جالب تره ... در کتاب مائده های زمینی... * ... هر چی به مامانم می گفتم روسری ام رو بذار رو سرم ..اصلا انگار نمی شنید ... خودش وقتی وضعیت منو دید از حال رفت ... مثلا من مریض بودم .. ! * "از این گریه چه می دونی ؟.. نه دردمی .. نه درمونی ..." ... شادمهر ( هم دردمی .. هم درمونی ) * نمی دونم چرا یه مدتیه که نگاه سبزت رو از روی طاقچه سنگین تر از همیشه احساس می کنم ٬ مثل یه سایه ام ٬ زیر نگاه همیشه سبز نگاهت .... * ظهر که میشه ٬ خورشید باورهامون به وسط آسمون می رسه ... اون وقته که از همیشه بهت نزدیک ترم .... * ولی این روزا ... گلایه هات اون گلایه های همیشگی نیست .... چشات یه جورایی دارن یواشکی گریه می کنند .... * بمیرم .. ولی حتی اشک های خیالی ت رو هم نبینم ... * " پنتا" می گه اگه بخوای این روش رو ادامه بدی تا آخر عمرت تنها می مونی ها ... !!! * دارم فکر می کنم که حرفاش چقدر شبیه حرفای "ارغوانی " ه ... * خسته ام ............ خسته ...! * راستی٬ این یه قانونه .... هیچ وقت هیچ اجباری در کار نیست ... سعی کن قانون شکن نباشی ..! * با تو ام ....! * واااااااااای ٬ صدای شکستن یه چیزی اومد ... چی شکست؟...... قانون؟؟؟؟؟؟؟؟؟! * چه غمی داره صدای ستار ....! * چقدر غیر قابل پیش بینی بودن بده ....! * از کسی که پیشنهاد دعای کمیل رو بهم داد ممنونم ... * نزدیکه اذان مغربه .... دعا کردن رو خوب بلد نیستم ... یکی دعا کنه سید حالش خوب باشه ... چقدر به دستاش نیاز دارم ...... ! سید ٬ جات خیلی خالیه ... هر چی می گردم تا امانتی ات رو بهت بدم ٬ نیستی ... هر جا هستی برام دعا کن .... یا علی(۲) ( ۱ شنبه ... ۱۰ تیر ۸۶ ... اذان مغرب )
نرگس | یکشنبه دهم تیر 1386 |
یه طومار ...! | 23:56
یا مرکز آرامش ۱- شماره ی یک * می گن بازی با ستاره ها آدم رو دیوونه می کنه ... حالا یکی به من بگه اگه یه دیوونه ای با ستاره ها بازی کنه چی میشه؟.... *کسی این دورو برا یه درشکه با دو تا اسب سفید بال دار ندیده که یه سیندرلا توش نشسته باشه؟ ... * این روز ها یه نیگاهی از توی آیینه نگاه منو به خودش می خونه ... کسی اون نگاه توی آیینه رو می شناسه؟ .... * اون موقع ها فکر می کردم که " سینا" خیلی ترسو بوده که خود کشی کرده ... ولی چند وقت پیش به این نتیجه رسیدم که خودکشی بن بست ی ست که یه دیوونه توش عاقل میشه ... که گاهی .. فقط گاهی وقت ها .... ممکنه اون کوچه ی بن بست به یه بزرگراه باز بشه ... گفتم گاهی وقت ها ...! * کیه که داره صدام می کنه؟ .... دوست دارم صداشو بشنوم ...ولی دوست ندارم صدام کنه ..! * لازمه اون چیزایی رو که به تو می گم به بقیه هم بگم؟؟؟؟؟! ..... گفتی : نه ....! * " مائده های زمینی" ... << زمان حال سرشار از آینده هاست .. البته اگر گذشته پیشاپیش داستانی برای آن طرح ریزی نکرده باشد ...... >> چقدر زیبا و ساده دو قدرت "اختیار و آزادی " و "سرنوشت و تقدیر" را در این دو جمله ی به ظاهر گسسته و در باطن پیوسته٬ به هم ربط داد ... آینده مال ماست ٬ به شرطی که گذشته اش را خودمان پدید آورده باشیم ... * موندن من مرگه ..! * کسی رو ندیدن افتخار نیست ... همه رو دیدن هم افتخار نیست ... افتخار٬ به شایسته دیدن و شایسته نمایاندن آن است که سزاوار دیدن و نمایاندن است .... ! *اشک های غریب من٬ از ظلمت چشمانم بر کویر خشک تنهایی ام ببارید .... شاید خار خودخواهی ٬ نوزاد گم شده ی سال های دورم را ٬ گل مرا٬ به من باز گرداند ... یا علی (۱)
نرگس | شنبه نهم تیر 1386 |
حرفی پر از سکوت ..!! | 2:16
یا تنها ..... ! *این روزها مث اینکه حال و هوای آسمون هم روبراه نیست زیاد .. * باز هم که دنیا داره می چرخه ... *این بار نوبت منه ... یه پیک واسه گردش وجودم دور دنیا کافی نیست ... * فقط می شنوم که میگه حواست نیست دختر٬ کمتر .. چه خبرته ..!!! * تشنه ام .... تمام وجودم ..... را می طلبد ... باز هم می نوشم ... * بطری رو از دستم کشید ... توان باز کردن پلک هامو نداشتم ... *با چشمانی نیمه باز ٬خمارگونه بر او خیره شدم ... * قبل از بستن چشمام٬ سقوط قطره اشکی رو بر ناودون صورتش دیدم ... *..................................................................... (یادم نمیاد چی کار کردم ..) * ضربه های سنگینی که مداوم بر صورتم فرود می آمد ... * فریاد های نگرانی که نام مرا به اوج صدایش می برد و در عمق ناله هایش فرو می خورد .... *احساس خالی شدن آب از بطری های پلاستیکی نوشابه های خانواده روی صورتم ... * احساس سنگینی و سبکی ... احساس زمین گیری و پرواز .. *ضجه های او ... جای ناخن هایش بر صورت سیمگون زیبایش ٬ خراش های آبستن از خون که بناچار مسیل تگرگ اشک هایش شده اند ... *بدن سرد و گرم بی جان مرا بر سینه می نهد ... * " نفس بکش ٬ عزیز دلم ... نفس بکش ..." ... * نیروی مهیبی همچون بهمن از قلب او به سینه ام سرازیر شد ... * سینه ام حتی فرصتی برای اندیشیدن به اجازه ی ورود به چنین قدرتی را نداشت ... * فقط برای لحظه ای سینه ام را پر از هوای تازه احساس کردم ... * نفسی کشیدم ... چشمانم را گشودم ... او را نگریستم ... گرمای دستانش را بر صورتم حس کردم و دوباره پلک بر هم نهادم ... * ................. ................................. ...................................... * و سال هاست که جای خالی گرمای دستانش بر صورتم حس می شود ... جای خالی نگاهش در چشمانم را هیچ نگاهی پر نمی کند ... * کاش هرگز نمی نوشیدم ... تا مجبور نباشد جان خود را بر من بنوشاند ...!!!! یا علی
نرگس | سه شنبه پنجم تیر 1386 |
یا مراد باز هم جمعه ... باز هم دستای من این بار ... اشک چشامو ... نوع نگاهم ... حرف دلمو ... ابلیس می گه فردا هم مثل بقیه ی جمعه هاست .... ابلیس می گه .... تو فردا هم نمی آی ... بیا ... فقط یه فردا بیا ... بیا و بگو که هر روز جمعه است ... بیا و بگو که فردا فقط جمعه نیست .... فردا قشنگ ترین روزه آفرینشه ... چون قراره توی یکی از این فرداها تو بیای .... فردا می آی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میشه فردا مثل امروزها و دیروزها باشه ....؟ میشه بیای؟؟؟؟؟؟ باز هم دلم شکست ... ته دلم یه چیزی میگه نیا ... میگه اگه بیای ... رسوام می کنی ... باشه .. رسوام کن ... ولی بیا ... منتظرم ... یا علی ...
به نام تو که هستی ...اما .. امروز برام یه خرده جذاب تر از روزهای قبل بود ... البته فقط یه خرده ... فکر کنم با این اوضاع و احوال باید قید مهندس رو بزنم ... البته فکر کنم خوشحال شه اگه بفهمه نمی رم پیش اش... ولی امروز سراغم رو از مامان می گرفت ... فکر کنم باید یه زنگی براش بزنم ... یکی نیست بهم بگه دختر نونت نبود ... آبت نبود ... برنامه نویسی ات چی بود ... امروز " صادوق" می گفت فعلا قید برنامه نویسی رو بزن ... کارای مهم تری داری .. باید تمومشون کنی .. فکر کنم باید به فکر یه اسم جدید واسه خودم باشم ... !!!!!! نمی دونم این "صادوق" عجب گیری داده که جمعه ها باید با بچه ها برم ... بهش گفتم نمی تونم و در حال حاضر هم اصلا تمایل به کار کردن ندارم ... ولی به دوقلوها گفت مطمئن باشین میارمش ... !! ای بگم خدا این زبون منو چی کارش کنه .. که هر چی می کشم از این زبونه ... !!!! فکر کنم بیشتر از یه ماه میشه که هیچ آهنگی رو گوش ندادم ... آهنگ؟! .. چی هست حالا ... !!؟؟ دیشب "صورتی" باورش نمی شد خودم باشم که اون حرف ها رو می زنم .... می گفت : نارنجی ترمز بریدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ... من که می گم دیوونه ام ... ولی نمی دونم چرا هیش کی باورش نمیشه که یه دیوونه چقدر می تونه عاقل باشه ....!!!! "ارغوانی" خیلی ازم دل خوره ... می گفت خواب دیدم با هم رفتیم شاه عبدالعظیم زیارت ... بهش گفتم امسال نمی تونم جایی برم ... کلی ناراحته ازم ... نمی دونم چطوری میشه از دلش در آورد..؟! "مهتا و پنتا" از همین حالا برای رفتن به خونه ی " دختر خوشگله" دارن لحظه شماری می کنند ... بنده خداها .. هی هر روز می رن و میان و می گن نرگس حواست باشه ها ... قول دادی ... نذاری بری دنبال کارای خودت و ما رو یادت بره .... امروز "پنتا" جلوی "صادوق"اشک ریخت ... الهی من بمیرم و اشک هاتو نبینم گلم ... "صادوق" می گفت بذار گریه کنه ... ولی تا وقتی من زنده ام ٬ هیچ اشکی از چشای گلای من نباید بریزه رو صورت نازشون ... نرگس قربونتون بره ... ( وااااااااای دماغم چرا این قدر دراز شد؟) امروز کمی عصبی بودم .. ولی "صادوق" رو که دیدم ٬ آروم شدم ... قرار بود امشب برم پیش دکتر ٬ ولی اونقدر خسته بودم که همه چی رو کنسل کردم ... مامان می گفت شنبه صبح اول وقت می برمت ... مامانی٬ فکر می کنی با این اوضاع و احوال تا شنبه زنده در می رم؟ فردا یه ماموریت خانوادگی دارم ... یاد بچگی هام افتادم ... بچه که بودم اون ازم مراقبت می کرد ... فردا من باید مراقبش باشم .... دنیا هم درست و حسابی می چرخه ...!!! یه عالمه حرف دیگه هم هست .... ولی ... یا علی
نرگس | جمعه یکم تیر 1386 |