عزیز میلیون دلاری = هدف | 2:5
یا مهربان ترین سلام امروز صبح به مدت یکی دو دقیقه < قانون جاذبه> رو اجرا کردم ٬ خونه خلوت بود و به راحتی می شد تمرکز کرد ... خیلی آرومم کرد ... تلفنی با سارا صحبت کردم٬ بهم گفت تو جزء ۸۰-۹۰ درصد جوونای مملکتمون هستی ... می دونستم منظورش چیه ... ولی کاش می تونستم بهش بگم دیشب توی نت چی رو دیدم ... و امروز در حین انجام قانون <جاذبه> چه چیزایی توی ذهنم بودن ... هیچ وقت نمی خوام استثناء باشم ٬ همیشه می خوام به اون چیزی که می خوام برسم .. حالا اگه رسیدن به هدفم منو استثناء می کنه٬ خب٬ این از بد شانسی منه ..!! امشب فیلم << عزیز میلیون دلاری>> رو دیدم .. جالب بود ... فقط نمی دونم چرا " مهتا و پنتا" طوری مجذوب این فیلم شدند که می خوان برن بوکس یاد بگیرن .... کم رکورد می زنند .. می خوان بوکسور هم بشن ...!! می خوام برم ادامه ی فیلم " مرحوم" رو ببینم ... از کارای مارتین اسکورزی ه ... امروز شوهر خالم زنگ زده بود و بیشتر از نیم ساعت راجع به فیلم های جدیدی که دیده برام حرف زد ... مخم حسابی هنگید امروز ... !! چهار شنبه تکلیف خیلی چیزا معلوم میشه ... شاید مجبور شم اسمم رو عوض کنم ... !!! خدا کنه همه چی مساعد باشه ... اگه هم چیزی مساعد نبود .... مساعدش می کنم ...!! فعلا که فقط یه چیز می خوام .... برای رسیدن به اون یه چیز ٬ حتی حاضرم اسمم رو هم عوض کنم ... جمله روز:یه جمله ای بود توی فیلم <<عزیز میلیون دلاری>> ... << یه جایی بین درختای سرو و بلوط .. جایی بین هیچ کجا و خداحافظ >> نتیجه : هنوز به هیچ جا نرسیدم ... ولی توی راه خیلی چیزا رو لمس کردم ... نتیجه؟؟؟؟ دعا: حال یه عزیزی خیلی بده ... خدایا٬ می دونی چقدر دوستش دارم .. می دونم تو هم دوستش داری ... نذار زجر بکشه ... یا علی
نرگس | دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 |
نارنجی...! | 1:7
یا ارحم الراحمین سلام نزدیکای ۱۲ شبه ... داره فردا میشه ... ظهر که اومدم خونه٬ شوک بزرگی بر من وارد شد ... یعنی یه خبری دادن بهم که کم مونده بود از شدت تعجب سکته کنم ... باز هم این "پنتا و مهتا" در تاریخ خانواده مون رکورد زدن ... از اون رکورد هایی که چشمام عین فندق گرد شده بود ... خداییش هیچ یک از اعضای خونه به غیر از مامان نتونستیم ناراحتی٬ عصبانیت٬ شوک٬ ..( اصلا نمی دونم اسم این احساسی که امروز داشتیم چی بود ..)رو بروز بدیم .. بازم دم این دوقلوهای ما گرم ..!! البته فردا دارن میرن تا شاید بتونن این رکورد رو اندکی بهبود بخشند!! متن sms های دیشب من و "صورتی".. صورتی: با سلام٬ اگر شما خبری٬اثری٬کفشی٬لنگه جوراب نشسته ای متعلق به نرگس ٬معروف به نارنجی یافتید٬به ستاد گم شدگان صورتی خبر دهید ... نارنجی(نرگس): سلام٬خوبی صورتی؟زنده ام٬نفس هم می کشم ٬ فقط یه چند روزی دلم می خواست تنها باشم٬بهت که گفتم داغونم٬ متاسفم اگه جواب مسیج هاتو نمی دادم ٬ خوب خوبی؟ صورتی: ببینم دپرس عشقی بودی نارنجی؟ نارنجی: عشقم کجا بود..!! دوروبرم زیادی شلوغ بود٬ داشتم سر خلوتیان می کردم٬ الان هم حسابی کچل شدم .. صورتی: گفتم عضو کلوپ صورتی ها شدی ٬ نگو که کچلی هم به دیوونگی ات اضافه شده ... ... حالا ادامه ی این گفتگو بماند واسه خودمون .. هنوز فرصت نکردم جواب "ارغوانی" رو بدم ... " دختر خوشگله " و " دختر خاله" هم منتظرن ... " دری" دو سه روزیه که اومده خونشون ... نمی دونم چرا تا حالا زنگ نزده ... قراره تیر ماه بره مکه٬حاج خانوم شه ... قبلا ها با معرفت تر بود ... دم ظهری رفته بودم کارت اینترنت بخرم... همه چی خریدم غیر از کارت اینترنت ...!! به این میگن کهولت سن...؟!!!! ( اگه "صورتی" بشنوه٬ از خنده روده بر میشه ... !) چند روزیه می خوام برای مهندس "ک " زنگ بزنم٬ ولی روم نمیشه ... اگه بفهمه هنوز یک صفحه از اون کتاب رو نخوندم ٬ دیگه تا عمر دارم نیگام نمی کنه ... می دونم از اون استادایی ه که باید دنبالش بدوم ٬ ... اون دفعه " ب " می گفت مهندس " ک " که خودش این طوریه ... معلوم نیست شاگردش ( منظورش من بودم) چی میشه ... از نظر خیلی ها مهندس کلی قاطه ... تازگی ها هم خودم به این موضوع پی بردم که فشار زیادی بر اون وارده ... ولی اسمم رو عوض می کنم اگه مهندس رو "تخلیه اطلاعاتی" نکنم ... !! امروز بخش "انتقال اطلاعات " رو کنسل کردم ... باز هم ..! این روزها آرد٬ شکر٬ وانیل٬ تخم مرغ و ... اجزای ثابت عصر هام هستند ... صبح ها و شب ها هم طبق برنامه ها باید عمل کنم ... فقط این موقع ها ( مثلا ۱۲ شب به بعد ) مال خودمه ... که اون هم از فرط خستگی٬ یا روی کتاب خوابم می بره .. یا پای سیستم ... هیچ وقت به زرنگی مادرها نباید شک کرد ...خمیری بودیم که خوب ورزمون دادن ... نوکرتم مامان ... ! بابا میگه روز بروز کارات دارن بهتر میشن ... کارایی می کنی که باورم نمیشه مال خودت باشن .. دوست داره همیشه جلوی چشمش باشم ... حتی وقتی توی اتاقم هستم و به کارهام می رسم .. به هر بهانه ای سعی می کنه بیاد تو اتاق و یه سری بزنه ... یا اگه بهانه ای برای ورود به اتاق نداشته باشه٬ یه بهانه برای خارج کردن من از اتاق جور می کنه ... اینجوریاست ... مخلصشیم ... ! چند روز پیش "ارغوانی" زنگ زده بود و مدام حالم رو می پرسید ... یه جوورایی عجیب بود ... آخه چند روز قبلش با هم تلفنی صحبت کرده بودیم ... می گفت: نرگس٬ دیشب خواب دیدم با "پوریا" رفتی ... خیلی نگرانت شدم ... یه عالمه هم صدقه دادم ... مواظب خودت باشی ها ... وقتی "ارغوانی" اینو تعریف می کرد ... یاد خوابی که چند ماه پیش دیده بودم افتادم ... "پوریا" سوار یه ماشینی بود و می گفت : بیا بالا .. بریم ... دیر میشه ها .. ( الان که اینو می نویسم موهای تنم سیخ شدن ..) .. ولی یه دفعه "دختر خوشگله" اومد و التماسم کرد نرو ... می گفت : نرگس اگه بری تنها میشم ... خیلی دلم می خواست با پوریا برم ... ولی موندم ..... در حاشیه : "پوریا" سه چهار سالی میشه که فوت کرده ... امروز قرار بود دو سه تا فیلم روز دنیا رو برام بیارن ... ولی نمی دونم چرا نیومد ... !! به اندازه ی دو سه دقیقه وقت نوشتن دارم ... بعد هم که باید تعطیل کنیم و بریم ... جمله ی روز: لحظات میان اتفاق ها درست مثل خود وقایع به یاد ماندنی اند . ( از توی سررسید ) نتیجه : هیچ وقت ٬هیچ چیز فراموش نمی شود ... دلتنگی ها : آزادی ... دلم برای آزادی تنگ شده ... حس می کنم مثل ماهی قرمز خونمون توی تنگ اسیرم ... آرزوها: چقدر دوست دارم فریاد بزنم ... چی رو؟ نمی دونم ... فقط می خوام داد بزنم ... یا علی
نرگس | یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 |
کاش این جمعه بیایی ...! | 2:59
یا مطلوب
سلام این جمعه هم آمد ... و تو مثل باقی جمعه های فراموش شده٬ قرارمان را به باد سپردی ... فراموش کردی هر چه بود و نبود را ... شاید این بار من فراموش کرده باشم ٬ تو را و هر آنچه آن توست ... شاید هم آمده باشی و من تو را ندیده باشم ... مثل همیشه که می آمدی و هنوز هم می آیی .. دیگر آمدنت را از خدا نمی خواهم ... حتی بودنت را هم نمی خواهم ... در سایه روشن های بودنت٬ آموخته ام که از خدا فقط و فقط دیدنت را بخواهم ... می خواهم ببینمت ... برای تمام باقی عمرم ... می دانم تو خود فرمان به سوزاندن جسدم می دهی ... اما..٬ تو را به عزت و قداست جمعه هایت قسم ٬ مگذار چشمانم را بسوزانند ... می خواهم همیشه ببینمت .... ..... مولای من٬ بگذار این جمعه سبزپوش نفس ات باشد ... تا غروب آدینه لحظه ها را می شمارم ... شاید بیایی ٬ می آیی؟... یا علی 
نرگس | جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 |
دروازه های بسته ی دلم .. | 12:35
یا کریم سلام ساعت حدودای ۱۱ صبحه .. طبق برنامه ریزی ها الان نباید خونه باشم ... ولی بعضی وقت ها چوب کارایی رو که در گذشته کردیم رو به طور نامحسوس می خوریم ٬ می دونم بد حالی این روزهایم٬ ناشی از بی فکری ها و لجاجت های چند ماه اخیرم است ٬ ولی تنها چیزی که نگرانم می کند ٬ نگرانی مادرم است... دیشب چنان نگران حالم شد که تا صبح کنارم خوابید ... کاش منو ببخشه ... یه ضرب المثل چینی ه که می گه .. وقتی مشکلات یه مرد بیشتر بشه٬ توانایی هاش هم بیشتر میشه ... این روز ها دارم بخش اعظم نیروی بدنی و فکری ام رو به کار می گیرم ... البته فکر کنم طی روزهای آتی این بخش وسیع تر هم بشه ... هنوز احساس خستگی نکردم ..فقط دلم می خواد گاهی وقت ها به کارایی بپردازم که دوستشون دارم ٬ بدون هیچ اجباری. یکی دو شب پیش یه عزیزی می گفت تو هیچ وقت دیوونه نمیشی ٬ حتی اگر بخواهی که دیوانه شوی . راست می گفت .. چون ....... ( چقدر دلم می خواست اینجا یه خرده ویراژ بدم ... ولی حیف که چند وقته دروازه های دلم رو بستم ... ) دیروز که داشتم در بخش " انتقال اطلاعات "!!! فعالیت می کردم٬ چیزای عجیب و غریبی شنیدم .. مثلا اینکه در فلان مکان جن ها قصد جان انسان ها را کردند٬ یا اینکه جن ها از تلفن خونه به موبایل صاحب خونه زنگ زدند و ... نمی دونم ما آدما چرا هر وقت کم میاریم ٬ میندازیم گردن جن های بنده خدا .. ! تنها زمانی جن ها وارد دنیای دو بعدی ما می شوند که " تداخل دنیاها" ایجاد شود ... ( چقدر ضد حال میشه الان یه جن بیاد و گلومو بگیره ...!) گاهی وقت ها چقدر قشنگه آدم از بالا به پایین نیگا کنه ... دیروز روی یه ارتفاعی بودم ... و داشتم به آدما نیگا می کردم ... هیچ کدومشون به بالا نیگا نمی کردن ..!!! .. همه یا خیلی خاکی و زمینی بودند٬ یا خیلی محتاط ... یا سایه شون رو می پاییدن .. یا مراقب بودن از جلو و پشت کسی بهشون شبیخون نزنه ... هیچ کدومشون حتی نمی خواستند بدونن مادر این سایه کیه و کجاست(خورشید خانوم رو می گم ..) .. نمی خواستن بدونن که اگه مفری روی زمین نیست٬ آیا در اون بالاها هست یا نه ... (باز هم که از اون حرفا زدم ...) همین یکی دو ساعت پیش باخبر شدم که یمی از همسایه هامون دچار نوعی بیماری مغزی شده که طی آن مغزش در جمجمه اش جمع شد... و در نتیجه کنترل اش دست خودش نیست ... مثلا با لباس زیر به خیابون میره ... یا اینکه نیمه های شب از خونه میزنه بیرون و آواز می خونه ... بنده خدا یه عمری با آبرو زندگی کرد ٬ خدایا٬ نذار کسی واسش دل بسوزونه ... دیشب هوس پختن شیرینی به سرم زد ... تا ساعت ۱۱ شب پای فر بودم .. مامان می گفت با این حال و روزت شیرینی پختن ات چی بود ... صبح یه خرده دیرتر از خواب پا شدم ... دیدم ظرف های شیرینی خالی شدن ... و هیچی واسه ما نمونده ... خب٬ نوش جونشون ... !! برم برای بخش " انتقال اطلاعات" ام آماده شم ... یادم باشه امشب که اومدم خونه٬ برنامه هام رو دستکاری کنم ... تا چند روز دیگه باید برم پیش مهندس ک ... ولی هنوز هیچی نخوندم ... درسته که دوروبرم رو شلوغ کردم ولی حتی جای نفس کشیدن هم واسه خودم نذاشتم ... اگه شبانه روز ۴۸ ساعت هم بود ٬ باز هم وقت کم می آوردم ... ! یا علی
نرگس | چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 |
سید.. حالت خوبه؟ | 1:46
یا لطیف سلام امروز هم مثل تمام روزهای چند هفته ی اخیر کلی شارژ بودم ٬ صبح زود بلند شدم ٬ یه سرکی توی نت کشیدم٬ یه چند تا برگه پرینت گرفتم٬ و بعد هم یا علی گویان راهی کلاس شدم. نمی دونم چرا مامانم فکر می کنه من همیشه دیر می رسم سر کلاس.. بنابراین از ۷ تا ۸ صبح هی راه می رفت و می گفت دیرت میشه دختر ... !! در صورتی که کلاس ساعت ۹ صبح شروع میشه ... خداییش چیزایی که توی این کلاس یاد می گیرم و نوع برخوردی که هم کلاسی هام دارن اصلا برام باور کردنی نیست... خیلی خوشحالم که جایی هستم که بقیه از انتقال دانش و تجربیات شون هراسی ندارند و خیلی راحت برای سایرین وقت می ذارن ... دوست دارم از چند تا شون نام ببرم ولی متاسفانه به دلایلی از این کار اجتناب می کنم ... من عاشق چنین محیطی هستم ٬ هر چند از نوع درسی که می آموزم چندان هم راضی نیستم .. ولی چه کنم؟!! قول دادم... باید تمومش کنم . امروز مربی مون چند دقیقه ای روی مدرک تحصیلی ام چت کرده بود ..!! نمی دونم مشکل از مدرک بنده بود یا خماری از .. ... حس کردم می خواد سوالی بپرسه ... شاید خوب شد که نپرسید ... نمی دونم چرا یهو یاد حرفای " صورتی" افتادم .. راجع به انواع مختلف دنیاها .. تک بعدی ٬ دو بعدی٬ سه بعدی و ... و جالب ترین برداشتی که از حرفاش کردم این بود که الان ممکنه از توی اتاق من ٬ در دنیای سه بعدی یه اتوبان رد بشه ... !! برای یه کاری رفته بودم شهرداری٬ نگهبان دم درش داشت غذا می خورد٬ وقتی سلام کردم منتظر نموند تا غذاش رو قورت بده و بعد حرف بزنه .. با همون دهان کاملا پر حرف زد ... کاش وقتی به یکی می گیم که باید لباس رسمی مکانی رو بپوشه٬ بهش این رو هم بگیم که رفتارش هم باید رسمی باشه .. موقع برگشتن از کنار ماشین جمع آوری افراد بدحجاب رد شدم !!!.. راجع به این مساله خیلی حرف دارم .. حتی یه مقاله هم نوشتم تا بذارمش توی وبلاگ .. ولی فعلا ترجیحا داره توی ثبت موقت خاک می خوره ... باشه در یه فرصت مناسب تر ..!! تا حالا نمی دونستم شاهکار بینش پژوه از دوستان صمیمی شادمهر عقیلی بوده ... البته دونستن اش هم با ندونستن اش خیلی فرق نداشت ... ! خبر ها حاکی از آن است که در طول تابستون باید با چند تا بچه ی کوچک سرو کله بزنم ... خدایا به جوونی من رحم کن ...!! دیگه برم بخوابم ... ساعت حدودای یک و نیم صبحه ... باز هم باید صبح زود بلند شم ... راستی ٬ کاش یکی بیاد و بهم بگه سید .... حالش خوبه .. امروز دو بار از جلوی پاتوقش رد شدم ولی مثل ۴-۳ هفته ی اخیر خالی بود ... هیچ وقت اون روزی رو که توی خیابون دستم رو گرفت و ازم اسمم رو پرسید یادم نمی ره ... می خواست به خاطر شکلاتی که بهش دادم ازم تشکر کنه .. گرمی دستاش رو هنوز حس می کنم ... تنها بهانه ای که باعث میشه این روزا مسیرم ثابت باشه٬ دیدن دوباره ی سیده .. هر جا هست ایشالا همیشه سالم و تندرست باشه ... یا علی
نرگس | سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 |
شنبه 19 خرداد 86 | 2:18
به نام خدا
سلام فردا پس فرداس که نتیجه ی یه چیزی معلوم میشه ... شاید هم تا آخر این هفته ... حسابی سنگ رو یخ میشم اگه نتیجه منفی باشه ... ۸-۹ ماه زحمت بکشی و آخرش هیچی ..؟! وای ٬ امروز چقدر پرانرژی بودم .. ! از فرط انرژی و نیرو ٬ نای انجام دادن هیچ کاری رو نداشتم ..! ما اینیم دیگه ... ! نمی دونم امتحان بچه ها کی قراره تموم شه ... خداییش دیگه دارم کم میارم ...! تموم مسافرت های تحمیلی! رو هم تا ااطلاع ثانوی کنسل کردم ... حوصله ام سر رفته .. باز خوبیش اینه که اون روزایی که خونه ام ٬ یه مقدار سر به سر دوقلوها می ذارم ... خدا حفظشون کنه .. اگه نبودن ٬ نبودم ...!! صبح که رفته بودم کلاس ( برای بخور بخور ..!!!) ... به بنده خدایی گفت که عروس و داماد می تونن جای بچه ی آدم رو بگیرن ... من چیزی نگفتم .. چون بحثش اصلا ربطی به من نداشت ... ولی بعدا پیش خودم فکر کردم که چقدر خوبه که هر کسی جای خودش رو داشته باشه ... و جای کسی رو به کس دیگه ای ندیم ...!! دیشب بعد از مدت ها به حافظ یه سلامی کردم ... شاید یکی از زیباترین فال هایی که در عمرم گرفته بودم همین باشد .... دوش اگهی ز یار سفر کرده داد باد .... من نیز دل به باد دهم هر چه باد باد الهی قربون حافظ برم ... دارم یه تغییر درست و حسابی در نقطه ی کور قلبم می دم .. جایی که همیشه فکر می کردم باید باشه ٬حتی اگه نخوامش .... ولی این روزها می خوام اون نقطه ی کور رو برای همیشه روشنش کنم ... دیگه نمی ذارم نقطه ی کوری در باطن من وجود داشته باشه ... این روزا اینجا هوا خنک و گاهی بارونی ه .. خدا باز هم دوستم داره ..مثل همیشه ... من هم مخلصشم ... مثل همیشه ... چقدر روزای سبز عمرم رو دوست دارم ... !! این دوستای من هم عجب موجودات جهش یافته ای هستند ..... ! البته بعضی هاشون هم خیلی مارمولک ان ... !! دارم برات ..!!!!!!! یه دختر خاله داریم به تمام معنا اسگول..!! قراره حاج خانوم بشه ایشالا ..!! قسمت همه بشه ... بگو ایشالا ..!... به من میگه ناپیدا شدی ... خودشو نمیگه که دو ساعت ما رو کاشت و ما به خیال اینکه خانوم حضور دارن ٬ دو ساعت تمام طرح و نقشه هامونو هی فکیدیم ... نگو که گوشی نبود تا بشنوه ...!! آی چقدر کنف شدم ... قبل از مکه رفتنش باید یه حال اساسی ازش بگیرم ... بعد از مکه که اون قدر نورانی میشه که آدم می ترسه بهش نزدیک شه ... ! بر و بچز از همین حالا افتادن تو خط لباس واسه عروسی دختر خاله ام ... !! .. عروسی اش کی ه؟؟.. آبان ما ... !! .. خداییش اینا یه چند تخته شون کمه .. حالا کو تا آبان .. ؟ جالب تر از همه دوقلوها هستند که .... ( اگه بیان و ببینن چغولی شون رو تو نت کردم .. تیکه بزرگه گوشمه ..!!) دیگه کم کم رفع رحمت !! کنیم از این وبلاگ ... رحمت بارون شده حسابی .. می ترسم سیلش هم بیاد ... ! یا علی
نرگس | یکشنبه بیستم خرداد 1386 |
15 خرداد 86 | 17:56
به نام خدا
سلام * چه سلامی٬ چه علیکی ... اینو این روزا خیلی به خودم می گم ... هر چند نه سلامی در کاره و نه علیکی ... !!! امروز صبح برای خداحافظی چشمامو باز کردم ... خداحافظی با مهمونامون .. خاله و دختر خاله .. البته می دونم که تا آخر این هفته باز هم می بینمشون .. "صورتی" باز هم sms های تکراری فرستاده بود... هر چی من جوک تازه و دست اول براش می فرستم ٬ اون هم جوک های زمان غارنشینی رو برام می فرسته ... یادم باشه یه دوره کلاس جوک و اس ام اس براش جور کنم ... دو شب قبل بهش گفتم :" نامرد باشم اگه بذارم تا صبح بخوابی ... !!" بنده خدا رو تا ۳ صبح بیدار نیگه داشته بودم ... هرچند خودم رفته بودم حیاط و تا خود صبح بیدار بودم ... دلم نیومد بیشتر از این بیدار نیگهش دارم ... یادش بخیر ..." سه شنبه ها با موری.." !!! .. مگه نه صورتی؟!!( می دونم یه روزی پات به این وبلاگ باز میشه .... !!) این روزها بچه ها امتحان دارن ... حوصله ام بدجور سرر فته ... چقدر بده که صمیمی ترین دوستات در دسترس نیستن ...!! شنیده ها و دیده ها حاکی از آن است که ... اون چه لگدی بود که به زیر شکم اون دختر زده شد ؟؟؟؟؟؟؟!!!! صورت خون آلود اون زن به چه خاطر بود؟؟؟!!! این آفتابه ها که در دهان اشرار گذاشته میشود از چه جنسی ان؟؟؟؟؟!!!! دختر خاله ام دیشب پرسید هنوز هم مینویسی؟... تو دلم گفتم .. " یادش بخیر ...!!" ... واقعا هم یادش بخیر .. " صورتی" می گفت : تابستون بریم کانون ؟ ... گفتم اگه میای پاتم ... ولی فکر نکنم حسش رو داشته باشه تو این گرما پاشه بیاد اینجا...!!! چقدر جالبه وقتی متوجه میشی یه عده وارد منطقه ی ممنوعه ی تو شدن ...!!! و چقدر ناراحت می شم وقتی می بینم توی منطقه ی ممنوعه ی من چیزی برای خوندن نیست .. سمانه گفت من نارنجی قهوه ای ام .... صورتی گفت من نارنجی ام ... مهسا هم گفت که من صورتی ام ... یادم باشه فائزه که اومد از اون هم بپرسم ...
نرگس | سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 |