حرکت (3)... آخر. | 19:2
به نام خدا امروز ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۶ خورشیدی و من یک خورشید(...) پرست ..!! در پناه آفتاب کلامت ... و به دور از هر سایه ای که باز هم از خورشید ذات تو نشان دارد ... در اتاقی تهی از هیاهوی زمان .. و سرشار از اراده ای که عزم زمان را نیز متوقف می کند ... امروز .. اینجا... در کنار دوست دوران کودکی ام ... که حتی از نگریستن بر او نیز شرم دارم .. در فاصله ی تولدی دوباره تا دوباره ی تولدم ... در چینش تمام زگیل های روح و جان ... در آزادی .......... آزادی از قفس تن ... در رهایی از بازی های بچه گانه تو و من ... من امشب از اسارت پر می گیرم ... نه در اوج یک قله .... رو به بی نهایت ... رو به .............. . من در امروز رو به فردایی پر می گیرم که هرگز وجود ندارد ... اما... به وجودش خواهم آورد ..... آری٬ امشب گام نخست را خواهم برداشت و بر عاقبت اش هم نهراسم ... در پرتو ندایی که سالهاست نوای دلنشین اش را از صحرایی دور می شنوم... و امروز چه به من نزدیک گشته ... و فردا نزدیک تر از امروز خواهد بود... در امروز نخواهم دوید ... در امروز خواهم شنا کرد ... غرق خواهم شد .. امروز همان فرداست ... فردا هم همان دیروز است ... از چرخیدن خسته نشده ام ... از استهزاها رنجیده نشده ام ... از فریاد ها و اشک ها و لبخند هایی که اسارت روح و قلبم را خواهان اند دوری گزیده ام ... زخم خورده ای ام از ....................... . .................. . اما کوله ی ۲۵ سال زندگی ام را از بار صبر و تحمل انباشته ام ... و می دانم اگر همسفری هم نباشد ... اگر پای سفری نباشد ... اگر چون من آشفته سری نباشد .. باز هم به راهم ادامه خواهم داد. عزم ام را بر اراده ی روزگار خواهم چرخانید ... چون خود چرخیده ی این روزگارم ... هزار دست اش را خوانده ام ... فریب من دیگر محال است ... مگر ............................... .( خود دانی چه گویم ..!) با من باش ... تا پایان ماه خورشید سه طلوع بیش نمانده ... شنبه٬ یکشنبه٬دوشنبه.... و تو خود گفتی سه شنبه ها روز زندگی ام است ... روز مرگم ... روز زنده شدن ٬زنده ماندن و زنده نماندن هایم ...... این سه سحر هم ارزانی هر که نیازش بیش از ماست ... می خواهم به پیشواز سه شنبه ای بروم که بود و نبودش با تو است و با من... تو که بخواهی من نیز می خواهم ... من که بخواهم تو نیز می خواهی .... بخواه که می خواهم٬ می خواهم که بخواهی آری٬ به نقطه ی آغازم رسیده ام از نو .. اما نه برای پایان کار ...!! مرا ببین ... عظمت نقطه را درک کرده ام .... چگونه بر خط دل ببندم..؟!! بزرگی اقیانوس را در قطره های باران دیده ام ... قدرت عقل را با قلب تفکر کرده ام ... در تضاد ها به ثبات رسیده ام .... دانایی را در نادانی تعریف کرده ام ... و نادانی را افضل ترین دانش دانسته ام ... در overactivity های ذهنم ٬ خدا را دیده ام ... اما در هیچ آیینه ای خود را ندیده ام ... از ترس ندیدن ٬ تمام آیینه ها را شکستم ... اما در جسارت جهالت٬ در زلال آب جاری سرزمین رویاهایم ( جایی است که وجود خارجی هم دارد ) نگاهی را دیده ام که خود را می بیند و نمی بیند خود را .... اما امشب ٬ آری ... امشب....... قرارمان تازه می شود ... اگر بیایی.... که می دانم می آیی ... تا امشب.... یا علی . نقطه و پایان.
* یک عهد دیرینه برای رفتن کافی است ... هر آنچه بود و نبود ..بماند یادگاری. و هر آنچه نباید بود و باید نبود ... در جاری رود بماند... تا برود .. . * در بازی واژگان در کوچه پس کوچه های ذهن شلوغ و بی قرارمان ٬ آرامش ارزانی دیوار های کوچه ای که همچنان جای پایمان را حفظ کرده . *این بار گردونه ی زندگی ما برای آخرین بار خواهد چرخید .... تا دستان قدرتمند آفریدگار تقدیر چگونه او را بچرخاند .... اما خود را آماده ی هر قرعه ای کرده ام ... ارمغان این چرخش چه فرح و شادی باشد و چه اندوه و پلشتی ... چه زندگی و چه فنا ... چه ارابه ای باشد در جاده ی گذشته و چه موشکی در مسیر آینده .... چه حکم به ماندن ... و چه قسمت بر "همچنان چرخیدن " ... چه رها شدن در دنیایی غریب که هیچ بیگانه ای را جرات آشنایی نیست ... هر چه باشد ... پذیرایم ... *به مطربان بگویید نخوانند ... گنجشک ها دارند می خوانند... *به ترانه سراها بگویید نسرایند ... باد ترانه ی سروده شده ی هستی را با خود آورده است ... *به رقاصان بگویید نرقصند ... گنجشکی خود را بر شیشه ی اتاق می کوبد و آهنگ مرگ را می رقصد ... *به پاییز بگویید از ریزش افکار رنگی اش نهراسد .... دور نیست آن روز که سبز پوش عقایدی شود که بر ذهن همیشه سبز زیتون نقش می بندد... ( ؟؟؟؟!!!!!!!) *باز هم گنجشک ها بر دیوار حیاط می نشینند و این بار ... هرگز نمی روند ... *باز هم زاغ بر دیوار خانه ات خواهد خواند ... و باز هم شبدر های چهار برگ خواهی چید... * باز هم باران خواهد بارید ... باز هم دختر ابر اشک هایت را خواهد شست ... * باز هم آن ........................................... را خواهی دید ... تا امشب ثانیه ها را می شمارم ... یا علی نقطه و پایان. خداحافظ برای همیشه.
نرگس | جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 |
........ !!! | 2:21
به نام خدا
نرگس | چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 |
نمی دونم...! | 1:16
به نام الهه ی حرکت * بعله ... شما بخندین ... ولی ما می دونیم که داریم چی کار می کنیم..... ! * تا حالا فکر کردین رها کردن افکار ۳۰۰ یونانی امریکایی الاصل یهودی در انزوای اولین تجربه ی یک کارگردان ممکنه تا چه اندازه استخوان تاریخ نویسان را در گور بلرزونه؟... بابا ..جمع کنین این ۳۰۰ درشکه رو !... ببینین دشت های سبز تاریخ مان رو چه طوری زیر سم اسبهای خیالی شون می کوبند و میرن... ! .. راستی تا حالا کسی بهتون گفت چرا دماغ مورخان صهیونیزم این قدر درازه؟....!!! *تا حالا شده سر جلسه ی امتحان بخوابید و ناظر جلسه بیاد و از خواب بیدارتون کنه؟.... * راستی ... سلام... حالتون خوبه؟... دماغتون چاقه؟... اوضاع بر وفق مراده انشاء الله..؟... ما رو نمی بینین .. خوش میگذره؟...( باید هم خوش بگذره... دیگه نرگسی نیست که براتون از مرگ بگه.. نرگسی که افکار خاص اش رو می نوشت ... حالا حالا ها بر نمی گرده... یه نفس راحت بکشین...!!!) * آها.. حرکت؟؟... چرا فکر می کنین یادم رفته...؟... دارم حرکت می کنم... ولی ... بهم گفتن از اینجا مراقب باش بیشتر... باید مطمئن شی اونی که می نویسی همونیه که احساسش کردی... تازه ٬ یه چیز دیگه هم گفتن... گفتن .. هر راست را نشاید گفت... !!!!!! * فیلم مهمان رو در سینما دیدم ... متاسفانه جاش نبود از خنده روی زمین دراز کش بشم...!! ولی فیلم اخراجی ها رو توی خونه دیدم ... پای تلویزیون به بالشت لم داده بودم... چقدر عاشق خندیدن از ته دلم ...!!! ( البته این اتفاق ها مربوط به ۴-۵ هفته ی پیش ه...!!) *امروز یکی از زیباترین اتفاقات زندگی ام رخ داده... خدایا ازت ممنونم... ! *امروز یکی از دوستان قدیمی و دوران کودکی ام رو بغل کردم... چقدر دلم براش تنگ شده بود.. اون قدر با هم گریه کردیم... وقتی اونو به سینه ام چسبوندمش... تموم خاطره ها برام زنده شد... منو ببخش که این همه مدت تنهات گذاشتم... ! * راستی... چرا این روز ها تا یکی سرفه می کنه ... میاد و خواننده میشه؟... عجب دنیای در پیتی ه... !! هر کی از راه میرسه ... می ره توی استودیو و می خونه...!! * یه مدت حسابی رفته بودم توی خط پرشین رپ...( واسه یه کاری ..!!) ... خداییش .. خیلی مزخرفه.... فقط واسه هم شاخ و شونه می کشن... و عربده می زنن که ما آس یم...!! .. محتوای بعضی هاشون هم که ... !! استغفرالله... * خداییش کی می دونه که علت اصلی این بگیر بگیر های مربوط به بدحجابی و ... چیه... ؟؟؟ چرا یادمون رفته که چقدر از بیت المال داره همچنان می ره توی جیب آقازاده ها و دار و دسته شون... ؟چرا یادمون رفته که مردم هنوز نون شب ندارن...؟ چرا یادمون رفته که بی عدالتی داره پررنگ تر میشه ...؟چرا یادمون رفته که شهرام جزایری ها و عسکری ها و .... همین دور و بران؟... چرا یادمون رفته که هنوز همممکنه کیف سامسونت بعضی از دست اندر کاران مساله ی هسته ای رو بزنن..؟!!!.. چرا یادمون رفته که قیمت ها هنوز داره بالا و بالاتر میره و خیلی ها هنوز نمی تونن جلوی زن و بچه شون سر بلند کنند..؟..چرا حواسمون از باند های قاچاق دختران ساده!!! مون به کشور های عربی منحرف شده..؟.. چرا دیگه کسی نمی پرسه چه بلایی سر نازنین ها اومده ..؟.. چرا دیگه کسی نمی گه که سه جزیره ی ایرانی مون چی شدن؟.. چرا دیگه کسی نمی پرسه آیا سرقت های قانونی !!! روسیه از ایران همچنان ادامه دارد؟... چرا تعجب نمی کنیم که چرا قضیه ی جاسوسان بریتانیایی به این زودی فراموش شد..؟.. و هزاران چرا و چرا و چرا.... راستی از مجلسیون خبری دارین؟؟؟؟؟ * هنوز هم نمی خوای قول بدی؟..... * یا علی
نرگس | یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 |
حرکت(2) | 2:39
به نام خدای حرکت و سکون * همچنان در حال چرخش...! * کم کم دارم روی قدرت تمرکزم مسلط میشم...! *دارم با شتاب زیاد حرکت می کنم ... ولی سعی می کنم همزمان به دنبال نقطه ها هم باشم...! *نمی دونم برای پیدا کردم نقطه ی ابتدا و انتها باید به دنبال نشانه ای هم باشم یا نه ...! *خیلی سخت شده ... ولی لذت بخشه ... مثل سوالات امتحانی که هی می پیچوننش..! *دارم فکر می کنم از کدوم خصوصیت دایره می تونم برای پیدا کردم نقطه های مورد نظرم کمک بگیرم...! *دارم تصور می کنم درک تمام خصوصیات دایره .. به معنای درک تمام آفرینش خواهد بود یا نه..! * فکر نکنم همین جوری به دایره بگن کامل ترین شکل هندسی...! *اینو مطمئنم که پیدا کردن نقطه ی آغازین به منزله ی پیدا کردن همان نقطه ی پایانی ست ...! * نمی دونم چرا ... ولی در این حرکت دورانی به این نتیجه رسیدم که باید فقط به دنبال یک نقطه باشم.... فقط یک نقطه ..!! *یه نتیجه ی دیگه هم گرفتم ...البته در قالب یک سوال...!! * در حرکت دورانی می توان به کسی هم اهمیت داد؟.. آخه در آخرین احساس ٬ یک نفر رو حس کردم..! شاید هم یک حس ( شاید حس مشابهی در چند نفر..) را احساس کردم..!! یا علی
نرگس | سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 |
حرکت(1) | 1:18
به نام خدای خورشید * برای درک حرکت دورانی ... خودمو انداختم در جریان محیط همون دایره ..! ( تازگی ها ) * شتابم اونقدر زیاده که هیچی ... حتی خودم .. رو هم درک نمی کنم ..!(تازگی ها) * در این مسیر ٬میگن دو تا نقطه روی محیط دایره پیدا کنید و اون ها رو به هم وصل کنید..!(...) *اون وقت یه خط مستقیم بسازین..! (...) * آخه با این شتاب زیاد چطور چنین عملی امکان داره ؟(؟؟؟) * تمرکز ... تمرکز... تمرکز...!!!(...........) *بدی اون خط راست می دونی چیه؟(؟؟؟) *اینه که ابتدا و انتها داره ... هر دوتاش رو هم خودم پیدا می کنم ..! و این خیلی بده..!!(!!!!) *دوست دارم در مسیری قرار داشته باشم که ازل و ابدش رو نشناسم ..!(فعلا) * راهی که ابتدا داره ٬حتما هم به انتها می رسه..!(همیشه) *دوست دارم تموم عمر توی جاده باشم ..!!(فعلا) *دوست دارم خورشید رو ببینم .. ولی بدونم که هیچ وقت بهش نمی رسم ..!(فعلا) *من لذت تلاش برای رسیدن به به انتها رو می خوام ... انتها رو نمی خوام ..!!(فعلا) * یعنی در این برهه ی زمانی .. انتها رو نمی خوام ..!( گفتم که در این برهه ی زمانی..) <<<این بحث هنوز تموم نشده ... نگین برعکس درک کردم ... فقط بذارین هر وقت حرفام تموم شده .. اون وقت بهم بگین اشتباهم کجاست؟؟.. باشه؟>>> یا علی
نرگس | یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 |
یه نموره فکیدیم ..!! | 1:7
به نام او که مرا بی نظیر خواهان است ...مانند خود. یادم میاد یه وقت هایی از سر دیوونگی یه هزیون هایی می گفتیم و به نیت ثبت موقت می نوشتیمش توی وبلاگ.. ولی یهو سر از صفحه ی اصلی وبلاگمون در می آوردن .. !! تا حالا فکر کنم دو سه بار از این سوتی ها دادم ... حالا شماها چرت و پرت های ما رو فراموش کنین ... ( هر چند واسه من عزیزترین ان... چون تنها حرف هایی اند که فقط خودم و خودش می دونیم ..!!! و هر کی که سعی کرد ازشون سر در بیاره .. به بن بست تهمت رسید ..!!) ولی فکر کنم لازم باشه یه چیزایی رو بگم... *من نرگس هستم .... فقط نرگس.. نه چیزی کم و نه چیزی اضافه ... ( البته یه چیزایی رو هم در نظر گرفتم ..) بنده نه بابام خلبان بود و نه بابابزرگم... هیچ کدوم از اهالی خانواده ی ما با برادران رایت نسبتی هم نداریم .. نه نسبی و نه سببی...!!! با توجه به شجره نامه مون .. اصلا و ابدا هم عاشق پرواز نبودند.. حالا من نمی دونم این آدمایی که پیدا می شن و به ما لقب های زیبایی مثل پرنده و جهنده و خزنده و .... می دن ٬ چه جوری به این نتیجه می رسن؟ کاش به ما هم بگن تا ما هم یاد بگیریم راجع به آدمای دنیای مجازی قضاوت کنیم ..!!! بابا ٬ شما رو به خدا ول کنین این حرفا رو... *یه مدتی هم که یه عده میومدن و به ما گیر می دادن که این عکس ها رو وردار از این وبلاگ.!! ... می گفتن این عکس ها ٬ خودکشی رو رواج می ده ... من که نظرم این نیست ... واسه همین اون عکس ها هنوز هستند .. ( فقط یه چیز عجیبی دارم می بینم ... و اون هم اینکه ..............!!) خود کشی .....!!!!!!!!!!!!!!!!!!.. یادم نمیاد تائید یا تکذیبش کرده باشم ..... * راستی .. من ساکت نشدم .. می بینین که هنوز دارم فک می زنم ...ولی ....! * غیر فعال کردن نظرخواهی هم دلیل ترسو بودن نیست ...!!! بیاین این هم نظر خواهی .. بالاتر از فحش و ناسزا هم مگه چیزی نصیبمون میشه از شما؟.. با زهم هر چه از دوست رسد نیکوست..!ولی فقط واسه ی ما .. نه برای بقیه ..!!واسه همین شده نظر خواهی با تائیدیه ..!! امشب زیاد حوصله ی فک زدن نداشتم ... دوست داشتم راجع به یه چیزی هم بنویسم .. ولی باشه برای بعد .. چون قضیه اش طولانیه ..!! در انتها .. از دوستانی که در این مدت به معنای واقعی برام دوست بودند و از هر راهی سعی کردن منو راهنمایی کنند ( هر چند این راهنمایی ها از طریق مسخره کردن هم بوده باشد ..!!) ... واقعا ممنونم ... نرگس بهتون گفت فراموشش کنین ... ولی هیچ وقت محبت هاتون رو فراموش نمیکنه .. هنوز هم می گم .. خیلی ماهین ..!!! باقی حرف ها برای بعد..اگه.. یا علی
نرگس | چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 |
داغووووووووونم به مولا! | 15:53
سلام چای یکرنگ تلخ اعصابی که فقط تو می تونی آرومش کنی یه قلب!!! کوچیک بی تاب چقدر بهت گفتم این دنیا به من نمیسازه گفتی برو ٬ هر وقت دلت تنگ شد برگرد. نگفتی؟ به بزرگیت قسم دلم تنگه خیلی وقته تنگه کاش همون موقعی که صدام کرده بود ی میومدم. کاش بهت نمی گفتم یه کار نیمه تموم دارم ٬ اون کار هنوز تموم نشده و تو هم به خیال اینکه دلم دیگه تنگ نیست برات ٬ سر نیمزنی بهم. مگه بهت نگفتم داغونم؟مگه نگفتم بذار بیام پیشت؟ گفتی نرگسی ٬ وقتش نیست. الان سرم شلوغه. حالا چی؟ هنوز هم سرت شلوغه؟ بهت گفتم تا آخر اردیبهشت... یادته؟از شهریور تا اردیبهشت چند ماه گذشت؟ آخر اردیبهشت داره میرسه و تو هنوز صدام نکردی... قولمون رو که یادت نرفته.. رفته؟ توی این چند وقته ٬ دارم میشنوم و می بینم که خیلی ها اومدن پیشت . هر کسی به راه و روش خودش. ولی راه من همونی بود که تو قول دادی بهم... نگو بیشتر از این باید صبر کنم. به خودت قسم ٬ داغووونم. دوستام به من میگن شاد و شنگول!! ... اونا حتی نمی تونن غم نگاهم رو بخونن ... تویی که تنها بیننده و خواننده ی غصه هامی .. پس چرا تحویلم نمی گیری؟ نمی دونم چرا امروز صبح صدات اینقدر واضح بود... شاید دلت برام سوخت. شاید هم دلت برای یکی دیگه سوخت.( اینو دیگه خودت میدونی و من ..) ولی تا آخرین لحظه ی شنیدن صدات بیدار بودم .. حتی بعد از اون هم بیدار بودم. .. ولی منو صدام نکردی... همش واسه دیگرون بود. سهم من از صدات چی میشه پس؟؟؟؟؟؟؟ می دونی با تموم سرکشیم ٬ رام تو ام. نذار این اسب سرکش ٬ که واسه رام کردنش زحمت کشیدی ٬ یهو از حصار این دنیا بپره... می خوام بدونم اگه بپرم ٬ بال پروازم می شی؟.. این دفعه دیگه نمیرم تو ی جنگل ها.. نمی رم توی غار کوه ها.. حتی به امید دیدن تو دیگه روی قله هم نمیرم ٬ کوه و جزیره و دریا و آسمون و .. همه و همه ارزونی بقیه. این بار یه بال واسه پرواز خواستم ازت٬ یه بال واسه پرواز ... تا خود خود خورشید. شب یلدا قولش رو بهم دادی... نامردی نکن .. راهش رو هم نشونم بده... می دونی نا بلدم .. فقط دیدم... شنیدم ... ولی هنوز لمس نکردم... ترجیح می دم توی آتیش تو بسوزم ... ولی اینجا نباشم....! به من نگو دیوونه ... می دونی عقلم سر جاشه ... قلبم فقط توی سینه ام نیست...خوووووردش کردن ... ولی هنوز داره می تپه ... به بزرگیت قسم ٬ اگه این " امید " رو بهم نداده بودی ... " امید " ی که خیلی ها بهش می گن " غرور" ..... تا حالاش هم دووووم نمی آوردم... نذار تنها بیام پیشت ... بذار اون بالی که قولش رو دادی بیاد سراغم .... قول دادی دیوووووونه .. یادت رفته به این زودی؟ به خودت قسم ... دیگه کاری از دستم بر نمیاد ... دستمو بگیر... تو رو به همه ی اونایی که برات عزیزن قسم می دم ... آره٬ توی این مدت .. بعضی وقت ها می شد که کم می آوردم .... می گفتم تحمل ندارم ... می گفتم می ترسم ... می گفتم پس بقیه چی ... می گفتم از شکستن دل عزیزام می ترسم ... ولی حالا .. کاملا منو پختی ..تحمل ام بیشتر شده ... خیلی چیزا رو می بینم ولی خودمو به ندیدن می زنم ... موندگار ی رو می بینی؟.. دیگه موندن رو یاد گرفتم ... ترسم این بود که این موندن ٬تظاهر باشه ( راز تو و من باید همیشه راز بمونه )... ولی خودت گفتی ... دختر خورشید ٬ دیدنی نیست .. پس همچنان می مونم .. ترس از تظاهر هم نتونست مانع موندنم بشه ... خدایا ..!!! گفتی بهم ثابت کن که می تونی با تموم ناسزاها و مشکلات بمونی ... دیدی که موندم ..! گفتی بهم ثابت کن که لیاقت بال پرواز رو داری .... به ولای تو قسم ٬ تنهام.. ! گفتی بهم ثابت کن که می تونی تا خود خورشید پرواز کنی ... این قدر روی این خاک بال بال زدم تا پر پر شم ٬دیگه گلبرگی واسه گلت نمونده .... ! گفتی شک و تردید رو از خودت دور کن... این اطمینان آخر رو داشتی؟!... حالا فقط منتظرم که بگی بیا ٬ نرگس این هم راهی که قولش رو داده بودم ٬ ببینم چند مرده حلاجی...! چشمام همه جا رو می پاد ... شاید از در نیای ... شاید از پنجره بیای.. شاید هم از شومینه ... شاید هم همین جا باشی .. ولی بذار وقتی در رو باز می کنم ٬ بذار وقتی پنجره رو باز می کنم ٬ بدونم که به خورشید رسیدم ...!!! دوستت دارم ... می فهمی آفریدگار دیووونه ی من؟.... بنده ی عاقل دیوونه ات( که عقل ها هم ازش فراری اند ) .. می گه دوستت داره ... لختم .. لخت از همه ی اونایی که به من دادیشون ... خودت گفتی هر وقت لخت شدی و احساس سرما نکردی ٬ بدون که به خورشید رسیدی .... خدایا .. ! نکنه خورشید همین جا باشه .. پس این باد چیه ؟ بذار برم لمسش کنم ... بعدا میام برات ازش تعریف می کنم ... البته اگه دوست داشتی بشنوی .. و اگه تا اون موقع صدام نکرده باشی... یا علی
نرگس | دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 |
به نام او که افق را آفرید گاهی فانوس رو با خورشید اشتباه می گیریم، چرا؟ گاهی تخته سیاه رو همون وایت برد تصور می کنیم، چرا؟ گاهی کوچه رو همون خیابون می دونیم ، چرا؟ گاهی به اونایی که ازشون متنفریم بیشتر توجه می کنیم ، چرا؟ گاهی فکر می کنیم پل عابر پیاده که روی یه حاده کشیده میشه همون پلی ه که دو سمت یه شهر رو به هم وصل می کنه، چرا؟ گاهی بالای شهر رو همون پایین شهر می دونیم ،چرا؟ گاهی اونی رو که دوستمون داره رو رها می کنیم و می ریم پی کسی که دوستش داریم ولی دوستمون نداره، چرا؟ گاهی فلاکت رو با شوکت اشتباه می گیریم، چرا؟ گاهی آدرس خونمون رو گم می کنیم و سر از خونه ی یکی دیگه در می آریم، چرا؟ گاهی دستمون اشتباهی می ره روی کلید دلیت و دار و ندارمون رو از گذشته حذف می کنیم ، چرا؟ گاهی به یکی می گیم اینجوری باش ولی خودمون اونجوری هستیم،چرا؟ گاهی با افتخار از خاطره ها حرف می زنیم ولی تو دلمون میگیم همون بهتر که نباشن، چرا؟ گاهی می خوایم تموم دنیا رو عوض کنیم ولی حتی نمی تونیم خودمون رو عوض کنیم ،چرا؟ گاهی اون قدر راحت بازیچه ی دیگران می شیم که فکر می کنیم داریم بازیشون می دیم،چرا؟ گاهی واژه ی هستی ( عشق) رو چنان به لجن می کشیم که فکر می کنیم هر چی هست و نیست عشق نیست ، چرا؟ گاهی اسارت رو جزئی از عشق می دونیم وحتی عشق رو اسیر زندان قلبمون ، چرا؟ عشق اون قدر ساده و پاکه که خدا دلش نمیاد کسی اذیتش کنه.. واسه همینه که همیشه تنها حامی ه عشق ، خداست. عشق اون قدر زلاله که خدا دلش نمیاد کسی کثیفش کنه ، واسه همین هوس رو هم آفرید. عشق اون قدر قشنگه که خدا دلش نمیاد کسی اونو نبینه ، واسه همین قلب رو هم آفرید. عشق اونقدر بزرگه که خدا دید تو دل هیچ کی جا نمیشه ، واسه همین تموم هستی رو واسه عشق آفرید. و ......... .
حرف هایم با تو ..! یادته یه چیزی ازت خواستم؟ یادته مگه نه؟ امشب اومدم تا بگم ممنونم از این همه مهربونیت .. ممنونم از اینکه منو هم دیدی... ممنونم از اینکه نیومده ، قبولم کردی... هفته ی قبل همین موقع پرسیدم فردا می آیی؟ فردا شد و تو آمده بودی... قربون قدم هاتون
حرف هایم با تو ..! می دونم ندیدمت ... ولی ایمان دارم که همیشه دیدمت ...!! می دونم نشنیدی منو ... باور دارم همیشه گوش هات منتظره تا بشنوه منو ...!! می دونم ... همه ی اونایی رو که نمی گی ... می دونم ... به تموم نا گفته ها قسم که می دونم ...!! اگه به حساب با حساب به حساب ما برسی .... بی آبروئیم پیش تو ...!! یا علی
نرگس | جمعه هفتم اردیبهشت 1386 |
به نام او که ... "از بن هر مژه ام آب روانست بیا " اگرت میل تماشای من دیوانست !!! هنوز هم می گی سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد؟ راستی... هیچی..!!!!
نرگس | یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 |