تبليغاتX
نرگس دختر خورشید

 

سلام بر تو قهرمان نینوا

امشب از هر چه غیر تو نوشتم باطل شد ... قلم بر غیر نام تو عشقی بر کاغذ ننوشت ... هر چه جز نام تو بود بر خود خط نابودی کشید ... امشب به حرمت لب تشنه ات با تشنگان راهت همراه گشته ام ... تنهایی را در با تو و آنان که از تو اند شرم زده می بینم ...خورشید هم تجارت محبت بی دریغ خویش را بر غیر تو سودمند نمی یابد ...

امشب خیز تمام نگاه ها به سوی توست ... نگاه سیاه شب با فریادی سنگین از گناه و اشک های امیدی که بر صحن سپید روحت جاری می شود تو را خیره گشته و نگاه نمناک و آبی آسمان دریا به امید لحظه ای در بر کشیدن خورشید نامت .. افق را در رویای سبزش می پروراند ... فرش زمین مغرور از بوسیدن پاهای رحمتت ... همچنان رفع عطش بوسه را در بوی خاک می پوید و تشنه تر از قبل ..... مست شب هایی که با اشک دیدگانت ساقی وار پیمانه ی روح تشنه اش را لبریز می کردی .... باز هم تو را امید بسته ...

مولای من ... کوه و جنگل و ماه و ستاره و درخت و گل و پرنده هر آنچه موجود در انتظارند تا قلم نام شان را به گونه ای با نام زیبایت زینت دهد و صد افسوس بر عجز قلم کخ از سنگینی بغض ... لرزش شانه هایش بر صفحه ی کاغذ دست خطی آشفته می آفریند که جز با زیارت تو عطش سرگشتگی اش سیراب نمی شود ....

 تنهایی ام از تو بشارت دارد .. تو نه در انتهای راه که همین جا .. در طی طریق .. همراهمی ... سجده می کنم بر خاکی که حمد و ثنایش ذکر توست


نرگس | سه شنبه هفدهم بهمن 1385 |
 

 

به نام ماندگارترین یاد ...

 

در پیمایش خاطره ها ... رد نگاهت در انتهای فرداها گم می شود و من می مانم و دیروزهای زنده در امروز ...

من می مانم و جاده ای که آشفتگی واژگانم را در فاصله های همیشه ماندنی !!! .... در سرگرانی ( سرگران !!!) نقطه هایی که خویشتن خویش را نه در نقطه چین ها .. که در کلمات عاجز از معنا جستجو می کنند ...

من می مانم و جاده ... و خیال تلاطم نگاهت در هر افق این بیکران ...

ناتوانی ام را در شناسایی رد سبز نگاهت به سخره مگیر ...که من گمشده ی دیروز و فردای نگاهت هستم ... نگاه دیروزت را در فرداها گم کرده ام و خود پایبند امروزی گشته ام دیروزش از تو نشانه دارد و فردایش نوید نفس هایت را می دهد ...

عجز ناله هایم را در لمس وسعت درب های آسمان با واژگان سکوتت به سخره مگیر ... که واژگان فریادم در سایه ی سکوت امروزت ناله هایی را در نثر صفحه ی زمان به نظم می کشاند که هر آنچه زمان غیر از این زمان را در بی نظمی خویش به یقین می رساند ... که زمان را جرات جسارت نیست بر تکاپوی سکوتی که فریادش تمام دیرزو ها را در جاده ی مه آأوده ی فرداها به نظم .. گم می کند ....

.... و من امروز جایی در فاصله ی بارش چشمانم خاطراتی را در آغوش گرفته ام عطر خوش واژگان دستانت را بر صفحه صفحه ی آن حکاکی کرده ای ...خاطراتی که چون فاصله ها همیشه ماندنی اند و رویاهای شبانه ام را در پیچ و خم ثانیه ها .. در انتها به افق ختم می کنند ... افقی که ای کاش به جای خورشید ... نگاه تو در آن طلوع کند....


نرگس | یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 |