تبليغاتX
نرگس دختر خورشید

 

خدای گلم، باز هم سلام... نمی دونم چند وقتم شده.. فقط می دونم گاهی که گوشه ی اتاق روی تاقچه تو رو می بینم و دلم بد جور هوایی می شه.. چار دست و پا به سمتت میام.. ولی دستم بهت نمی رسه..اون قدر گریه می کنم تا یکی بیاد ..و اون ها به خیال خودشون که من بهونه ی اون عروسک شیشه ای روی طاقچه رو دارم... نه تو رو به من می دن و نه می ذارن زیر سایه ات بشینم و گریه کنم... خدایا..دارن منو از تو دور می کنن.. خدااایااا...

چند شب پیش شنیدم یکی حرفای تو رو بلند بلند تکرار می کرد.. خدایا در جستجوی کلام تو باز هم چار دست و پا رفتم...ولی همون موقع صدای قران رو قطع کردن.... باز هم اشک ریختم... مگه من از این آدم های خاکی چی خواستم...!!منو برگردون...خواهش می کنم.. نمی خوام ازت دور باشم.. نمی ذارن به تو برسم... خدایا...بذار بیام پیشت..التماست می کنم..!!

دیروز کسی دور و برم نبود... آروم آروم خودم رو رسوندم به زیر تاقچه.. یه دل سیر نیگات کردم....کاش می تونستم بیام اون بالا و بغلت کنم... از نگاه های من عروسک شیشه ای ترک ور داشت ..باز هم صدای گریه..باز هم دارم از تو دور می شم... خداااااایااااااا!!...

دارم یاد می گیرم که بی سروصدا نیگات کنم.. از همین جا ...از این گوشه ی اتاق... می بینی این آدم های خود خواه رو..؟! می خوان نیگاشون کنم.. ...تو اون گوشه تنها باشی و من به این ها نیگا بندازم؟!! ..خدا جونم...یه سوال دارم... چرا تا حالا به من یاد ندادن تو رو صدا کنم..؟!! چرا تا حالا اسم تو رو نتونستم بر زبون بیارم...؟! یه چیزی در گوشی بهت بگم؟!... دیشب ...اون این جا بود...می دونی کی رو میگم..مگه نه؟! خیلی ترسیدم... پیش من نیومد ولی صدای قدم هاش رو توی خونه می شنیدم.. خدایا.. اگه باز هم بیاد چی کار کنم؟.. هوامو داشته باش.. من اینجا خیلی تنهام... خدایا..یه گله ای کنم ازت؟! ... چرا منو فرستادی تو این دنیا..؟! آخه من اونجا بودم اذیتت می کردم..؟! مزاحمت بودم..؟! .. دارن منو از اتاق می برن بیرون. باز هم باید بریم مهمونی... چرا این قدر منو به این و اون نشون می دن... آخه یکی نیست به این ها بگه دلم میخواد پیش تو باشم....من دیگه برم..خب؟! دلم برات تنگ میشه...دوستت دارم..


نرگس | دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 |
 

 

نمی دانم این چه غربتی است که شبانگاهان مرا به گورستان یادت فرا می خواند ... چه رازی است در ظلمت شبانه ی چشمان دیگر بسته ی تو که همچنان نگاه سیاهت را جاودانه می سازد... چه دردی در سینه ی خاموشت نهفته داری که هر شب مرا به میهمانی شنیدن آن دعوت می کنی و من... خوشحال از آگاه شدن بر عظمت آن درد بی پروا غنچه ی لبانت را به امید شکوفایی نظاره می نشینم... و چه عبث امیدی..!! ...عزیزکم ..گونه های سرد امروزت را به یاد بوسه های گرم پنهانی مان از اشک دیده ام می شویم و نام زیبای حکاکی شده ات را بر سنگ سفید مزارت به امید شنیدن پاسخی از تو بیقرار صدا می زنم... سال هاست که سهم من از صدای شیرین نگاهت فقط خاطره هاست و تکرار زمزمه های عاشقانه ات بر صفحات سفید کاغذ که عمری است شبانه چون قران بر آن اشک می ریزم .... دلبرکم.. می دانم که از غربت خاکی که اکنون در آن آرامیده ای می نالی ... هر شب مرا نوا می دهی تا تو را از این ترس غریب برهانم و من عاجز در پاسخ به ندای غریبانه ات بر مزارت اشک می ریزم تا آسمان خانه ات آفتابی و روشن گردد تا شبی دیگر ...نوایی دیگر... که.. برخیز ای عشق و بر من بتاب....


نرگس | پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 |
 

 

... با هر قدمی که به سوی من بر می داشت ، احساس گنگ تری بر من مستولی می گشت.. از چهره اش نمی هراسیدم چون بارها خود را آماده ی رویارویی با چنین ظاهری نموده بودم و همیشه می دانستم که اگر روزی به سراغم بیاید با آغوشی باز پذیرایش خواهم بود ..ولی آنچه اکنون در خود می جوییدم حس مبهمی بود که لحظه به لحظه بر ابهامش افزوده می شد... از سویی می دانستم صاحب این چهره ی کریه همویی است که سال ها می طلبیدمش و از دیگر سو وحشتی غریب وجودم را در بر گرفته بود.. قطرات درشت و گرم عرق را بر گونه ها و پیشانی ام حس می کردم  و می دانم که او هم می دانست تا چه حد از او ترسانم .. حال آنکه از آمادگی ذاتی ام برای خود نیز آگاه بود... نزدیک و نزدیک تر شد و چهره اش زیبا و زیبا تر... باور کردنی نبود ولی او در هر گامش به سوی من از کریه المنظری فاصله می گرفت و صورتش چون فرشته ای رخشان و نورانی می شد... موهای بلند و مشکی اش مرا به یاد رویاهای کودکانه ام می انداخت ..آنگاه که در تلاطم باد سرد زمستان گیسوان آشفته ی خدای خود را ایستاده بر فراز دره ای مملو از دل دادگانی می دیدم که با وجود درد آشنای برزخ همچنان خدای خود را می نالیدند ... فاصله ی چندانی با من نداشت .. دیگر هم از آن قطرات درشت عرق خبری نبود.. دستش را به سویم دراز کرده و دستانم را طلبید ... محو تماشای لبخند بی روحش شدم که مرا به بوسه ای دعوت می کرد.. مشتاقانه گام نخست را به سویش برداشتم که ناگهان نوری شدید چشمانم را آزرد... برای ممانعت از آزردگی چشمان، دستانم را که در حسرت نوازش آن فرشته ی مشکین مو بی تابی می کردند روبروی صورتم آورده و به ناچار چشمانم را برای لحظه ای بستم ....... وقتی چشمانم را گشودم نوری آشنا صورتم را نوازش می داد و کنار گوشم به نامی آشناتر نوید روزی نیک و خوش را می داد.. در گوشم صاحب آن اسم را " دخترم " لقب داد و " نرگس " نامیدش... "نرگس...."

 

برای لحظه ای مجذوب آن صدا شدم و لحظه ای دیگر فرشته ی مشکین مو را به یاد آوردم ... هیچ کدام از ذهنم پاک نمی شدند و نمی توانستم تنها به یکی از آن ها بیاندیشم... چهره ی فرشته لحظه ای از جلو چشمانم دور نمی شد ، انگار درست روبرویم نشسته و باز با همان چشمان خمار و لبان مات و بی روحش مرا به خویش فرا می خواند... . صدایی هم از آنسوی پنجره نگاه مرا می طلبید... صدای مقتدر و مهربانی که " بودن " را معنا می بخشد... غلتی زدم و چهره ی مهربان " مادر " را از پشت پرده ی اتاق دیدم.... که می گفت:".. برخیز دختر خورشید.."

 


نرگس | چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 |
 

کاش بودی.................

 

        کاش نمی ذاشتم بری...............

 

             کاش می هم باهات میومدم...............

 

                     کاش همین حالا بودی......همین حالا که دلم خیلی هواتو کرده.................

 

   کاش بودی.....می دونم هر چی صدات کنم فایده ای نداره.....تو کجا و من کجا..........

 

       تنها راه اینه که بیام پیش خودت...... آخ که چقدر داغونم......چقدر داغووونم امشب....

 

              چقدر دلم برات تنگ شده...... کاش بودی.... کاش بودی...کاش بودی....


نرگس | سه شنبه چهاردهم آذر 1385 |
 

 

تکاپوی نگاه تو ، جنبش ثانیه هاست و سکون لحظه های من، حسرت تلاقی نگاهمان. تو فرزند دریا و من سالها اسیر غرور خورشید .. در افق فاصله ای نیست بین خورشید و دریا...کاش نگاه تو و من در افق برای همیشه اسیر یک گره می شد...

کاش می شد ..... را در فاصله ی چشمان تو و من خواند...فرسنگ ها فاصله و ساده لوح دل من... خود را از زندان غرور رهانیدم تا بلکه در دریای قلبت شناور شوم و تو... طوفان فریبکار دریا تو را از من ربود .... اسیر جاودانگی های زندگی شدی و قلب خاموش سینه ام را در حسرت انتهای جاده تنها رها کردی...سال هاست قله نشین کوهستان سرد قلبم شده ام و انحنای خمیده ی عمرم را در هلال ماهی جستجو می کنم که رنگ مهتابی نفس هایش را از تو نشان دارد... خورشید توان طلوع در سحرگاه زندگی ام را ندارد و جز تابش مات و سرد ماه پرتوی بر آسمان قله جولان نمی دهد ... و من در ایستایی ثانیه ها ، بین دیروز و فردا، رو به همیشه ی تاریک شبم تو را فریاد می زنم... باز هم سکون... سکوت انعکاس صدایم... و.. از دوردست افق را می نگرم و همچنان در حسرت یک گره...


نرگس | شنبه یازدهم آذر 1385 |
 

 

این چند وقته کارم شده حرف زدن با تو... حرف زدن و اشک ریختن... گاهی حس می کنم روبروم نشستی .. دستاتو گذاشتی زیر چونه ات و زل زدی به اشک هام... می دونم این جور موقع ها داری اشکامو میشمری... داری کتاب خیس چشمامو می خونی.. منتظری تا این دو تا آسمون کم سو خشک شوند . اون وقت بگی این بود اون بی نهایت  قطره هایی که وعده شونو بهم داده بودی... باز هم قهر می کنی و من میمونم و تنهایی ام.. چقدر با این همنفس همزادم ( تنهایی) درد و دل کنم .. به بزرگی ات می ترسم اون هم ی روز بره و تنها تر از واژه ی تنهای شوم.. دیشب هم تا سحر با یادت عشقبازی می کردم... چه مهربون شده بودی... چشمام تا نهایت جانشان باریدند.. اونقدر که دیگه نتونستم با چشای باز نیگات کنم.. چقدر از گذشته هامون خاطره داشتیم... یادت میاد ..بچگی هامو میگم.. عزیزکم :آخه کدوم بچه ی ۶-۵ ساله ای از تو بالکن خونشون آسمونو نیگا می کنه و تو رو داد میزنه...کدوم بچه ای اون طور ضجه می زد و قرآن می خواند... خوندن و نوشتن نمی دونستم ولی یه صندوقچه دفترچه پر از یاد تو داشتم.. اصلا ول کن این حرف ها رو... مگه خودت نبودی دیشب می گفتی که چه نیازیه همه خبر از عشقمون داشته باشند.. دیشب شب گلایه هات بود و من فقط باریدم... وای بر من... که خورشید روحت را این چنین پریشان نمودم....

 

به امید یافتن تو همه ی دنیا..... نهههههه.. تمام کهکشان ها را کاویدم.. خودت را گواه می گیرم.. بگو کجاها را پی تو نگشتم.. کدامین کتاب را از برای لمس تو لمس نکرده ام.. سراغ تو را از کدامین فرشته نگرفته ام... در جستجوی تو مرتاض و گوشه نشین قله ها شدم... می گویند خورشیدی مهربان در آسمان ها می تابد .. شبها به امید اینکه شاید آن خورشید تو باشی تا طلوع شبهای سرد و ظلمانی قله را سحر میکنم...و روزها تا غروبش خیره او را می نگرم... شاید تو را بیابم..

 

خدایا.. ناله های شبانه ی نرگس را در جهالت آسمان ها بی پاسخ رها مکن... آخر تو کجایی؟!! گاهی تو را در مرگ می بینم و گاهی در زندگی... گاهی در دردی و گاهی در بی دردی.... گاهی چاره ای و گاهی بیچارگی... چاره ی زندگی پردردم. بیچارگی ام را با مرگ بی درد ساز.... نئای ثابت شبانه ام .آنقدر تو را می نالم تا از ناله هایم .صبر کهکشان ها و ستارگان لبریز شود و هم ناله ام گردند... ای سیه چشم مشکین موی... گره ی نگاهم در نگاهت را را از هم اکنون حس می کنم . می دانم روزی از این همه شیون و زاری دل رحیمت به رحم خواهد آمد... جانان من.. آرزوی نرگس تویی..پس ای آرزوی سبز من..بذر وجودم را با باران دیدگانم از وصل خود سبز گردان....  


نرگس | پنجشنبه دوم آذر 1385 |