باز هم از مرگ... | 2:26
مرگ ای زیبا ترین فرشته... ای پنهان در پس پرده های لحظه لحظه ی زندگی... ای پیمانه ات لبریز نا شدنی از جان انسانها... ای تازیانه ات چون باد خزان ، دریده جان مجروحان... روح هر آنچه موجود را در وجود بی روح خویش مکیده... ای از خود "سرکش " .. نگاه مغرورت ، زیبایی ات را دو چندان... لبانت شهوت بوسه ی مرگ را در وجودم آتشین...
کاش امشب در رویای ثابت شبانه ام ، زمان ، این ای کاش ناموجود،هیچ گاه نباشد تا در آغوشِ گرمِ سردت آرام گیرم...
کاش امشب آن بوسه ی شهوانی ات از لابلای تارهای زمان بگذرد و بر لبانم آرام گیرد...
کاش امشب نوازشت، این نخستین نوازش عمرم، نصیب تن نحیف و سردم گردد... کاش امشب همان شب باشد.. شب آرامشم...
کاش بدانی من شیفته ی نگاهت هستم آنگاه که عزمش را جزم میکند تا سنگینی اش را بر حجب نگاهم بنشاند.. کاش آنقدر سنگین بود تا می توانست پلک هایم را برای همیشه بر هم نهد... امان از چشمهایت که گاهی حسرت بر دل ها می نشاند... و اسف بر لحظه ای که بیداری ، این دشمنِ هوشیار، تو را از عمق رویاهایم می رباید... کاش همیشه با من بودی تا طعم تلخ زیتون هایی را که مجبورم از درخت زندگی بچینم هرگز احساس نکنم..
سایه ی آن ، عطر آن و طعم اش گاهی آرامش بخش است اما.. لذت با تو بودن آرامشی به همراه دارد که در هیچ عطری نیافتم.. هیچ سایه ای چنین قادر به دور نمودن خورشید زندگی از مرده ی زنده ام نبود.. طعمی شیرین تر از بوسه های تو نبود آنگاه که نگاهت ، هوس را پیچیده در پتوی لبانت بر لبانم می ریخت...
کاش یکی از این همه ظلمت به نیکی یاد می کرد و دیگر کسی از تو نمی نالید... کاش این قطره های باران هم این چنین از تاریکی ابرها گریزان نبودند... و یکی... فقط یکی ... می دانست که سیاهی مرگ هم زیباست.. مگر چه اشکالی دارد یک فرشته سیه چرده باشد...
نرگس | یکشنبه سی ام مهر 1385 |
حرف هایم با ....!! | 2:22
امشب هم از اون شبهایی است که دلم بدجوری هوای پرواز تو آسمون یادت رو کرده ...چقدر دوست دارم مثل اون زمونا،بشینی گوشه ایوون دلم و من هم برات از کلاغ های سیاهی بگم که هر از گاهی به آسمون قلبم سرک می کشند ... از شرمندگی ها بگم که گاهی چقدر از پرواز این کلاغ ها و نشستن شان روی درخت های گوشه ی حیاط لذت می برم... کاش وقت رفتنت مرغ عشقت رو جا میذاشتی و نمی ذاشتی قارقار کلاغ ها گوشم رو پر کنه ...
خدایا ... عشقت رو که با خودت بردی...تنها چیزی که ازت مونده یه یاده ... یادی که در آغوش گرم یک ذهن عاشق جا خوش کرده...ابلیس فراموشی سالهاست که در کمین اش نشسته ، اما عطش فکر عاشق من با گذشت زمان سیراب نمی شود...
خدایا می دونم دیگه برات مهم نیستم، می دونم دیگه حتی از کوچه های قلبم هم نمی گذری و عبور از کویر خشک دل آدم ها رو به نیم نگاهی به قلب سیاه من ترجیح می دی... کاش هیچ وقت هوس چیدن ستاره های آسمون دلم رو نمی کردم و اون شبایی که نبودی آن فرشته ی سیه چرده را به جای تو در ایوون قلبم جای تو نمی نشوندم... چرا منو با اون تنها گذاشتی ... چرا فکر کردی بزرگ شدم و منو ولم کردی به امون خودم... چرا؟؟
نرگس | یکشنبه سی ام مهر 1385 |
حرف هایم با ....!! | 2:18
آری ...من به دنیا آمدم...کاش کنارم بودی. وحشتی غریب وجود م را آزار می دهد ...می گویند نوزاد سالم است ...مرا از این دست به آن دست می گردانند...آه!خدایا تو دستانم را بگیر و مرا با خود از این جا ببر... همان برزخ تاریک را می خواهم . من از این دنیا می ترسم ... از انسان هایی که جز زیبایی من چیزی نمی جویند...چرا نمی آیی ؟ تنهایم مگذار ... خدایا...
***
شب است ،شبی روشن برای من ...اندکی آرامم ...غبطه ی ظلمت آسمان را بر قلب سپیدم، حس می کنم و حسادت را در چشمان خمار ستارگان می خوانم ...مدتی است که خوراکم شرابی است محبت نام ...خدایا این جا گاهی آدم ها بوی تو را می دهند...برای نخستین بار آغوشی غیر از آغوش تو ،آرامش را بر من ارزانی داشت ،آغوشی که در آن سیراب می شوم از شرابی که بوی تو را می دهد و مستم از موجودی که معطر به عطر توست...«مادر» می خوانندش... صلابت دستانت را در آغوش موجودی پدر نام، احساس کردم ...خدایا دوست دارم انسان بمانم تا زمانی که کنار ایشان باشم...
***
شب ها خواب ترا می بینم ...خواب دستان ترا ،بوسه ات را،خواب قطار زندگی ام و سوت های مکرر ش را ،کابوس آن راه تاریک ،مسیر دهشتناکی که یاد وحشت ظلمانی اش شیون های شبانه ام می شود و زندگی را به کام سایرین تلخ کرده است . در خواب می نالم وبا شیون و زاری از خواب بر می خیزم فریاد می زنم ...خدایا ...
پدر کلافه است. مادر می گوید کودک بی قراری می کند... شاید بیمار است ...آری من بیمارم ...تو را می خواهم...
***
می دانستم که می آیی ...می دانستم که تنهایی من و غم و غصه هایم عذابت می دهد و تحمل شیون های شبانه ام را نداری ...همیشه به خوابم بیا ...وقتی آمدی دلم روشن شد...خاطرات با تو بودن برایم زنده شدند و وقتی گفتی مثل همیشه دوستم داری ،آرام شدم ...خدایا بگذار بوسه بارانت کنم ... دستور زندگی ام دادی ، ( آه ،که باز هم سخت گیری هایت شروع شد... ) سخت است، امّا نا فرمانی نمی کنم . زنده می مانم ،انسان می مانم و زندگی خواهم کرد...
***
دیروز به من زبان انسان ها را آموختند ...کاش نام زیبای تو نخستین نام بود... مجبورم کردند بگویم بابا... بر زبان بابا گفتم ... امّا چهره ی مهربان تو را مجسم کردم ،می دانستم که اکنون اشک می ریزی ... من نیز گریستم ...طاقت آسمان بارانی چشمانت را ندارم ...خدایا کاش به من می آموختند که در این دنیا چگونه " تو " را بخوانم ... بابا را بر زبان راندم امّا همچنان این نام تو بود که در کوهستان دلم طنین انداز می شد...
***
ادامه دارد.....
نرگس | یکشنبه سی ام مهر 1385 |
حرف هایم با ...!! | 21:36
خیلی کم باورم میشه که باید به دنیا برم... خیلی کم باورم میشه که روح زندگی را در این وجود خاکی من هم خواهی دمید... همچنان بین دو مرحله ی آفرینش و حیاتِ نخستین مانده ام.در برزخی که خیلی خوشایند است . در این برزخ تو را می بینم با چشمانی نا بینا... با تو سخن می گویم با زبان بی زبانی... و به تو عشق می ورزم با قلبی بی تپش.. دوست ندارم چشمانم را به دنیای سبز باز کنم ، آنوقت تو چه می شوی..؟ نمی دانم اگر چشمانم را بگشایم و از آن دنیا خوشم نیاید..باز هم می توانم ببندمشان و تو را ببینم....؟! باز هم می توانم با خیال راحت با تو سخن بگویم..؟! ریسک بزرگی است.. چه کسی می تواند تضمین کند که برگشتن به راحتی آمدن است..فرصت زیادی ندارم.. سوت قطارِ زندگی سکوت اشک هایمان را می شکند.. " دوست ندارم ار تو جدا شم.. اما می دونم که باید برم ..به جایی که فقط وصفش را شنیدم... تو این برزخ چیزهای زیادی یاد گرفتم.. و مهم تر اینکه تو را دیدم.. اما می دونم همین که وارد دنیای زنده ی آدمها شم ،تو را فراموش می کنم... ( اینو خودت گفتی..) زیبایی تو را از یاد میبرم..و زیبایی های مجازی را جایگزینش می کنم... ( اینو هم خودت گفتی..) نذار برم.. اون دنیای سبز و سیاه را نمی خوام.. دنیای سبزی که علف هرز و چمن سبزش رو نمی تونم تشخیص بدم.. و دنیای سیاهی که بین سیاهی اون و سیاهی چشمای من فاصله هاست.. فقط تو رو می خوام.. " این ها را با چشمان قفل شده ام گفتم..و تو هم شنیدی.. در پاسخ، دستم را گرفتی و سوار قطارم کردی..... و قطار زندگی حرکت کرد.. دریافتم که از تو دور می شوم.. چون دستانم دیگر تنها بود.. بر دستانت بوسه ای زدی و آن را به نسیمِ جان بخشی سپردی تا نثار لب هایم کند.. و " من جان گرفتم.." .... چشمانم روشن و روشن تر می شد تا آنجا که لبخند قطره اشکی را در گوشه ی چشمانت دیدم.. قطره اشکی که اقیانوسی سخن داشت.. " ای فرزند بیچاره ی آدم ..! اگر می دانستی چقدر دوستت دارم و مشتاقتم .. از شدت شوق مرغ جان از بدنت به پرواز در می آمد.. .." چشمانم را کاملا گشودم.. اما دیگر تو را ندیدم.. صدای شیونم را می شنیدم .. خودت می دانی که چه گفتم .. شکایتی است که در برزخی دیگر با تو خواهم گفت...
ادامه دارد...
نرگس | یکشنبه شانزدهم مهر 1385 |
زندگی یک سرگرمی ست | 0:25
یک سمت این بازی بزرگ ، عده ای برای سرگرم کردن دیگران نقش آدم های مرده را بازی می کنند ، در حالی که عده ای هم قاه قاه کنان و پیروزمندانه پا بر سینه ی آنان نهاده اند. یکی فریاد جاه طلبی سر می دهد و نوای مظلومیت دیگری هم از گوشه ای به گوش می رسد.
یکی شب گرسنه سر بر بالین می نهد و کمی آن طرف تر، یکی پای سفره ی مملو از غذا خوابش برده است. یکی را به صلیب می کشند و دیگری را در دهان ماهی بزرگی رها میکنند. یکی در بستر بیماری می میرد و دیگری زیر پاهای اسبی که چهار نعل می دود و شاید هم یکی دیگر زیر تیغ جلاد.. صدای گریه ی نوزادی را می شنوی که از بخت خود می نالد چرا به دنیا آمده است و کودکی سرگردان که نمی داند به کدامین سوی این بازی بزرگ بدود.
زنی تنها ، که همچنان فرزند مرده اش را سخت به سینه چسبانیده و کمی آن طرف تر مستی هوسران با دستانی خون آلود پایکوبی رقاصه ای را نظاره گر است. زیر خروار ها سنگ، جنازه ی مردی مرده از برای کاخ فرعون و کمی این طرف تر بدن قطعه قطعه شده ای در راه ایمان و چشمان خشک شده ی زنی به در منتظر مرد با ایمان خویش...
عده ای دور آتش خواهان از بین بردن سرمای اسارت و سرشار از سخن آزادی.. در دوردست نقاشی چیره دست می کشد آنچه را همگان ایفای نقش می کنند و تندیس زیبای آزادی بر تارک این صحنه ی وسیع می درخشد و بردگان را زنجیر کشان به دنبال خود می کشد این فریبای ظاهر فریب...
و " او " ست که این پازل را می چیند ،" او " یی که تنها تماشاگر این صحنه است.. " او " می خواهد که ما این چنین باشیم...
نرگس | پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 |
گربه سیاه زندگی من | 14:11
الان یه مدّتی ه که یه مساله ای ذهنمو مشغول کرده و اون هم این که این گربه ی سیاهی که یه مدته دنبال مه چی از جون من میخواد..یادم میاد اولین باری که اونو دیدم..اصلا بذارین از اول بگم.. یه شب مامانم داشت باهامون حرف میزد . میگفت قدیمی ها به یه سری مسایل اعتقاد داشتن که الان از نظر ما خرافاته.. مثلا می گفتن که دیدن گربه ی سیاه شومه..بخصوص اگر در شب چهار شنبه باشد..در کل منظورش این بود که شیطان در شبهای چهار شنبه خودش را به شکل یه گربه سیاه در می آورد.... من هم مثل همیشه بی خیال از کنار این موضوع گذشتم چون هر چیزی را که با منطقم جور در نیاید زود رد می کنم .. شب از نیمه هم گذشته بود و من با خاطری آسوده مشغول ولگردی توی اینترنت بودم که یکهو یه صدایی از توی حیاط اومد.. پرده ی اتاق رو کنار زدم و به حیاط خیره شدم.. چیزی نمی دیدم.. باز هم صدا اومد.. میدونستم یه گربه ای هست که داره از درخت بالا می ره ، ولی نمیدونم چی باعث شد تا بیشتر کنجکاو شوم و به حیاط بروم.. در همان لحظه صدای اذان از بلند گوی مسجد محله مون بلند شد..طبق عادت زیر لب صلواتی فرستادم.. ولی سنگینی نگاهی را بر خود حس میکردم .. به گوشه ای از حیاط نگاهی انداختم.. گربه ای سیاه با چشمانی سبز که در تاریکی می درخشید.. باور تان نمیشود.. ولی لحظه ای حس کردم نوع نگاه اش مرا به خود جذب می کند.. ناخودآگاه به سمت شیر آب رفته و وضو گرفتم( باور کنید ناخودآگاه بود..) گربه همچنان به من می نگریست ولی این بار فاصله اش از من بیشتر شده بود.. به خودم جرات دادم تا دوباره نگاهش کنم .. این بار دیگر نترسید م. یاد حرفهای مادرم افتادم.." گربه ی سیاه در شب چهار شنبه شیطان است..." ...امشب شب چهارشنبه بود و من یه گربه ی سیاه را در مقابل خود دارم....چشمانم را بستم وزیر لب زمزمه کردم...اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.... گربه داشت از من دور میشد.. به نزدیک درخت رسید و قبل از آن که از آن بالا رود نگاهی به من انداخت...شاید منظورش این بود که .." به هم می رسیم نرگس خانوم.. خیلی زود.." .... نمازم را خواندم و دیگر هرگز به آن شب فکر نکردم ولی الان مدتی است که هر جا میروم می بینم یک گربه ی سیاه دنبالمه.. و هر وقت هم به زمان دیدن آن فکر می کنم..می بینم که شب چهار شنبه است.. همان نگاه.. همان ترس.. گاهی فاصله ی من و گربه ی سیاه خیلی کم می شود و آن وقت است که می نشینم و به کار هایی که در آن هفته انجام دادم فکر می کنم .. می بینم ..بعله... آن هفته گناها نم خیلی زیاد بودند.. روزهای چهارشنبه روز حساب رسی اعمال من است .. خیلی دوست داشتم جمعه ها این کار را میکردم ولی تقدیر این گونه رقم خورد که من به واسطه ی دیدن شیطان به امورات زندگی ام رسیدگی کنم.. کاش به من هم اجازه می دادند روزهای جمعه در حضور مقدس آقا این کار را انجام بدهم ولی .... الان مدتی است که خدا منو ولم کرده به امون خودم.... از خجالت حتی نمی توانم برگردم به درگاهش.... کاش یکی بیاد و منو با خدام آشتی بده....
شب های بلند بی عبادت چه کنم طبعم به گناه کرده عادت چه کنم
گویند کریمی است گنه میبخشد گیریم که ببخشد از خجالت چه کنم.
نرگس | سه شنبه یازدهم مهر 1385 |
مرگ من | 2:20
مرا از کدامین باغ چیده اید...مرا به کدامین خاک میسپارید... زنده ترین مرده ی امروزم.. به کدامین حکم مرا از دیدن خدایم، خورشید، محروم میکنید... نور او که بر من بتابد دوباره چشم خواهد گشود.. مرا به کدامین سوی این گورستان میبرید .. از هر گوشه اش بوی نابودی آزارم میدهد.. مردگان از گورهایشان سر بر آورده اند تا این مرده ی امروز را به نظاره بنشینند.. به یاد روزهایی که من هم در باغ دنیایم سحرگاه سر از بالین بر میداشتم به امید اینکه نخستین کسی باشم که انوار گرم و زندگی بخش خدایم خورشید را احساس کنم.. مادر مرا از این نگاههای سنگین رهایی ده.. ... ...
بعد مرگم با" تنهایی "ام مدارا کنید .. نه.. نه شما را یارای مدارا با او نیست.." تنهایی" ام با شما تنهاتر میشود.. او را با من به خاک بسپارید.. هر چند گورم را تنگ تر خواهد نمود ولی بگذارید در آن عمق سرد از تنهایی نلرزم.. قلب پر دردم را به بزرگترین قلب دنیا پیوند دهید.. نگذارید قلبم بمیرد .. قول میدهد دیگر از درد و غم ننالد.. فقط گاهگاهی او را بر مزارم بیاورید تا به یاد آورد که روزگاری در سینه ی نرمی میتپید که اکنون در سینه ی سرد خاک آرامیده است.. گاهی به او بگویید که " من" چقدر دوستش داشتم.. به پاکی و صداقتش رشک میورزیدم.. به او بگویید که عاشق اشکهای شبانه اش بودم آنگاه که با خدای آسمانی اش سخن میگفت و از "من" مینالید.. و "من" همیشه با او میجنگیدم.. او را و نواهایش را به باد تمسخر میگرفتم هر چند در دل او را میستودم.. به بزرگی او حسادتم میشد.. به اینکه میتواند همه را دوست داشته باشد .. به اینکه تنفر در وجودش جایی نداشت.. به او بگویید نرگس پشیمان است از اینکه تو را از خدایت دور کرد.. خدای نرگس خورشید بود و خدای تو در قلب نرگس.. کاش میدانستم که تنهایی تو ، مرگ نرگس است.. نرگس تو را میخواست...محبت هایت را که بی هیچ چشم داشتی نثار دیگران میکردی .. اما در جستجوی این گوهر آسمانی ، آسمانها را میکاوید .... وه که او یک عمر در اشتباه بود و دریغ از یاری رسانی که با اشاره ای او را به سرچشمه ی مهربانی در گذرگاه تنگ و تاریک سینه اش رهنمون شود.. مرا ببخش.. و هر از گاهی به گور پر از آتشم ، نسیم محبتت را بوزان.. ای قلب با وقار من.. چون همیشه به صاحبت وفادار بمان و او را نیز چون همگان دوست بدار.. اما اگر روزی تنهایت گذارد.. تو را قسم به خدایی که در خود پنهانش نمودی... او را نفرین به تنهایی مکن
نرگس | دوشنبه دهم مهر 1385 |