به نام خدایی که همین نزدیکی ست ...
بالای طبقه هفتم آسمون .. یا پایین طبقه ان ام اقیانوس ..
چه فرقی می کنه کجاست ..
مهم اینه که هیمن جاست ..
کنار ما ...
چپ یا راست فرقی نمی کنه ..
مهم اینه که حسش می کنیم ..
و هر وقت خواستیم قدمی برداریم .. می گیم ...
الهی به امید تو ...

دلم تنگ نشده واسه نوشتن ..
چون می نویسم ... ولی نه اینجا .. حالا کجا می نویسم خیلی هم مهم نیست ...
مثل چپی یا راستی بودن خدا ..
مهم خود خود نوشتنه .. که می نویسم ..
ولی این وبلاگ .. این صفحه های اینترنتی برام یه چیز دیگه ست .. با تموم صفحهات اینترنتی فرق می کنن.. اینجا یه حرمت خاصی دارن ..!!!!!
(به جبران تمام علامت تعجب های نذاشته .. توی پاراگراف قبلی تلافی کردم ...!!)
این روزها می گذرن .. مثل برق و باد ...
مدتی ه راضی ام به رضای تو ...
مدتی ه کوتاه اومدم ...
حتی از عشق ..
و همه چی رو .. حتی خودم و عشق رو و خیلی چیزای دیگه رو به تو سپردم ..
راضی ام به اونچه که تو بخوای ..
می دونم بد نیست ... می دونم خوب رو می خوای برام ..
خدایا ...
خیلی مراقب من باش ...
خودت می دونی چقدر خاص و عجیب غریبم ..
می دونی چقدر سرکش و عاصی ام ..
می دونی چقدر ... چقدر .. چقدر... و باز هم چقدر .. !!
خدایا خودم و عشقم رو به تو سپردم ... و تموم زندگی و عمرم رو ...
هوامو داشته باش ...
مراقبم باش ...
برم که خیلی دیر شد ..
محمود روز تولد امام رضا (دیروز) مشهد بود ..خوش به حالش ..که امام رضا اینقدر دوستش داشته که طلبیدتش ...
این همه بهش می گم خدا تو رو بیشتر از من دوست داره قبول نمی کنه ..!
گفته شاید از راه برگشت یه سر بیاد همو ببینیم ...
خجالت می کشم به روش بیارم ...
بازم هر چی تو بخوای ...
حرف که خیلی دارم ... ولی وقت ندارم ...
باید برم ..
یا علی
به نام تو ...
آخه چی بگم اینجا؟
باور می کنی احساس غریبی می کنم ؟
نه حس غریبی نیست ... یه حس دیگه ست ...
هنوز اسمی براش نذاشتم ...
ولی مجهوله ...شایدم معلومه .. چه می دونم چیه ...!
تابستون امسال رفتم سربازی..!!!!
اونم چه خدمتی...!!!!!!
و چه بیماری شدیدی ...!!!
خدا رحم کرد ... هنوز هم دارم دوران نقاهتم رو می گذرونم .. !
از نظر جسمی خیلی ضعیف شدم ..
ولی حالم خوبه ....!!!!!
چقدر علامت تعجب بکار می برم ....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قرار شد بیام و از نو بنویسم ...
ولی هنوز مونده تا رو پا شم ...
راستشو بگم دلم زیاد به اینجا نیست ...
یعنی اصلا دلم به اینجا نیست ....
ولی دلم هم نمی خواد ببندمش.....
....
باز هم که دارم چرت می نویسم ... راستیاتش یه دفتر هست و حرفام ...
حرف دل باید توی دل بمونه ...
ارزشش به همینه ...
وگرنه اینکه همه عالم و آدم بیان و بخوننش که دیگه نمیشه حرف دل ...!
بازم علامت تعجب زدم..!
و باز هم ....!
قصد دارم اومدنم روبه اینترنت تعریف کنم ...
باید به نتیجه برسم ...
و اگر بخوام به زندگی سابقم برگردم ...که توی این وبلاگ و به همون شیوه قبلی ادامه می دم به نوشتن ....
ولی اگه تعریفم نتیجه داد ...اونوقت یه وبلاگ مفید می سازم ... هم واسه خودم و هم واسه بقیه ... و به اسم واقعی ام ....
فعلا برم ...
یا علی
به نام تو
و به یاد نخستین روز از روزی که مرا خواندی ...!
نیومدم که بنویسم ...
هرچند دارم می نویسم ..
هر چند برای ننوشتن هم دلیل دارم ....
ولی یه وابستگی هایی به اینجا دارم ...
وابستگی هایی که اگی نباشن هم زنده می مونم و زندگی می کنم ...
ولی اگه باشن هم چیزی از زندگیم کم نمی کنن ..
چقدر پاراگراف می زنم امروز...!!!
نه اینکه بی ارزش باشن برام ...
ولی حالا که بزرگ شدم ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بی خیال ....!
این متن رو نوشتم که بگم زنده ام ...
هرچند زنده بودن یا نبودن من در دنیای مجازی چیزی رو کم یا زیاد نمی کنه ....
چون من در این دنیای مجازی مردم ...!!!!
و تمام شدم ....!
ولی حالا یه جای دیگه ... یه طور دیگه دارم زندگی می کنم ...!
کیفیت زندگی ام رو تعریف نمی کنم ...چون هنوز به ثبات نرسیدم ...
ولی کمیت اش خیلی کمه ....
هر چی باشه بهتر از زنده نبودنه ....!
خودم هم نمی فهمم دارم چی می نویسم ...!
شاید هم می فهمم و به روی خودم نمی ارم ...!
به هر حال ...
خواهم آمد..
با یه کیفیت تازه ...
با حرفای تازه ..
با لباسی نو ...

متولد اردیبهشت .... باز هم در اردیبهشت متولد شد ...!
خدا حفظش کنه .!!!!
!!!
چقدر بی حیام که در هجوم ابلیسانه ی خاک، هنوزم نیم نگاهی به خورشید محبت ات دارم..!
خدایا سلام ...
از حال و روزم نپرس ... که پرسیدنی نیست ...!
پر از حرفم و خالی از لغت ...!
تشویش مگه میذاره حروف به لغت تبدیل شن؟

کابوس های شبانه مگه می ذاره جرات کنم چشامو بذارم رو هم ؟
از ترس نمی تونم بخوابم ...
دیشب ... و امشب ... اشک امونم رو بریده ...
پژمرده شدم ...
مثل همین گلی که روی میزه ...
کاش روی شاخه ام بودم ....!
کاش یه شاخه ای بود که منو به ریشه ام وصل کنه ...!
کاش ..... لنعت به کاش .. لعنت به اگر...!
بابایی این روزا لج می کنه زیادی ...
رو اعصاب همه با چنگال خط می کشه حسابی ...
ولی همون همه هم باید درک کنن که یه روزی روزگاری خودشون هم رو اعصاب بابایی با چنگگ خط می کشیدن ....!
بابایی برای من که بچه اش نبودم هم خیلی زحمت کشیده ...
گاهی وقتا برام تعریف می کنه گذشته ها رو و میگه ... دندون نداشتی ولی دلت غذای ما رو می خواست ..انگشتمو می زدم تو ظرف خورشت و می ذاشتمش تو دهنت ... تو هم با جون و دل می خوردی ...
حین نوشتن پاراگراف قبلی یادم اومد که از شیر مادر محروم بودم .. دلم به حال خودم سوخت ...!
خیلی خسته ام ... ولی هنوز یه بارم نشنیدم بهم بگن .." خسته نباشی"....! بی خیال .. ما که از کسی توقعی نداریم ... بی خیال ..!
دو سه روزه کارام عقب افتادن ... گذاشتم شون شنبه .. ببینم میشه صبح تا ظهر تمومشون کنم و برم دنبال باقی کارها ... دریغ از یه تعارف کوچولو که .. بیا ما این کاراتو انجام بدیم برات .. بازم بی خیال .. بازم که توقعی نیست ....!
با خودم عهد بستم هر چی از این پروژه ها بدست میارم بدم به مامان ... از طرح هم هر چی دستم میاد بدم به مامان .. فقط پول کرایه رو کم کنم از روش .. درسته از شیرش محروم بودم ولی خیلی برام زحمت کشیده .. می دونم نمی تونم جبران کنم ولی یه خرده دلشو که می تونم شاد کنم ... محمود و من که ازدواج کنیم از این کارا نمی تونم بکنم براش ...
فردا(جمعه) هم صبح تا غروب طول می کشه کارمون ... باید یه درصدی هم بابت سختی کار بهمون بدن .. چه مسیر هایی رو طی می کنیم خدا می دونه ... !
بابت اون قضیه هم به توصیه محمود عمل کردم ... به قول محمود .. دوستی ات رو به خاطر کار به هم نزن ...راست می گه .. من که قراره هر چی در میارم بدم به مامان ... تازه .. مگه چند ماه دیگه تو این شرکت می مونم ..
حرف زیاده ... ولی تموم حواسم پیش محموده ... برم یه زنگ براش بزنم ... دلم براش تنگ شده ..
و آخرین کاش ....
کاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااش.....!
یا علی