الهی ...
من لی غیرک ...
....
بدون هیچ حرف اضافه ای ...
نامه ی دو جوان به رئیس جمهور ...
(منبع: اخبار پارسیک - سایت تحلیلی خبری عصر ایران )
به نام خداوند دين و داد
و خرد
رئيس جمهور عدالتخواه و
مردمي
جناب
آقاي دكتر احمدي نژاد
سلام
مي دانيم كه نبايد وقت گرانبهاي شما
را بگيريم. بنابراين سريع و بدون فوت وقت، مشكل و درخواست خود را خدمت شما، برادر
بزرگوار عرض مي كنيم. اميدواريم كه ان شاءا... دستور فرماييد، چاره انديشي
شود.
ما دو جوان روستايي از استان خراسان رضوي هستيم كه سالها در كنار تحصيل و
كسب علم، در راه آباداني و ارتقاي وطن عزيزمان كوشش و سعي فراوان از خود نشان داده
و توانسته ايم در نهايت مشكلات و محروميتهاي موجود در مناطق محروم خودمان، مدارج
علمي را با موفقيت طي كنيم و اكنون سالهاست با وجود نداشتن هيچ گونه امكاناتي در
مشهد مقدس سكونت داشته و به كار پاره وقت(غيراستخدامي) مشغوليم، ولي با مشكلات
فراواني چون عدم بهره مندي از امكانات زندگي عادي مواجه هستيم. در كنار همه اين
مشكلات، مشكل مشتركي داريم كه سبب شده جسارت كرده و برايتان نامه
بنويسيم.
آقاي رئيس
جمهور!
اينجانبان «....»، داراي مدرك كارشناسي زبان و ادبيات فارسي
شغل پدر: كارگر از كار افتاده با سن بيش از 72 سال و «.....»، داراي مدرك كارشناسي
زبان و ادبيات فارسي، شغل پدر كشاورز از كار افتاده با سن 75 سال هستيم.
پس از
گرفتن مدرك تحصيلي از دانشگاه و سپري كردن دوران خدمت مقدس سربازي و بعد از سالها
انتظار، سرانجام در شهريور 1386 فراخوان وزارت آموزش و پرورش براي آزمون استخدامي
معلم و مربي پرورشي اعلام شد كه ما نيز در جمع 360 هزار نفري شركت كنندگان بوديم و
قرار بود در نهايت، 5 هزار نفر مورد پذيرش قرار گيرند.
مواد امتحاني نيز دو كتاب
بود كه به هيچ وجه در شهرستانها و حتي مشهد پيدا نمي شد، اما با پيگيري فراوان
توانستيم كتابهاي دو هزار توماني را به قيمت 10 هزار تومان تهيه كرده و در فرصت يك
ماهه اي، به مطالعه دقيق آنها بپردازيم، با اين «اميد» كه در آزمون قبول
شويم.
پس از دو ماه نتايج آزمون كتبي اعلام شد و به لطف خدا تلاش ما بي
نتيجه نماند و اسامي هر دو ما، جزو فهرست نهايي قبول شدگان بود.
پس از آن،
نوبت به مصاحبه شفاهي و سپس مراحل تحقيقات حضوري رسيد كه در مجموع اين دو مرحله هم
4 ماه به درازا كشيد، اما به لطف خداوند، سربلند از اين مراحل و آزمونها بيرون
آمديم. البته در اسفند ماه نيز در مصاحبه تخصصي ديگري شركت كرديم كه با عنايت ويژه
خداوند و حضرت ثامن الحجج(ع) توانستيم از اين مرحله سخت نيز با موفقيت بيرون
آييم.
سپس مسؤولان آموزش و پرورش در مشهد اعلام كردند كه نتايج نهايي و
اسامي پذيرفته شدگان تا 14 فروردين 1387 اعلام مي شود.
ناگفته نماند كه در
اين مدت، يكي از ما دو نفر( ....) كه پس از قبولي در مراحل چندگانه استخدام و به
اصطلاح «آقا معلم» شدن خود مطمئن شده بود، به عنوان «دبير پرورشي» به خواستگاري
دختر خانم بيچاره اي از زادگاه خودش رفت و سرانجام خطبه عقد نيز جاري شد، غافل از
اينكه...!
ديگري نيز(....) پيش از اعلام نتايج آزمون در اين چاه افتاده
بود!
باري، چهاردهم فروردين فرارسيد و از اعلان نتايج آزمون استخدامي خبري نشد،
در حالي كه مسؤولان آموزش و پرورش منطقه هم در مراجعه حضوري به ما اعلام كرده بودند
كه شما مراحل سه گانه(آزمون كتبي، مصاحبه حضوري، و تحقيقات) پذيرفته شده و جزو
قبوليهاي نهايي هستيد.
در حالي كه ما نيز مانند بقيه صدها نفر پذيرفته شده
ديگر، چشم به راه اعلام نتايج بوديم تا پس از انجام مراحل اداري، به عنوان معلم
پرورشي به روستاها و شهرهاي مورد نظر برويم و به تدريس و كار فرهنگي و پرورشي در
مدارس بپردازيم، ناگاه آقاي وزير محترم(جناب آقاي دكتر علي احمدي) در نخستين مصاحبه
مطبوعاتي خود اعلام كردند كه «اصلاً استخدام نداريم»!
بهت زده و حيران به اداره
آموزش و پرورش خراسان رضوي رفتيم... هيچ كس حاضر نيست پاسخ ما را بدهد.
پس از
چند بار رفت و آمد مي گويند: «نمي دانيم!... به ما هم چيزي اعلام نشده!... شايد 2
سال ديگر...!»
پس از چندي، معاون محترم وزير اعلام مي كند: «مجوز استخدامي قبلي
لغو شده است...!». ديگر نمي دانيم چه بگوييم! اي كاش همه اينها «يك خواب» بود و
واقعيت نداشت، اما دارد!
آقاي رئيس
جمهور!
فاجعه اي كه رخ داده، فراتر از مشكلات محمد احمدي و حسين
نوروزي است. باور بفرماييد نارضايتي از دولت سختكوش و عدالت گرا و حتي نظام عزيز
اسلامي، از همين سوءمديريتها منشأ مي گيرند. چرا موجب دل چركيني و بدبيني جوانان مي
شوند كه با آمدن دولت احمدي نژاد و شنيدن شعارهاي ايشان مبني بر اينكه از نظر وي،
«جوان نهبنداني با جوان تهراني تفاوتي با يكديگر ندارند»، بارقه اميدي در دلشان
پديد آمد.
آيا پذيرفتني و منطقي است كه با مجوز سازمان برنامه ريزي انساني
آموزش و پرورش آزموني در سراسر كشور با حضور 360 هزار نفر برگزار و پس از آن مراحل
چندگانه با صرف هزينه هاي فراوان انجام شود، اما در نهايت اعلام گردد كه مجوز
استخدام لغو شده است؟!
برادر بزرگوار، جناب
آقاي احمدي نژاد
حتي اگر فرض كنيم هزينه ها و ظرفيتها و امكاناتي كه
براي تحقق اين چرخه استخدامي در سراسر كشور به كار گرفته شده قابل جبران است، اما
يقين دارم كه جنابعالي بهتر از همه ما مي دانيد كه آن «نور اميدي» كه از دل ما
جوانان رفته و آن دل چركيني از بي تدبيريها و آن دلنگراني از آينده، به سختي جبران
شدني است.
رئيس جمهور
عزيز!
ما(نويسندگان نامه) آنقدر خودخواه نيستيم كه از شما بخواهيم،
فقط راه چاره اي براي ما دو نفر انديشيده شود. آرزو داريم، پس از خواندن اين نامه
كه متأسفانه و برخلاف خواستمان طولاني هم شد، دستور فرماييد در كوتاه ترين زمان
ممكن، تجديدنظري در تصميم وزارتخانه آموزش و پرورش به وجود آيد و همه قبول شدگان در
آزمون يا دستكم تعدادي از آنها كه مشمول مناطق محروم و روستاها و شهرهاي كوچك مي
شوند، از سوي وزارتخانه به كار دعوت شوند.
چشم اميد ما به سرانگشت تدبير و تصميم
بزرگوارانه و منطقي شما برادر بزرگوار و رئيس جمهور مردمي و خستگي ناپذير
است.
پيشاپيش سپاسگزاريم.
یا علی
نرگس | چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 |
تولد ...عشق.. زندگی... و ...!!! | 17:56
که شاید باشد ...
و چون یادمان نیست ...
از کفرمان درگذری...شاید ..
اما اگر یادمان باشی
و یادمان باشد
که یادت فراموشمان نکرده است ...
شاید برخیزیم ...
که بر می خیزیم ...
اگر دستمان را در آغوش دستانت بی پناه و به خود وانگذاری ...
بدون هیچ شاید و اگر و اما یی ....
به نام تو ... به یاد تو ...
و به امید تو ..
که می دانم کسی نیست غیر از تو پناهم ..
که خود فرمودی :
""لیس له غیری ..""
"ای فرشتگانم .. من از بنده ی خود شرم دارم ..و او جز من پناهی ندارد ... پس آمرزیدمش.."
چه گویم ...؟؟؟
به نام خدا
سراسیمه و آشفته
نه دوان و نه آهسته
گام بر می دارم
یه نگاه به پشت سرم میندازم ...
مملو از احساسی که خود هم غریبم اندرونش ..
احساسی که حتی حس تملک هم بر آن ندارم ...
احساسی که از آن من است ... و نیست ...!
شوری بر پاست ...
نیرویی که مرا می کشاند به نا کجا ...
نیرویی لجام گسیخته
که عنانش نه در دستان من و نه هیچ کس ...
به پشت سرم نگاه می اندازم ...
نگاهی نه غریب و نه قریب ...
بعید است خیرگی ام به دورانی که دوست دارم ببینم اش ..
به یاد آوردم ...که ...
من چقدر کورم ...!!!
نگاهم نه در گذشته .. و نه حال ... که نه حتی در آینده ... هیچ نمی بیند ...
احساس ات می کنم ...
ولی مانده ام ...
در گودالی پر از آب که می ترسم روزی نام مرداب را به خود گیرد ..!
سکون ...با سکوت یا غوغا ...
چه فرقی می کند ..؟!
سکون من از ندیدن است ...
از غربت حس ام با من ...
از فاصله ای که بین ماست ...
فاصله ای که در آن مسیح عشق را به صلیب می کشند ...
این نماد پاکی و انسانیت را ...
عصمت را به صلیب میخکوب می کنند ...
تا تائیس ... این سمبل شهوت و فساد را بر بلندای شهر ها بنشانند ...!
مریم را تهمت بی عصمتی می زنند ....
و زیبارویان عریان را بانو می نامند ...!
موشک ها بر فضا رها می کنند ...
و روح را در قفس دنیا به اسارت و بردگی می کشند ...
رهایی را در دوردست ها به تعریف می نشینند ...
و اسارت را غربتی قریب می نامند ...
غربتی که زاییده ی رهایی ناپذیر رشد و ترقی است ...!!!!!!!
در روزگاری که ابروی بنده را جز بنده نواز نمی خرد ..
چه پررونق است بازار بی آبرویی و آبروریزی ..!!
"سرگردان در مستی خود .."
شرافت در دستان دلالان به بهایی ارزان .. و گاه هیچ .. معامله می شود ...
و در کرنا می کنند چگونه انسانیت را ...
همویی که عیسی وار اویختند اش ...!!
در روزگاری چنان غریب و چنین قریب ...
کیست که جرات کند سر کشیدن پیاله ای که از شراب عشق سرشارش نموده اند تا به انتها ..؟
کیست که سر کشد جامی را که رنگ می زند سیاه و سفید های ساکن نقاشی زندگی امروزمان را ...؟
کیست که جسورانه و بی پروا لاف عشق زند ...؟
که نه لافش از دروغ ... که از مستی می ناب عشق باشد ...؟!
در روزگاری چنین ...
عشق را سلاخی می کنند ...
عاشق را به بردگی می کشند ...
و معشوق را به دار بی عفتی ....!
به که میخواهی از عشق بگویی ...؟
برده کشانی که عشق را دعوت به فراموش شدن می کنند ..؟؟؟!
که عشق را به میهمانی هوس فرامی خوانند تا بکارت دخترکانش را در دید عموم به تیغ شهوت به خون ناپاکی بیالایند ..؟!
کجا می خواهی عاشق بجویی....؟؟
مگر در اتاق های روشن و پر نور زیر زمین ...!!!!!
جایی که سلولی را به گمراهی، انسان می نامند ...
جایی که خون انسانیت را در شیشه ی شهوت قدرت می ریزند ...!!!
به من بگویید کجا می توان عاشق یافت ....؟؟؟؟
در روزگار امروز .....!!!
عشق را در واژگان پیاده می کنند ...
عشق را بر اسب کلمات سوار می کنند ... و می رانند ....!!
و چه باشکوه و فریبنده است این عشق دروغین ...!!
چه سخت است تمییز عشق از لابلای هزاران " عاشقتم " ها ...!!
و چه جانسوز است .... که عاشق باشی .. و بگویندت ... این عشق نیست ...!!!
گم شده ام ...
گم کرده ام ...
شاید خودم را ...
در هزار توی هزاران واژه ...!!
می دانم عاشقم ...
و می دانم عشق ام هرگز نمیرد ...
شعله آرام نگیرد ...
افزونی درد کم نگردد ...
سکوت من از درد است ..
از ندیده شدن ...
از ندیدن ...
از پرواز لجبازی در آسمان غرور و خود خواهی ...
چه بگویم ..؟
از که بگویم ...؟
کاش به جای عشق .. مرا سلاخی می کردند ... ولی اینگونه تهمت هوس بر قلب پاک عشق روا نمی داشتند ...!!
اینگونه قلبش را آماج پیکان های تیز لغات قرار نمی دادند ....!
به من نگویید چرا سکوت ...؟؟!!
که قلبم شکست .....
از بی عشقی ...
هر روز خرده شیشه های قلبم را جاروب می کنم ....
تا خدای ناکرده نبرد دست کس و کسان را ...!
از چه بگویم ...؟
با که بگویم ..؟
سیاه پوشانی که سفیدی پوشش عشق را به خون زبان خود سرخ نموده اند ...!
به من نگویید چرا سکوت ...؟!
که سکوت من از شقاوت است ...
از سنگدلی انسان ها ...
که عشق را معامله می نامند ...!!!
سست و بی حال ام ...
از نخوت خود بیزارم ...
بر خواهم خاست ...
که غلغله ای بر پاست ...
بر من و سکوتم خرده مگیرید ...
سکونم نه از سستی و هجمه ی مصائب ...
که از شبیخونی ست که هر آنچه قریب، بر دل و جان غریبانه می زنند ...
سرزنش ام مکنید ...
مرا دو پاست .. دو دست .. چون شما ...
و دو بال ی که هنوز خود را باور نکرده اند ...
نگویید عاشق نیستم ...
بال پروازم کودک است ...
نمی داند ... ولی می داند باز ...!
پرواز خواهم کرد ...
.
.
.
.
.
.
عاشقانه پرواز خواهم کرد ...
دیروز تولدم بود ....
27 اردیبهشت ...
اولین کسی هم که بهم تبریک گفت .. محمود بود ...
بیشترین تبریک رو هم از زبون محمود شنیدم ....
هرچند توام با خیلی از مشکلات ... ولی دلنشین ترین تبریک ها رو هم از محمود شنیدم ...
محمود جان ...
طعم شیرین زندگی ام را مدیون تو ام ...
وامدار وجودی ام که عاشقانه دوستم می دارد ...
وجودی که خود مرا پرورید ...
استادی که درس عشق را به شاگرد آموخت ...
ولی نشانه ها .... امیدش را از شاگرد کمرنگ کردند ...
عشق
فداکاری
زمان ...
سه چیزی که مرا آموختی نیازمان است ....
استاد ..
کاش استقامت را هم به من می آموختی ...
هر چند یادم دادی چگونه صبور باشم و دم نزنم ...
اما نمی خواهم استقامت نام لجبازی بر خود گیرد ...
.
.
.
محمود جان ...
بهترینم ..
.
.
دوستت دارم ...
عاشقتم ..
.
.
.
هرچند کم ست در مقابل محبتی که بی ریا و بدون هیچ چشمداشتی ارزانی ام می داری ...
هرچند کوچکم در مقابل ات ...
هر چند هیچ ام در برابر وسعت بی انتهای قلب ات ...
.
.
اما....
.
.
عشق یک قلب کوچک را به بزرگی خودت بپذیر ...
.
.
شرمسار است که چیزی جز یک قلب نیست ..
.
.
خجالت می کشد که چرا نمی تواند به اندازه ی تو مهربان و عاشق باشد ..
.
.
ولی...
.
پیش خودش دست رد به سینه اش مزن ...
.
پیش خودش کوچکی اش را به رخ اش نکش ..
.
کودک است .. .
بالغ خواهد شد ...
.
.
مرا ببخش که اینقدر کوچکم ...
.
.
اما باز هم دوستت دارم ...
.
عاشقتم ..
.
مرا ببخش ..
..
.
.
که دوستت دارم ...
نرگس | شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 |
به نام یگانه ی تغییر ناپذیر ...
به نام تو که در کشاکش روزهای به هم چسبیده ، نعمت "" امروز "" را بر من ارزانی داشتی ...
به نام آفریدگار تحول ...
به یاد تو که درغوغای سکون ، سکوت تغییر را به فریاد واداشتی ...
که اگر نبودی " مدبر اللیل و النهار " ، چه بسا در ثبات امروزم ، فردایی نبود ....
و اگر نبود " تحول حول و احوال " به دست تو ... چه بسا کافری می ماندم در تهوع !! " مسخ " ...
یا شاید هم همان "مقلب القلوب و الابصار " م باشی ... همو که گشود بر من راز دیده ام را ...
و در نبرد دیروز و فردایم ...مرا در امروز دلالت نمودی ... که مبادا اسیر بدبینی کفر دیروز و خوش بینی ایمان فردایم شوم ....
" حول حالنا الی احسن الحال " .... بر این گناهکار شرمسار بنگر ... تنها
یک نگاهت کافی ست تا بپیمایم مسیر " احسن الحال " را ... و چه بسا لغزش
هایم را در دایره تکرار ببینی و باز هم ببینی ... بر من ببخش عجز جسم و
روحم را در تلاقی با گناه ... من همان آفریده ی خاکی خاطی ات هستم که در
رویارویی با ابلیس رانده شده ات .. او را به خود می خوانم و ...... باز هم
به سوی تو باز می گردم .. با دستانی تهی و چشمانی بارانی ... که شاید
ببخشی ام لحظه ای را که از یادت غافل بودم ...
پروردگار رحیم ام ... سال ها می آيند و می روند ... روزها زاییده می شوند
و آنچه می ماند خجلت از کرده ها و ناکرده هایم است ... شرمی که در امتداد
مسیر زمان، بیش و بیشتر می شود ... و تنها یک جمله زمزمه ی هر روزم تو را
.... """ در دیاری که نامم را به صدای بلند می خوانی ... شرمنده مکن از
خودت مرا ... """
باز هم که یه سال دیگه اومد ....دارم فکر می کنم ممکنه امسال تموم نشه ؟؟؟؟؟؟؟
خوش به حال سالی که قراره بهش بگن : "" سال ظهور موعود ""
فردا جمعه ست ... "" شاید این جمعه بیایی .. شاید ...""
دلم می لرزه وقتی می خوام بگم ... کاش لیاقت نام داری ه مادرت بر من بود
... کاش لیاقتم در رضایت ات و دیدن لبخند شادی ات مرا .. کاش ...
......... کاش ببینمت ... همین فردا ... !
نرگس | پنجشنبه یکم فروردین 1387 |
محمودم .... | 4:42
سلام
خیلی سخته جایی با تو حرف بزنم که همه میان و می رن ... خیلی سخته حین حرف
زدن با تو به فکر سانسور حرفام هم باشم که مبادا بی هوا چیزی بگم که نباید
بگم ... واقعا تو وبلاگ نوشتن دل شیر می خواد ... اون هم وقتی می خوام با
تو حرف بزنم ...
دیشب حین حرفات حس کردم یکی داره بهمون لبخند می زنه ... حس کردم یه محبتی
(غیر از اونی که بین خودمونه) داره حمایتمون می کنه ... حس کردم با تموم
سیاهی ها .. یکی داره رنگ سفید به در و دیوار های زندگی مون می زنه ...
دیشب دلم گرم بود ... نه فقط به خاطر بودنت ... که بودنت دلگرمی هر شب
عمرم ه ... به خاطر بودنمون ... هر سه تامون دیشب بودیم .... ما حرف می
زدیم و اون فقط نیگامون می کرد ... وقتی می گفتی " خدایا شکرت "... لبخندش
رو می دیدی گلم؟ دیدی چند بار غنچه ی لبش وا شد؟ ... دیدی چقدر خوشحال
بود؟
در هجوم سکوت بین مان ... آرایه های ادبی گم می شوند و آنچه می ماند از
گرمای نفسی است که عاشقانه بر لبانم می تابانی ... و من اسیر بوسه ی سبزت
... در تلاطم نگاه مهربانت دست و پا می زنم ... کاش همیشه همین گونه مرا
بنگری که بعد از بوسیدنت مرا ... تنها غرق شدن در اقیانوس نگاهت است که
اوج گرمای بوسه ات را ماندگار خواهد کرد ... چه بگویمت که لغت در لحظه های
بین مان جسارت جمله شدن نمی یابد ... و کلام در سکوت بین مان بر عجز خود
می خندد ... و صدای سکوت .. در پرواز نفس هایت حول مان ...و ما همچنان
خیره در چشمان هم ... شرم هم رنگ می بازد در اسارت نگاهم نگاهت را ...کاش
کودک لحظه هایمان هرگز بزرگ نشود .. نه .. کاش بزرگ و بزرگ تر شود ... کاش
بیشتر و بیشتر شود ... پرسیدم " از این بیشتر چه جوریه ...؟" ...
محمودم ...
در ستایش قلبم تو را ... تمام علامت سوال ها را از " دوست داشتن ات" پاک
کرده ام ... دوست داشتن ات دلیل نمی خواهد ( چرا ؟) ... دوست داشتن ات در
زمان نمی گنجد ( تا کی ؟) ... دوست داشتن ات اندازه ندارد ( چقدر ؟) ... و
جالب تر از همه اینکه دوست داشتن ات بی مکان است ( کجا ؟) ... تو موهبتی
هستی که در لا مکان و در زمان بی زمانی بر من ارزانی داشته شدی ... چگونه
توصیفت کنم وقتی کلام تنها در مکان و زمان می گنجد ... و چگونه ذهن را در
یاد آوری تو به یاری طلبم وقتی ذهن خود اسیر محدودیت خاک است ... تو حک
شده ی ازلی و ابدی وجودم هستی ... وجودی که یکپارچه به عشق مطلق وصل است
... پس چگونه بر تو سوالی بگنجانم؟!!! .... حال آنکه تو خود پاسخی تمام بر
تمام پرسش ها ...
عزیزم ...
بنگر بازی واژگانم را ...که در میدان نام و یاد تو .. گوی دل می بازم
...بی رقیب و بی حریف هم باخته ام وجودم را به تو ... وجودی که از ازل
خاکش را با نام تو سرشتند و روحش را به نام تو در من دمیدند ... ببین
چگونه رنگ از رخ واژگانم می پرد در پرش یادت به اوج وجودم .. چگونه در
جمله بگنجانمت حال آنکه کلمات در توصیف ات رنگ به رخسار ندارند و جسارت
عرض اندام در محضرت را ناممکن ازلی و ابدی می پندارند ... عجز واژگان را
ببخش که حتی لغت اراده هم در مقابلت رنگ معنا می بازد ...
محمود جانم ...
بهترین ام .... . . . . . . . و دوستت دارم
نرگس | سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 |
کی و کجا وعده ی دیدار ما ..؟ | 18:27
سلام
خواب دیشبم ... معجونی از اضطراب ... ترس ... ترس ... دلشوره ... باز هم
ترس ... توو خواب حالم داشت به هم می خورد ... حالت تهوع ... از ترس می
خواستم فرار کنم ... ولی هیچ مکانی نبود که بهش پناه ببرم ... هر جا می
رفتم ... منو می دید ... هر حرفی می زدم ... می شنید ... حتی نمی تونستم
فریاد بزنم ... دیدمش ... بر بالای یه سکوی بلند ایستاده بود ... انگار
جایی کنار دریا یا اقیانوس ... باد موهای بلندش رو همراهی می کرد ...چشمان
ترسناکش مشغول فکر کردن بودند ... هیز شده بود به من ... با چشماش هم می
شنید و هم می دید ... لباس سیاهش همرنگ ترس من بود ... می ترسیدم ... از
شدت ترس از خواب پریدم ...!!
من خواب ""شیطان"" رو دیده بودم ....!!
برای بار دوم که خوابیدم ....
این بار به جای خواب .. تعبیرش رو می نویسم ....تعبیر خواب دوم ...::
"" اگر فردی را که در خواب می بوسی محرم ات بوده باشد ... نشانه ی سفر به مکه است ..""
از درد دارم می افتم ... به زور قرص و دارو روو پام ... می دونم تا 7-8
روز دیگه هم باید این درد رو یدک بکشم ... نمی دونم دندونپزشک ها با این
دندون عقل چه مشکلی دارن که هی دستور به کشیدن اش می دن ...! همش دراز می
کشم از درد ... دیروز سر کلاس از شدت درد دستم رو روی صورتم فشار دادم ...
اومدم خونه ... متوجه شدم دهانم خونی شده ... تا دو سه هفته ی بعد هم که
از نوبت دندون پزشکی خبری نیست ... خدا رحم کنه .... !
دیروز خواستیم فیلم علی سنتوری رو ببینیم ... مث اینکه داریوش خان راضی
نبودن ... حتی نتونستم به ثانیه دوم فیلم برسم ...!! این همه افه ی فیلم
اومدیم توو خونه ... تازه کل اهل بیت به خاطر ما صبر کردن و منتظر موندن
... وقتی هم استارتو زدیم .... کلی حال گیری ....!!!!! به استاد هم گفتم
آدم آب دریا رو با چنگال بخوره ولی اینجوری ضایع نشه ... ! البته قرار شد
استاد یه زنگ واسه داریوش خان بزنن ..!!!!
دو سه روزی می شد که به خاطر درد دندون از حال و روز گنجشک ها مون غافل
بودم ... هر روز صبح میومدن روی درخت زیتون کنار پنجره اتاقم و سروصدا می
کردن ... تا براشون نون خرد کنم ... ولی اونقدر درد داشتم که حتی نمی
تونستم از جام بلند شم ...امروز صبحی براشون نون ریز کردم و بردم زیر درخت
زیتون ریختم ... ولی هنوز نیومدن ... از درخت زیتون گفتم .. وزیر جنگ و
فرمانده ی کل می خوان دار و درخت ها رو بزنن ... این بین دلم از همه بیشتر
واسه زیتون تنگ میشه ... البته فعلا که خبری نیست ... و شکر خدا همشون روو
پان .. ولی اگه زیتون توو حیاط نباشه .. نمی دونم چرا بین تمام درخت ها ی
دنیا ... دلبستگی خاصی به زیتون دارم ... !
دیشب ارغوانی اس ام اس داد که بزن شبکه سه .... تلویزیون خاموش بود ..
روشنش کردم .. دیدم همون مداحی که در دهه اول محرم ازش مداحی " انا مظلوم
حسین" رو زیاد می دیدیم .. داره حرف می زنه ... نمی خوام از این آقا طوری
حرف بزنم که ازش سمبل و یا یه بت بسازم ... ولی خداییش یه مقایسه بین
مداحی هایی که تلویزیون در ایام محرم به زبان عربی پخش شدن.. خیلی واضح و
دقیق بهمون نشون می ده که بعضی از مداحان ایرانی( و شاید بشه گفت
متناسفانه اکثرشون ..) برای گریوندن عزاداران به هر کلامی متوسل می شن
...حالا بماند که در لوای مداح اهل بیت .. پشت پرده چه کارها که نمی کنن
...( که همیشه هم پشت پرده نمی مونه ...!!!!!!!) ... یکی نیست که بر
محتوای عزاداری ها و مداحی ها نظارت کند؟؟
دیشب که داشتم آف هامو چک می کردم .. یه آف جالب دیدم ... شماره ی
هواپیمای برخوردی به برج های دوقلو در 11 سپتامبر ..... Q33NY بود ...
همین شماره را به همین صورت در برنامه ی microsoft word برده و بعد از
نوشتن.. فونت را به wingdings تغییر دهید ... چیز جالبی مشاهده می کنید
...!حتما امتحان کنید ..
از شنبه .. روز از نو .. روزی از نو ... باز هم باید تکرار کنم روزهایی
رو که پشت سر گذاشتمشون ... ولی این بار به یه شیوه ی جدید ... برای یه
هدف جدید ... و با یه روش کاملا جدید ... تا خدا چی بخواد ...!! البته
لابلاش یکی دوتا برنامه هم باید بگنجونم ... مثل همین کلاس جدیدم ... و یه
کلاس دیگه که شنبه باید ثبت نامش کنم ... این کلاس دومی رو به اجبار باید
برم ... یعنی خونه رام نمی دن اگه نرم ..!!!
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
غروب پنج شنبه ست ... امروز هم اربعین حسینی بوده ... دستام خالیه خالی ان
... حتی نمی تونم بگم دستام پر از خالی ست ... !!! حتی رووم نمیشه شرمندگی
هامو بذارم تووش و تقدیمتون کنم ... استاد بهش میگه "" کفر جلی ..."" ....
خدایا ... دستامو پر از یه دعا می کنم .... فقط یه دعا ....!!
"""خدایا ..... وقتی صدات می زنم .... منو بشنو .....و یه نیگا به چشام
بنداز .... همون یه نگاه تو همه ی جای خالی های زندگی مو پر می کنه ....
آمین یا رب العالمین ..."""
فردا جمعه ست .. یا صاحب جمعه ..... "" کی و کجا وعده ی دیدار ما ...؟؟؟""
یا علی
نرگس | پنجشنبه نهم اسفند 1386 |